نتایح جستجو

  1. abdolghani

    فقط بخاطرتو

    - خفه شو! از فرزین خوشش نمی آمد، به نظرش جلف و بی خاصیت بود. به دخترک نگاه کرد . حالا که کلاس خلوت بود راحت تر می توانست اوراببیند . خوش لباس بود و البته زیبا! ولی به نظر تیام خود نما بود! به نظر او کرم از خود درخت بود ، هرچند که فکرش را بلند به زبان نیاورد! یکماهی به همین ترتیب گذشت. مثل بچه ی...
  2. abdolghani

    فقط بخاطرتو

    پارسا اصولا مشکلی نداشت. – نیم ساعت دیگه میام. خوشحال شدم آقای اندرزگو! تیام دوباره بلند شد. - پس استاد فیزیک، برادرته! نگفتی! - عجله ای نبود! - با ما میای؟ تیام با استفهام به او نگاه کرد. – که ببریمت خونه؟ - نه، ممنون! -تا پام خوب بشه باید طفیلی پریا و بابا باشم! دوقلوها با نوشابه...
  3. abdolghani

    فقط بخاطرتو

    تکین بدون فوت وقت درسش را داد و چند تمرین داد . بعد دستمالی از جیبش در آورد ، صندلی را دستمال کشید، نشست و شروع به حضور و غیاب کرد! تیام نفس عمیقی کشید : بسم الله.... زود با او رسید :اندرزگو! تیام با بی میلی دستش را بالا گرفت و تکین به دقت به او نگاه کرد : می زاشتی ترم آینده می اومدی! کلاس...
  4. abdolghani

    سلام محسن جان خداقوت محسن من رمان شهره شهر روتمام کردم وفقط بخارتو روبرای تایپ گذاشتم اگه ممکنه...

    سلام محسن جان خداقوت محسن من رمان شهره شهر روتمام کردم وفقط بخارتو روبرای تایپ گذاشتم اگه ممکنه موافقت کنید
  5. abdolghani

    سلام مامان گلابتون خداقوت من دخترم نه پسر می خواستم موقع ثبت نام اسم دخترونه بذارم ولی مثل اینکه...

    سلام مامان گلابتون خداقوت من دخترم نه پسر می خواستم موقع ثبت نام اسم دخترونه بذارم ولی مثل اینکه همه اسمها روگرفته بودنمن رمان شهره شهر رودیروزتمام کردم می خوام رمان فقط بخاطرتو روبذارم بعنوان پست جدید هم گذاشتمش اگه ممکنه موافقت کنید متشکرم
  6. abdolghani

