نتایح جستجو

  1. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    پدر با صدای شکسته ای گفت: به کی می گفت؟ به من که اون موقع به حرفش گوش نکردم و به زور دادمش به این دیوونه؟ اشتباه از خودم بود اون تقصیری نداره! اشکم دوباره سرازیر شد، پدر سرم را به بغل گرفت خیلی وقت بود که نوازشم نکرده بود. بعد از جریان خواستگاری کوروش همیشه از او دوری می کردم. عطر تنش را به بینی...
  2. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    گفتم : دوست دارم کمکت کنم. آرام زمزمه کرد: هیچ کس نمی تونه بهم کمک کنه! اونم یه دختری بود مثل تو! گفتم: چرا مثل من؟ لبخندی به رویم زد و گفت: چون پشت سر تو هم دل های فراوونی رهسپار شده! تا خواستم دهان باز کنم، پیش دستی کرد و گفت: در این مورد ازم چیزی نپرس. دوست ندارم در موردش حرفی بزنم ، خب؟...
  3. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    کوروش با خونسردی گفت: خورده زمین. حالم داشت از دروغ های او بهم می خورد، بلند شدم و گفتم: می رم لباس هام رو عوض کنم میام. فرشته دنبالم بالا آمد و پشت سرم در را بست و به من توپید: تو غلط کردی زمین خوردی، آره. گفتم: آره. دستم را کشید و گفت: پس این چیه؟ اشکم سرازیر شد و گفتم: یکی از دانشجوها فکر...
  4. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    و من با ترس و لرز صدایم را در گلو خفه می کردم تا بحث بیشتر و عمیق تر نشود. چهار ماه از عقد من و کوروش می گذشت، دو ماهی بود که گواهینامه ام را گرفته بودم و با ماشین خودم رفت و آمد می کردم. آن روز کوروش زنگ زد و گفت که ماشین نبرم می خواهد به دنبالم بیاید ، چاره ای جز پذیرفتن نداشتم. با راضیه تا...
  5. abdolghani

    باشه تاآخرامشب برات می فرستمش بای

    باشه تاآخرامشب برات می فرستمش بای
  6. abdolghani

    سلام ملیساجون نمیدونی چقدرخوشحالم کردی درست همون رمانی روکه دوست داشتم روانتخاب کردی پس من سعی...

