نتایح جستجو

  1. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما زمان طولانی نفس گیری را صرف کرد تا پای همه آن برگه ها را امضاء کند. برایش مهم نبود که همه آن ثروت مال اوست. در دل به خود خندید وقتی روزهایی را به یاد آورد که ضیاء را بر سر ارث او اذیت میکرده است: پیرمرد بیچاره خیال میکرد که من منتظر مرگ او هستم. حالا برای خود اعتراف کرد که دلتنگ ضیاء شده...
  2. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    -دستمون بهش نمیرسه. میگن که تو بهترینی. مرد کلاهش را مقابل چشمانش کشید: مشخصاتشو بگو. -عکسشو میگیری. بگو چقدر. -من نصف پولو اول میخوام و بعد کارو شروع میکنم. و باید با بالاییتون صحبت کنم و مطمئن بشم خلاف نظر اون کاری نمیکنم. ساعتی بعد با مرد و زنی در گاراژی متروکه ملاقات میکرد. زن گفت: این عکسش...
  3. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما پرسید: چیزی نمیخوای بگی؟ من دلم نمیخواست اون دروغو بهت بگم... ولی مجبور بودم... من بچه مو دوست داشتم... سعید باز سکوت میکرد. -ببین... من پول و آدمشو داشتم که بخوام بلایی سرش بیارم... ولی میخواستمش... باور کن... مجبور شدم... -حالا میخوای بهش بگی که پدرش کیه؟ -نمیگم که تو هستی. سعید به تندی...
  4. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    -در مورد پدرم... اون بیماره. من باید برم سراغش. فرزاد امیدوار بود که او نپذیرد. آنیم سر به اطراف جمبانید: همون دفعه آخری که از جلوی چشمام دور شدی بس بود. فعلاً نه... فعلاً نمیشه. فرزاد به سمت بطری شراب او رفت و برای خودش ریخت. باید صحبت به درازا میکشید. از گذشته اش گفت، و از ظلمهایی که پدرش در...
  5. abdolghani

    ملیساجان من اگه توسایت نودوهشتیا بصورت اسکن اگه بذارمش اشکالی نداره یامی خوای خودت تواین سایت...

