نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    ما هنوز فالگوش بودیم و گوش می كردیم. منصور گفت: · گیسو جان! این ثریا امروز چی به خورد فرهان داده؟ · چطور مگه منصور؟ · چقدر حرف می زنه! فكر دیگرون رو نمی كنه هیچ، فكر خودش رو هم نمی كنه. نمی گه این هیكل به اكسیژن نیاز داره. یك ریز حرف می زنه، یه نفس نمی كشه. · ا...
  2. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    وقتی منصور گوشی را گذاشت، به نسرین زنگ زدم و از او خواهش كردم غروب به منزل ما بیاید. با اصرار من پذیرفت. به فرهان هم خبر دادیم كه بیاید. حالا یا به هدف می خورد یا نمی خورد. غروب آمدند. نسرین كت و دامن آبی نیلی خوشرنگی پوشیده بود كه خیلی نازترش كرده بود، حتی ذره ای هم آرایش نكرده بود. بعد از...
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    فردای آن روز با طاهره خانم تماس گرفتم و از نسرین برای فرهان خواستگاری كردم. طاهره خانم ذوق زده شده بود. چنین دامادی، آرزوی دیرینه او و آقا كریم بود. از نرگس هم كه خیالشان آسوده بود، مرتضی هم از نرگس خواستگاری كرده بود. طاهره خانم گفت: · ما كه از خدامونه دخترم، ولی این نسرین قبول نمی...
  4. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سوم قسمت سوم قسمت بیست و سوم : : : : :gol: پنج شنبه طبق دعوت قبلی، خانواده آقا كریم به منزل ما آمدند. نسرین با آن موهای صاف و بلند مشكی، چشمان درشت و مژه های برگشته، بینی قلمی و لبهای غنچه اش دل مرا به لرزه درمی آورد، وای به حال فرهان كت و شلوار مشكی دخترانه ای پوشیده بود و مثل همیشه...
  5. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سوم قسمت سوم قسمت سوم : : : : : :gol: پنج شنبه طبق دعوت قبلی، خانواده آقا كریم به منزل ما آمدند. نسرین با آن موهای صاف و بلند مشكی، چشمان درشت و مژه های برگشته، بینی قلمی و لبهای غنچه اش دل مرا به لرزه درمی آورد، وای به حال فرهان كت و شلوار مشكی دخترانه ای پوشیده بود و مثل همیشه سنگین و...
  6. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    نگاهی به فرهان كه لبخند به لب داشت كردم و سری تكان دادم. منصور گفت: · همه با این ماشین می ریم. ماشین گیسو، بمونه بعد میام می برمش. گیسو كه دیگه اجازه رانندگی نداره، تو هم كه باید ماشین خودتو از شركت بیاری. · پس شما بفرمایین جلو مهندس فرهان. · استدعا می كنم...
  7. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    منصور كه رفت فرهان گفت: · نمی دونم چطور عذرخواهی كنم گیسو خانم؟ · رفیق خوبی برای منصور و برادر خوبی برای من باشین. · انشاالله! مطمئن باشین. · همه چیزم فراموش كنین. · بله، خدا رو شكر اتفاقی نیفتاد. شیطون به جلدم رفته بود. · اگه اجازه بدین، می...
  8. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت بیست و دوم قسمت بیست و دوم قسمت بیست و دوم : : : : :gol: نامه و دفترچه حساب را روی میز پذیرایی گذاشتم و كاغذ قبلی را برداشتم و پاره كردم و به سمت حمام رفتم. تیغ را برداشتم، طلب مغفرت كردم و روی دستم گذاشتم. ئاقعاً آن لحظه، دل كندن از منصور و خوشبختی هایم، برایم سخت بود. دودل شده بودم...
  9. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت بیست و چهارم قسمت بیست و چهارم قسمت بیست و چهارم ::gol: توی راه برگشت به خونه نمی دونستم باید حرفی بزنم یا نه ؟ باید بخندم یا جدی باشم ؟ گیج بودم . نگام به خیابون بود و دنبال نیما راه می رفتم .. انگار اونم قصد نداشت حرفی بزنه .. توی کوچه پیچیدیم و دم در ، ماشین تابلوی دایی محسنو دیدیم...
  10. ملیسا

    سلام گلم :gol: خوبی خانمی ، مرسی از اینکه نسبت به من لطف داری عزیزم .:redface: مهربونم من میسپرم...

    سلام گلم :gol: خوبی خانمی ، مرسی از اینکه نسبت به من لطف داری عزیزم .:redface: مهربونم من میسپرم دست شما ، هرکاری صلاح میدونید انجام بدهید خانمی .:w16: :w40:دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارممممممممممممممممممم :love:
  11. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    اصلا نمی دونستم چجوری باید شروع کنم .. اصلا نمیدونستم درسته کارم یا نه .. با ناراحتی گفت نیما بی خیال ... الان روم نمیشه بگم .. دستاشو کشید تو موهاشو گفت بعد این همه وقت تو هنوز با من رودربایسی داری ندا ؟؟؟ یه آهی کشیدم گفتم نیما اینی که من میخوام بت بگم اصلا یه حرف معمولی نیست .. پس الان جاش...