    سلام ملیساجون نمیدونی چقدرخوشحالم کردی درست همون رمانی روکه دوست داشتم روانتخاب کردی پس من سعی می کنم برات ارسالش کنم . راستی می گم وی شه پوشه عکساش ویه جابرات ارسال کنم
  7. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    ری به نشانه مثبتت تکان دادم ، بلند شدیم و با هم بالا رفتیم . اتاقی که او ازش حرف میزد مثل یک آپارتمان کامل بود ، یک نشیمن بزرگ که مبل های راحتی قهوه ای رنگی دور شومینه آن چیده شده بود . از تعجب دهانم باز ماند روی شومینه تابلویی که پنج سال پیش کشیده بودم قرار داشت یعنی سومین کار رنگ روغنم . گفتم...
  8. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    اصلا حوصله جرو بحث با او را نداشتم ، گفتم : کوروش من خسته ام ، تو رو به جدت بی خیال ما شو کوروش با صدای خفه ای گفت : من تا نیم ساعت دیگه اونجام ، حاضر باش میخوایم بریم بیرون . خداحافظ کوروش حتی صبر نکرد جوابی به حرف او بدهم ، عصبانی گوشی را گذاشتم و به اتاقم برگشتم و دراز کشیدم و به خواب رفتم...
  9. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    حوری زد زیر گریه . گفت: اما من شما رو دوست دارم، هر شرایطی هم... شهروز هم اومد وسط حرفشو گفت: من هیچ شرایطی به جز اینکه برید دنبال زندگیتون ندارم. من خودم به اندازه کافی دارم درد می کشم، شما دیگه دردم رو بیشتر نکنید. بعد صدای دویدن حوری اومد ، آروم از کنار پنجره نگاه کردم شهروز داشت گریه می کرد،...
  10. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    مادر با خنده گفت: بیاید توی آشپزخونه. من و فرشته و کوروش پشت میز نشسته و مشغول صرف صبحانه شدیم. کوروش در حین صرف صبحانه گفت: لباسهات رو برداشتی؟ فرشته گفت: پیش منه! گذاشتم کنار در. تنها حرفی که در حین صبحانه خوردن بین جمع ما رد وبدل شد همین بود. آنچنان در افکار خودم غرق بودم که نفهمیدم صبحانه رو...
  11. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    گوشی را برداشتم : بله. صدای کوروش در گوشم پیچید: سلام عزیزم. جواب سلامش را گقتم و سکوت کردم، گفت: خونه ای تا نیم ساعت دیگه بیام اونجا؟ پرسیدم : شما کارم دارید؟ خندید و گفت : شما نه ، تو! من و تو باید راحت تر از این حرف ها باشیم. لباست حاضره می خوام بیارم تحویلش بدم. با بی تفاوتی گفتم : منتظرم...
  12. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    چادر و جانمازم را جمع کردم ، صبر کرد درون تختم دراز بکشم و بعد پتو را رویم کشید و پیشانیم را بوسید و گفت: تو دختر عزیز منی. چراغ را خاموش کرد و رفت و من بعد از چند دقیقه به خواب رفتم. به خوابی بس عمیق که پرده ای کشید بر روی تمام افکار در هم و برهم من. فصل بیستم ساعت یک بعد از ظهر بیدار شدم ،آن...
  13. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم، پلک چپم از گوشه بیرونی شروع به زدن کرده بود هر وقت عصبی می شدم اولین حالتی که دچار آن بودم همین تیک پلکم بود ، همه بدنم شده بود گوش تا تمام حرف هایشان را بشنوم. از سلام و احوالپرسی هایشان فهمیدم عمو و زن عمو و طاها آمده اند، پدر سراغ تورج را گرفت که عمو گفت...
  14. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    لبخند زورکی بر لب راندم، مادر شروع به توضیح مفصلی در مورد نحوه پذیرایی بنده از خواستگارم کرد حتی در مورد نوع سلام و احوالپرسی، صدای زنگ صحبت مادر را قطع کرد. مادر با گفتن تا صدات نکردم اونهم دو بار از آشپزخونه بیرون نمی آیی...صدای سلام و احوالپرسیشان آمد. هیچ حسی نداشتم نه دلشوره و نه هیچ چیز...
  15. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    سر به زیر انداختم و از او دور شدم . همین حرف ها و رفتارهای زن عمو و تهمینه باعث شد ان شب واقعا برایم غیر قابل تحمل شود . دلم هوای شهروز را کرده بود . می خواستم چند کلمه با او حرف بزنم اما او نبود و من می بایست در سکوت خودم غرق می شدم . حتی با فرشته هم که دوست چندین و چند ساله ام بود راحت نبودم...
  16. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فرشته لبخندی زد و نگاهش را در نگاهم دوخت و گفت : نه ! خجالتیه ! خیلی زیاد فرشاد لبخندی زد و گفت : درس تون رو تموم کردید ؟ گفتم : بله ، کنکورهم شرکت کردم تا دو هفته دیگه جوابش معلوم میشه فرشاد رو به فرشته گفت : تو چی ؟ فرشته با خنده گفت : شوهرکردم که درس نخونم فرشاد به پشتی مبل تکیه زد و گفت ...
  17. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    طاها با صدای نرمی گفت: اولا شما پیر زن نیستید . دوما مگه من مردم که دریا خانم زحمت بکشند ، خودم تا آخر عمر نوکریش رو می کنم از شنیدن حرف طاها حسابی سرخ شده بودم . عمه با لحن خاصی گفت : آی پدر صلواتی ، خجالت هم خوب چیزیه طاها با پررویی گفت : از چی خجالت بکشیم ؟ از اینکه دوستش دارم ؟ ببین دریا...
  18. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    وقتی وارد خانه شدیم دلم گرفت از سر و صدا و شلوغی دیشب اثری نبود .زن عمو ریحانه از پشت پنجره ما را دید و به سرعت از در خارج شد و سلام کرد. مادر جواب سلامش را داد اما من به قدری تو فکر بودم که بدون توجه از کنارشان رد شدم ، فقط صدای بلند زن عمو در گوشم پیچید : نه ! یا ابوالفضل چادرم را از سرم...
  19. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    با لبخندی بر لب به سمتش برگشتم و گفتم : هیچ عاشقی طاقت نشستن دختری در کنار معشوقش رو نداره . حالا اون دختر میخواد خواهر معشوقش باشه یا کس دیگه شهروز با تعجب گفت : منظور از معشوق من نیستم که ؟ گفتم : چرا ! دقیقا منظورم تویی و عاشق هم ایشون ! دختر بدی هم نیست ساقی و سعیده با گفتن سلام آمدند و...
  20. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فرشته متعجب به حوری می نگریست و بعد با اشاره ابرو از من پرسید : چی شده ؟ منم متقابلا با همان حالت شانه بالا انداختم که یعنی نمی دانم ندا ارام کنار گوشم گفت : این چشه ؟ بی حوصله گفتم : چه میدونم چه مرگشه ، هر وقت من رو می بینه زنجیر پاره می کنه باز آن دل درد لعنتی به سراغم آمد . بلند شدم و از...
بالا