    ملیساجان من اگه توسایت نودوهشتیا بصورت اسکن اگه بذارمش اشکالی نداره یامی خوای خودت تواین سایت تایپش کنی
  6. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    وسائلی را که یوماریس به زور برایش خریده بود مقابلش گذاشت. به آنها خندید. با خود فکر کرد که یوماریس چه مطمئن است که من پسر دارم. من هیچ نمیتوانم خودم را راضی کنم که در این باره قضاوتی کنم، اگر قضاوتی کنم و بعد به آن دل ببندم و بعد آن نشود چه؟ نه. بگذار این مثل یک راز بماند، تا هفته دیگر. بولیز...
  7. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    هنوزم شک ندارم که ارزشش رو داشت. سعید قمار کرد مگه نه؟ -خوب؟ -و من رو توی قمار برنده شد. من رو. با همه چیزم. من میتونستم همینجوری هم باهاش برم، اما مساله قمار میتونه دهنشو ببنده. درضمن به ضیاء هم کمک کردم، شاید حالیش بشه که من میخواستمش... اما سعید بیش از حد خوبه نگین. فکر میکنم همون بازی قمار...
  8. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    پس از ده دقیقه با سعید وارد اتاق دکتر شد. دکتر که مردی با ظاهری بسیار مرتب بود شروع کرد به صحبت با آنها که آلما کلمه ای نفهمید و به آنها اشاره کرد که بنشینند. سعید صحبتهای دکتر را برای او ترجمه میکرد: میگه تاریخ آخرین عادت ماهانه ت کی بوده؟ آلما به سویی دیگر نگاه کرد و دروغ گفت: بگو نمیدونم...
  9. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    اونا کی بودن؟ -کسایی که ضیاء فرستاده بود. -ضیاء؟ -بذار بگم. شاید نظر تو نسبت به پدربزرگت عوض بشه، اما کم کم میفهمی که اینم جزئی از قماره. -من همین الآنشم زیاد روی اون حسابی نمیکنم. سعید از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت. حیاط را نگاه میکرد. نمیخواست نگاهش به نگاه آلما بیفتد. ادامه داد: من رفتم و...
  10. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    کاظم لوستری آغاز میکرد: یا دارایی سعید طبق این لیست... به آلما نگاه کرد: یا آلما. نگاه ها بر روی آلما که بر تخت کنار در نشسته بود، خیره ماند. ******** نمیخواست تماشا کند. نمیتوانست تماشا کند و نمیخواست که بداند. آن شب فقط ضیاء بود و سعید، ضیاء که همه عمرش هر روز دیده بودش و سعید که شاید مجبور...
  11. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    مهم نیست. مهم اینه که بچه م به دنیا بیاد. نگین بفهم. من به هر قیمتی اونو میخوام. -به چه قیمتی؟ کسی که میخوای باهاش ازدواج کنی کیه؟ -یه مرد پنجاه ساله. باید خیلی بدشانس و بدبخت باشم اگر ضیاء اون قمارو ببره. -چه قماری؟ چی میگی؟ نگین با شگفتی او را نگاه میکرد. آلما موهایش را از هم باز کرد: قمار...
  12. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    -من میخوام باهام ازدواج کنی. آلما سعی کرد واکنشی نشان ندهد: تو زن داری؟ -ندارم. داشتم، جدا شدم. -"من بازی بزرگت میشم." سعید ترمز کرد و به او خیره ماند. ماشینها پشت سرشان بوق ممتد میزدند. ******** به علی گفت: علی من واقعاً نمیتونم باهاتون کار کنم... -اما چرا آلما؟ همه چیز که خوب بود! میتونیم...
  13. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    نگین بلند شد. باز لباسهایش را میپوشید: از این به بعد راحت میتونی هر جا خواستی بری! ولی بدون اگه دهنتو باز کنی، کار فرزاد تمومه! میفهمی؟ آلما رنگ پریده در جا ماند: نگین! اینایی که میگی جدیه؟ نگین خنده ای عصبی کرد: آره! تا آخر عمرت میتونی راحت زندگی کنی! از اتاق خارج میشد. آلما به دنبالش رفت...
  14. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    ********* بی دلیل سردش بود. میفهمید که اتاقش سرد نیست، اما او سردش بود. ملوک کنارش نشست و یک لیوان چای-نبات به دستش داد. آلما آنرا با اکراه گرفت. ملوک گفت: حتماً فشارت اومده پایین آلما جون... بخور، بعدم دراز بکش... آلما آنرا مزه مزه کرد. ملوک میگفت: سیگار نکش تا یک کم حالت بهتر بشه. بیرون هم...
  15. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    نمیخواست به خود بگوید که دلش برای رستوران تنگ شده است. به فرزاد تلفن زد که بیاید به رستوران، و بهانه کرد که میخواهم قاب عکس پدر و مادرم را از ضیاء بگیرم. وارد رستوران که شد ضیاء را آنجا نیافت. از مسعود پرسید: ضیاء کجاست؟ -مگه خبر نداری؟ -نه... -تو معلومه کجایی؟ ضیاء میگفت میخوای با اون پسره...
  16. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    علی مقابل هتل پیاده اش کرد. باران تند میبارید و آلما به سرعت عرض خیابان را رد کرد. زنگ هتل را زد. از گوشه ای تاریک کسی به سمتش رفت. آلما سر بلند کرد و توانست از پشت قطرات باران چهره سعید را تشخیص دهد. آلما چشم در چشمان او دوخت. کسی در را گشود و آلما بی حرفی وارد شد. ******** کنار فرزاد دراز...
  17. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    ضیاء نگاهی به اطرافش کرد و اطاعت کرد. فرزاد حس کرد که او از آلما حساب میبرد. پس عاطفه بیراه نگفته بود. آلما گفت: وقتی که نگار منو پیدا کرد، تو اونجا بودی؟ -آره. چطور؟ چی میخوای؟ -من نمیخوام اذیتت کنم. اینم میدونم که تو نمیتونی منکر این بشی که پدربزرگ منی. فقط دوتا چیز ازت میخوام. -بگو. -اول...
  18. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما نوازشش کرد: چی میگی فرزاد؟ داشتی خواب میدیدی عزیزم... از جا بلند شد و چراغی روشن کرد. در سایه روشن اتاق لای پنجره را باز کرد و کنار آن نشست. گفت: بذار هوای تازه بیاد تو... حالت بهتر میشه... نفسی عمیق گرفت و از فرزاد پرسید: چه خوابی میبینی فرزاد؟ -خواب؟ خواب میبینم تبدیل به یه گرگ شدم...
  19. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    بهت قول میدم. فرزاد تو اولین کسی بودی که من دوستش داشتم... هیچکس نتونست منو اینجوری جذب کنه. فرزاد نوازشش میکرد. گفت: ممکنه باز یه سفر داشته باشم. ولی بهت قول میدم که آخریشه... میرم که... حرفش را خورد. -میری که چی؟ فرزاد باید میگفت میروم که "آنها را از میان بردارم". اما گفت: میرم دیگه کار و...
  20. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما لیوانش را گرفت و خودش نوشید. میخواست مست شود. نمیخواست در منطق فرو رود پس از سه روز دوری از او. نمیخواست چنین چیزهایی را بشنود. میخواست بخندد. میخواست طنازی کند. نمیخواست در سکوت فرو رود. لیوان را به سمت او دراز کرد: بخور فرزاد... فرزاد باقیمانده لیوان را سر کشید. سیگارش را نیمه، خاموش کرد...
بالا