نتایح جستجو

  1. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    با اینکه قد بلندی داشتم اما او باید کمی خم می شد تا در امتداد چشم هایم قرار بگیرد. خم شد و مستقیم در چشم هایم زل زد و گفت: می دونی چقدر از بچگیت تا حالا فرق کردی؟ به نظر من همونی و هیچ فرقی نکردی. از چی داری فرار می کنی؟ هیچ نگفتم، پرسید: از کدوم حرفم ناراحت شدی که باهام قهر کردی و نمی خوای...
  2. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فرشته کنارم نشست و با کف دست آرام پشتم را نوازش کرد، آرام تر که شدم رو به فرشته پرسیدم: پس چرا نگفت؟ فرشته سری تکان داد و گفت: نمی دونم. در حالی که می گریستم زمزمه کردم: تو از کجا فهمیدی؟ دست هایش را در هم چفت کرد و گفت: دو سه روز بعد از عمل تو بود که رفتم دنبال زن عمو، فکر کنم ساعت ده یا ده و...
  3. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شهروز میان حرفش آمد و گفت: خانم محترم اگه بنده بگم عاشق یکی هستم که یک تار موش رو هم با هزار تا مثل خواهر شما عوض نمی کنم دست از سرم برمی دارید؟ همه با شنیدن حرف شهروز خشکشان زد به جز شهاب که خیلی عادی او را نگاه می کرد، میترا کمی رنگ به رنگ شد و بعد گفت: من نمی دونستم...! طاهر با خنده گفت...
  4. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شهاب به طعنه گفت: سبز شدن سیبیلش! که صدای خنده جمع بلند شد، گفتم: با اجازه من برم لباس هام رو عوض کنم بیام. پیراهن مردانه سفیدی را به همراه سارافون بنفش یاسی پوشیدم و روسری سفیدم را به سر کردم و پایین رفتم. طاهر گفت: کجا رفتی که اینقدر طول کشید خانم نقاش. کنار فرشته نشستم و علی را در آغوش گرفتم...
  5. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    قلب فرشاد فشرده شد چرا دریا حال او را نمی فهمید، می خواست جلوش را بگیره و بگه دیگه طاقت دوری تورو حتی برای یه لحظه ندارم، از پدر دریا اجازه گرفت تا باهاش صحبت کنه. وقتی درون اتاقش تنها شدند دریا گفت: آقای دکتر من اصلاً قصد ازدواج ندارم. فرشاد با چشمان بی تابش نگاه در امواج آبی چشمای او گره زد و...
  6. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    از سمت چپ سالن شروع به شمردن هنرجوهایم کردم، بیست و هفت نفر. اوج آمال و آرزوی من! شاید اگر چند سال پیش در مورد گالری و آموزش حرفی می زدم در نطفه خفه می شد اما حالا... صدای مردی که مرا صدا می کرد نگاهم را به عقب چرخاند، فرشاد بود و برعکس همیشه بسیار جدی و اخم آلود، سلام کردم و به طرفش رفتم و...
  7. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    همان موقع یک پسر ژیگولو و همسن و سال شهاب به طرفم آمد ، بعد رو به من کرد و گفت: افتخار این دور رقص رو میدید؟ قیافه شهروز دیدنی بود، چنان با تغیر به او نگاه کرد که پسرک دمش را روی کولش گذاشت و رفت. خندیدم و گفتم: خوبه، یارو متحول شد. دیگه به هیچ دختری پیشنهاد رقص نمی ده. دانیال که متوجه کوروش شده...
  8. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    اشک در چشمانم پر شد، فرشته گفت:تو رو به جد بزرگ کریمی قسم اشکت رو پاک کن. خداکنه بچه ام مثل تو غرغرو نباشه. و بعد رو به شکمش گفت: عزیزم فقط مثل عمه ات خوشگل باش. خندیدم و گفتم: عمه قربونت بره، لطفاً مثل مامانت خل و چل نباش یه کم عاقل تر باش. فرشته با ظاهری جدی و چشمان پر از خنده اش گفت: دیگه...
  9. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    دوست ندارم مثل دفعه قبل تا بیام به خودم بجنبم ببینم تو رو دادن به یکی دیگه. من می تونم خوشبختت کنم دریا! به شرط اینکه تو هم بخوای. از همون لحظه اول که تو خونه بابا دیدمت فهمیدم دختر رؤیاهای منی... گفتم: ولی من قصد ازدواج ندارم. نگاهش را در صورتم چرخاند و گفت: تو به خاطر تجربه بدی که از نامزد...
  10. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    طاهر گفت: بابا داشتم شوخی می کردم خانم. دنیا همان طور با ناز گفت: چه قدر هم شوخیت با نمک بود. طاهر با شکلک با نمکی گفت: شما ببخشید خانم. شهروز گفت: آبروی ما رو بردی زن ذلیل! طاهر گفت: زن نگرفتی نمی دونی چه بلایی سر آدم میارن ... شهروز به شوخی گفت: چون نمی خواستم به این ذلالت بیفتم زن نگرفتم...