    رمانهای درجریان ساخت

    رمان فقط بخاطرتو
  7. abdolghani

    فقط بخاطرتو

    به نام یزدان پاک تکین به اونگاه کردکه مثل برج زهرماردست به سینه نشسته و به بیرون زل زده بود:چه مرگته؟ :- چرا نزاشتی با ماشین خودم بیام؟ - حالا مگه چی شده؟ - انگار که من 7 سالمه و روز اول مدرسه اس! - خوب همینطوره دیگه! تیام به او چشم غره رفت، - تنها تفاوتش اینه که 18 سالته و به جای مدرسه داری...
  8. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    فرزاد با آلما سخن میگفت: سه سال بعد آنابلا نیست و نابود شد... نمیدونم چه بلایی سرش آوردن... اون خبرنگار بود، خیلی باهوش بود، خیلی فهمیده بود، براشون یه خطر جدی بود... آلما جرعه ای دیگر از آب درون لیوان نوشید: چرا بازم ادامه دادی؟ تاتار با لگد به جسد یکی از آن مردها زد: نمیفهمی آلما... وقتی کثیف...
  9. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    یکی از آن سه اسلحه ای را به سمت فرزاد گرفت: برو کنار دیوار! فرزاد برگشت و نگاهی به آلما کرد. چشمانش را به زیر افکند. آلما شرم را در چشمان او دید. در دل گفت: عیبی نداره عشقکم... فرزاد به سمت دیوار رفت و آنطور که آن سه خواسته بودند پشت به دیوار ایستاد. یکی از آن سه دست او را از پشت بست. تاتار، با...
  10. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    مرد که داشت چیزهایی را در کشویی میگذاشت گفت: طاهره جون نذار سیگار بکشه! مخش به کار میفته! قلب آلما در سینه فرو ریخت. چرا او باید این کار را با من بکند؟ کسی که چهره یوماریس را دارد و نام مادر مرا. نگین میگفت که همه کاره شان یک زن است. آیا این همان زن بود؟ زن سیگار را از بین لبان او بیرون کشید و...
  11. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما به دوربین گوشی کسی که داشت از او فیلم میگرفت خیره شد: برای فرزاد. ****** -علی فقط زود بیایم بیرون، آخه من باید برم واسه ایمان خرید کنم... -باشه... فکر نکنم زیاد طول بکشه... همینجاست... پیاده بشین... نگین و آلما پیاده شدند و آلما ایمان را به زمین گذاشت. گفت: دیگه بغل کردنش سخت شده ها! علی...
  12. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    ایمان با آهنگ دست میزد. بر خلاف آنچه آلما تصور کرده بود، اصلاً اذیت نکرد. آرام در بغل نگین نشسته بود و دست میزد و تمرین را تماشا میکرد. از زیرزمین علی که بیرون آمدند آلما گفت که بهتر است برای شام به جایی بروند. نگین رستوران آلما را پیشنهاد کرد و آلما پذیرفت. باران تندی شروع به باریدن کرد که...
  13. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    دل تو شکایه داشت از دنیا از نگاه بچه ها از دل بی رحم و سیاه گرگا دست تو دنبال یه بره پاک که نجاتش بده از دام کثیف گرگا وقتی از خشم به من کردی نگاه به خودم گفتم که تو گرگ شبی من همون بره پاکم که میخوای بدزدیشو ببریش تا پشت مرگ به خیالم تو همون گرگ شبی تو بهم نگفته بودی که خودت بره پاکی تو بهم...
  14. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    -بصیر داری نگرانم میکنی! بهم بگو چی شده! -نه! نگران نباش! اتفاق بدی نیفتاده! خیره انشااله! ملوک خانم گفت بچه دار شدی! میشه اونم بیاری من ببینمش؟ آلما لبخندی زد: باشه... آدرس یه کافه رو بهت میدم که نزدیک منه... بیا اونجا... ******* نگین در شیشه ای کافه را به جلو هل داد و وارد فضای گرم کافه...
  15. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    زن که پشت به آنها کرده بود باز برگشت و پوزخندی به او زد: من همه چیزمو میدم که یه دقیقه به جای طاهره نباشم! آلما دریافت که اگر اینجور پیش رود خواهد باخت. نگین راست گفته بود. جیبهایش را خالی میکرد. خدا را از ته دل شکر کرد که حلقه های فرزاد و سعید را با خود نیاورده است. نگین به او اکیداً توصیه کرده...
  16. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما برخاست و متکایی زیر سر او گذاشت و چیزی رویش کشید. شیبا را راند که کنار پتوی او لم ندهد و مجبور شد که پتویی هم به او بدهد. خندید، چند وقتی بود که حس میکرد شیبا به ایمان حسادت میکند؛ ولی در مجموع رابطه خوبی با هم داشتند. با دستمالی مشغول پاک کردن صورت پر از بستنی توت فرنگی ایمان شد که نگین...
  17. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما با بی صبری گفت: من یکی از اقوام دور دکتر فرمند هستم! گمشون کردم! ایشون زنده هستن؟ -بله خانم! در گذشته رئیس بیمارستان بودن... اما حالا... -حالا چی خانم؟ تو رو خدا بگین! دیگه زنده نیستن؟ -چرا! زنده هستن! توی یه آسایشگاه بستری ان! آلما فریاد کشید: کدوم آسایشگاه؟ تو رو خدا بگین! من باید باهاشون...
  18. abdolghani

    http://rapidshare.com/files/384205265/DSC00613.JPG.html...

    http://rapidshare.com/files/384205265/DSC00613.JPG.html http://rapidshare.com/files/384207195/DSC00614.JPG.html http://rapidshare.com/files/384208992/DSC00615.JPG.html http://rapidshare.com/files/384210839/DSC00616.JPG.html http://rapidshare.com/files/384213206/DSC00617.JPG.html...
  19. abdolghani

    سلام ملیساجان این هم ده صفحه بعدی فصل اول تاامشب صفحات آخراین فصل روبرات می فرستم بعدش هم فصل...

    سلام ملیساجان این هم ده صفحه بعدی فصل اول تاامشب صفحات آخراین فصل روبرات می فرستم بعدش هم فصل دوم رومی فرستم روی هم 14 فصله
  20. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    نگین خندید و او را در آغوش کشید: خل شدی؟ البته فکر بدی نیست اگه بری پیش دعا نویس! ولی اون چیزی که من از اون آدما میدونم حتی با دعا و طلسم هم نابود نمیشه. فقط یه آدمی رو میخواد که همه چیز براش تموم شده باشه، هیچی برای زندگی کردن نداشته باشه و بره جلوشون قد علم کنه. آلما سکوت کرد و کامی دیگر از...
بالا