  12. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت بیست و سوم قسمت بیست و سوم قسمت بیست و سوم : :gol: انگشتشو آورد جلو اشاره کرد به نوکش گفت انقد قلب بیشتر ندارم .. تو هم هی بترسونش خب ؟؟؟؟؟؟؟ دلم کباب شد براش .. بی اختیار برگشتم سمتش لپشو بوس کردم گفتم قربووونه قلبت برم من .. پس بم نشون بده .. باشه ؟ دستمو گرفت برد منو نشوند روتختش...
  13. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    بعدم مامانو تیغیدم و ماچ و بوسه رد و بدل شد . بعد بابا و مامان نیما رو ماچ بارون کردن و عیدیشو بهش دادن با نهایت عشقم رفتم سمته نیما و بقلش کردم بلند گفتم عیدت مبارک داداشی اونور هم مامان بابا تو بغل هم بودن و بالای سرشون قلبهای صورتی ظاهر می شد و می تركید نیما صورتمو بوسید و منو یه کم به خودش...
  14. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    سال تحویل ساعت 4 صبح بود .. می خواستم بیدار باشم .. نمی دونستم می تونم یا نه ، ولی خیلی دلم می خواست تو اون موقع با نیما حرف بزنم و عیدشو بهش تبریک بگم .. چقدر بد بود که نیما عید ، زمان سال تحویل کنارم نبود . عید امسال واقعا با بقیه سالها فرق داشت . امسال اولین عیدی بود كه خانواده ما كامل نبود ...
  15. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    روزای بدون نیما تند تند میگذشت .. دیگه تقریبا اون غمی که تو خونه مون لونه کرده بود از موقع رفتنش داشت میرفت .. تقریبا هر شب حرف میزدیم با هم .. با صداش تمام مشکلاتمو یادم میرفت .. شاد میشدم و حس میکردم اونم اون سمته تلفن روی لبهای قشنگش لبخنده .. شبی نبود که بهش میل نزنم .. تقریبا هر چی اتفاق می...
  16. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت بیست و دوم قسمت بیست و دوم قسمت بیست و دوم : :gol: چقدر جای خالی نیما سنگین بود ؟؟!! مثل كوه روی سینه ام سنگینی می كرد .. رفتم همونجوری با لباس روی تختم دراز كشیدم . مثل دیوونه ها شروع به بو كردن تختم كردم . بوی نیما رو می داد . یاد دیشب افتادم كه نیما كنار من خوابیده بود و من تو بغلش...
  17. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    نزدیک یک ساعت من و نیما همون جا روی زمین نشسته بودیم و سعی می کردیم آروم باشیم ... ولی تو دل جفتمون غوغایی بود .. دیگه گریه مون بند اومده بود .. جفتمون تکیه داده بودیم به دیوار .. نیما دستشو انداخته بود رو شونه من .. سرم رو شونه هاش بود و زل زده بودم به روبرو .. بدون هیچ حرفی یه كم كه گذشت نیما...
  18. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    فردا و پس فردا و یه هفته از اون شب گذشت ... قرار بود نیما اول بهمن بره یه سر اونجا ببینه اوضاعش چجوریه .. زیاد باقی نمونده بود تا اون روز ... هیچی به نیما نگفته بودم .. خودمو خیلی عادی نشون داده بودم .. نیما هم همینطور .. از دل اون خبر نداشتم ، ولی تو دل خودم آشوبی بود ...هر روزی که می گذشت...
  19. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت بیست و یکم قسمت بیست و یکم قسمت بیست و یکم : :gol: مامان خیلی با عجله آیفونو جواب داد گفت بیا تو ندا بیا تو ... ابروهامو با تعجب انداختم بالا و مسیر حیاطو سریع طی کردم . چکمه های برفیمو در آوردم و زود رفتم تو خوونه ... حدس می زدم مامان مشغول حرف زدن با تلفن باشه که عجله داشت .. بی...
  20. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    خیلی جالب بود .. برای رقص آهنگی رو گذاشتن كه من اونشب یادش افتاده بودم . لیدی این رد كریس د برگ .. بلند شدیم . از این كه قرار بود عزیزترین کسمو الان تو اغوشم بگیرم هیجان خاصی داشتم .. رفتیم وسط افتادیم کنار یلدا و پویا .. یلدا لبخند ملیحی بهمون زد و دستش رفت رو شونه پویا . خیلی آرووم و لاو تو...
بالا