  11. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    طاهر گفت: بابا داشتم شوخی می کردم خانم. دنیا همان طور با ناز گفت: چه قدر هم شوخیت با نمک بود. طاهر با شکلک با نمکی گفت: شما ببخشید خانم. شهروز گفت: آبروی ما رو بردی زن ذلیل! طاهر گفت: زن نگرفتی نمی دونی چه بلایی سر آدم میارن ... شهروز به شوخی گفت: چون نمی خواستم به این ذلالت بیفتم زن نگرفتم...
  12. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شهروز با گفتن شرمنده که زیاد نمی تونم مؤدب بشینم ، نشست. گفتم: این حرفا چیه؟ راحت باش. روی مبل نشست و پاهایش را دراز کرد. گفتم: ببخشید من نمی دونستم تصادف کردی و تو خونه بستری شدی...! میان حرفم آمد و گفت: چی کار می خواستی بکنی؟ بیای ملاقاتم...! خندیدم و گفتم: نه، به خاطر برخورد اون روزم ببخشید...
  13. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    قبل از اینکه مادر دهان باز کند، شهروز رو به مادر کرد و گفت: زن عمو یک دقیقه ما رو تنها بگذارید. مادر بیرون رفت و در را بست. شهروز با عصبانیت گفت: این چه طرز رفتار و برخورده؟ با این حرفات چی رو می خوای ثابت کنی؟ سر به زیر انداختم و هیچ نگفتم، از کوره در رفت و گفت: وقتی دارم باهات حرف می زنم به من...
  14. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    با حواس پرتی پرسیدم: کی رو؟ لبخند کم رنگی روی لبش بود، گفت: فرشاد رو! دکتر فرشاد مجیدی؟ بی حوصله گفتم: آره اتفاقا! وقتی از زور درد دارم به خودم می پیچیم یا وقتی زیر دستگاه دیالیزم و تموم بدنم درد می کنه تنها مسئله ای که آرومم می کنه فقط پیشنهاد ازدواج دکتره! خندید و گفت: چرا عصبانی می شی؟ اشکم...
  15. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    لبخندی زدم و گفتم: خوبم ! دلم می خواد حرف بزنیم. اون تخته شاسی روی میز مطالعه ام رو بده. شهروز از روی صندلی بلند شد و به سمت میز مطالعه ام در گوشه اتاق رفت، گفتم: مداد B6 رو هم از توی جامدادی بده! شهروز مداد و تخته شاسی را به دستم داد و با تعجب نگاهم کرد، گفتم: بنشین رو به روم. خندید و گفت: می...
  16. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    لبخندی زد و گفت: خودمون رو. بی حوصله گفتم: ول کن تو رو به خدا! خسته شدم. حالم داره به هم می خوره از هر چی دکتر و معاینه و بیمارستان و... سکوت کردم او چه گناهی داشت که باید به اراجیف من گوش می کرد. خندید و گفت: ساکت شدی! جذبه من تو رو گرفت؟ آهی کشیدم و گفتم: نه ! دیگه خسته شدم، نمی دونم کی تموم...
  17. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    گفتم : نه ! مهمون داریم ... من ... اخمی کرد و گفت : قانون کلاس رو که میدونید به خاطر مهمونی و اینجور برنامه ها تعطیل نمیشه !اگه مهمونی براتون مهم تره دیگه برای چی کلاس می آیید ؟ دستپاچه گفتم : خب من که بهشون وقت ندادم ، مادرم وقت داده متعجب گفت : به کیا ؟ سر به زیر انداختم و گفتم : خواستگارا...
  18. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    زن عمو حرفی نزد وقتی آرامتر شدم جریان زن عمو عزت را گفتم ، زن عمو سری از روی تاسف تکان داد و گفت : خیلی از ما آدم ها یادمون میره که زندگی تو این دنیا مثل ایستادن جلوی آیینه است هر حرفی و هر کاری رو بکنیم تصویرش رو دیر یا زود منعکس رو خودمون می بینیم ، میخواهم یه سوالی رو ازت بپرسم راستش رو بهم...
  19. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    با دیگر دستم را در دستش گرفت و به سمت لبش برد و زمزمه کرد : بلایی که به سرم آوردی ! با طلاق نمی تونی سایه سنگین منو از سر زندگیت پاک کنی ! من همه جا هستم .... دستم را از میان دستش بیرون کشیدم و از آبدارخانه خارج شدم . تمام تنم می لرزید . کنار پدر نشستم و گفتم : بگید کار رو تموم کنه کوروش در...
  20. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    صبر کن پسرم ! ...ببین کوروش خان ... دختر من از اول هم شما رو نمی خواست من مجبورش کردم فکر می کردم شعور این رو داری که برای دخترم همسر خوبی باشی اما نداشتی ... مادر کوروش به میان حرف پدر آمد و گفت : وا ! هر چی دهنمون رو بستیم شما هر چی دلت میخواد بار بچه من می کنی پدرگفت : ببینم خانم شوهر شما...
بالا