به نام یزدان پاک
تکین به اونگاه کردکه مثل برج زهرماردست به سینه نشسته و به بیرون زل زده بود:چه مرگته؟ :-
چرا نزاشتی با ماشین خودم بیام؟
- حالا مگه چی شده؟ - انگار که من 7 سالمه و روز اول مدرسه اس!
- خوب همینطوره دیگه! تیام به او چشم غره رفت،
- تنها تفاوتش اینه که 18 سالته و به جای مدرسه داری...