نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

     سلام گیسو جان.  سلام.  چی شده؟ چرا تنها نشستی؟  هیچی، همین طوری.  چه خبرها؟ كی اومد؟ كی رفت؟  مگه مردم می خوان منو بخورن منصور، این مسخره بازیها چیه؟ دزد اومد منو برد، یكی هم منو نگاه كرد، یكی هم خواست منو بخوره. چرا انقدر عصبانی هستی؟ می گم یعنی كسی با من كار نداشت؟ مهندس...
  2. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت هفدهم قسمت هفدهم قسمت هفدهم : : : : :gol: · منظورتون رو متوجه نمی شم مهندس. · بگذریم. می تونم یه سوالی ازتون بپرسم گیسو خانم؟ · البته. · فكر نمی كنین اگه با مرد جوون تری ازدواج می كردین، آزادی بیشتری داشتین؟ تفاوت سن باعث به وجود اومدن تعصب بیش از حد می...
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    یك ماه گذشت از رفتار فرهان متعجب بودم .توجه خاصی به من داشت وقتی منصور نبود ارتباط بیشتری با من برقرار می كرد . با ان زبان چرم ونرم وگیرایش مرا تا حدی به خودش جذب كرده بود تا آنجا كه گاهی از ذهنم می گذشت كه اگر همسر فرهان می شدم خوشبخت تر بودم ولی هنوز از علاقه ام به منصور كم نشده بود ودیوانه...
  4. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم : : : : :gol: منصور همان طور كه روی مبل نشسته بود دستش را باز كرد و گفت: بیا اینجا ببینم خوشگل من. بلند شدم كنارش نشستم دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت: می خوای بیای شركت چكار كنی ؟ كمك دخالت مدیریت . همسر من كه دیگه نمی شه...
  5. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    منصور همان طور كه روی مبل نشسته بود دستش را باز كرد و گفت: بیا اینجا ببینم خوشگل من. بلند شدم كنارش نشستم دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت: می خوای بیای شركت چكار كنی ؟ كمك دخالت مدیریت . همسر من كه دیگه نمی شه تایپیست ومنشی ومترجم باشه. چرا نمی شه؟این فكر ها رو بریز...
  6. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    وارد اتاق شدم منصور در را بست وگفت : · تو خانمی عزیزم آدم تو عصبانیت قربون صدقه كه نمی ره. روی تخت نشستم . · حالا شدم خانم ؟نه جونم عوضی گرفتی !در را باز كن باد بیاد كنارم نشست وگفت: · باد هم برات خوب نیست من جز تو كسی را ندارم · به حرف نه در عمل . ·...
  7. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    از اتاق بیرون امدم منصور دنبالم آمد و گفت : تصمیم نداری اخمات رو باز كنی ؟از گره كور هم زده بالاتر هر موقع شما در قلبت رو به روی الناز خانم بستین بنده هم اخمام رو بتز می كنم اصلا من الناز رو آدم حساب نمی كنم چه برسه به .... ثریاخانم لطفا غذا رو بیارین دست و پام داره میلرزه چشم خانم وقتی سر...
  8. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم : : : : :gol: جمعه صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم. رفتم دوش گرفتم و لباسم را عوض كردم. اولین جمعه ای بود كه بدون منصور صبحانه می خوردم. تا صدای سلام و علیك ثریا را با منصور شنیدم، فنجانم را سر كشیدم. سلام، صبح به خیر سلام. و بدون اینكه نگاهش كنم بلند...
  9. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    از پله های آن طرف بالا آمد. قلبم فرو ریخت. از قلب گنجشك هم سریع تر می زد. می دانستم دوباره سیلی را خورده ام. وارد اتاق خودمان شدم و در را بستم و روی مبل نشستم و دست پیش گرفتم. در را با عصبانیت باز كرد و گفت: · به چه حقی رفتی آنطور كنار فرهان نشستی بگو بخند راه انداختی؟ ·...
  10. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم : : : : :gol: با پدر صحبت كردم. گفت كه آماده است و می آید. مهمانها یكی یكی و گروه گروه، با سبدهای گل وارد می شدند و تبریك می گفتند. مادر جون را طبقه بالا فرستادیم و گفتیم بعد از پدر بیاید. یك ساعت بعد، پدر هم آمد. چه تیپی زده بود. كت و شلوار كرم با...
  11. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    به منصور گفتم: بیا شرط ببندیم. قبوله، سر چی؟ تو بگو. سر اینكه ما رو بابا كنی، خیر ببینی گیسو، به خدا پیر شدم. باشه. اگه بابام آمد اینجا، تو می شی بابا منصور، اگه مادر رفت خونه بابام، سه سال صبر می كنی بعد می شی بابا بزرگ منصور. سه سال؟! گیسو تو رو خدا رحم كن. شرط بندیه دیگه. سه ربع...
  12. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سیزدهم : : : ::gol: صبح باز از منصور كسب اجازه كردم .گفتم مبادا زبانی چیزی گفته وبعد پشیمان شده باشد .ولی الحمدالله سر حرفش بود وقتی منصور رفت به مادر موضوع را گفتم .بیچاره زد زیر گریه وگفت : آخه محسن چی؟نكنه تنش تو قبر بلرزه ؟ یك ساعت طول كشید تا مادر را از عذاب وجدان در اورم .پسر...
  13. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

     مادرجون می خوایم بریم خونه بابا شما هم حاضر شین بریم  چی شده گیسو جان ؟  هیچی بریم سر بزنیم .  خب بگو ایشون بیان ،ما دیشب اون جا بودیم .  بابا خوشجات می شن.  می دونم عزیزم ولی درست نیست زحمت بدیم .تو و منصور برین. من بدون شما نمی رم. خب،بگو بابا بیان اینجا عزیزم ،چه فرقی می...
  14. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    این طوری می گن كی ها؟ امروز اعضای جلسه می گفتن، یه بچه بیار تا منصور وابستگیش كم شه. منم گفتم حالا كه این طوره، اصلاً بچه نمی خوام منصور با لبخند گفت: می گم این جلسه ها به ضرر ما مردهاس، می گی نه یعنی وقتی بچه دار شیم تمام توجهت باز به منه، آره ؟ البته. من همیشه مادر بچه مو بیشتر...
  15. ملیسا

    سلام دوست مهربونم چشم یک کم به من فرصت بدهید تا سرم خلوت بشه چشم حتما عزیزم .

    سلام دوست مهربونم چشم یک کم به من فرصت بدهید تا سرم خلوت بشه چشم حتما عزیزم .
  16. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم : : : ::gol: غروب كه به منزل برگشتیم، منصور داخل سالن نشسته بود و كتاب می خواند. سلام. سلام بر بانوان ددری، می خواستین الان هم نیایین خانمهای متین! اشكالی نداره، منصور مرد كه مرد. عشق ما رو كشوند اینجا، اینجا منصور جان. خوبی پسرم؟...
  17. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت یازدهم قسمت یازدهم قسمت یازدهم : : : : صبح منصور به شركت رفت. راجع به قضیه مادر جون و پدرم دیگر صحبتی نكردم. حدود ساعت یازده به منزل مینو خانم رفتیم. همان صحبتهای زنانه و همان بگو بخند های معمول برقرار بود. ساعت دو و نیم تماس گرفت. وقتی می رفتم گوشی را از نگین بگیرم گفت: چی كار كردی...
  18. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم : :gol: خلاصه راه افتادیم و ما رو بردن كلانتری ... خیلی از جلوی اونجا رد شده بودم . حتی آدرس خونه یكی از دوستام رو هم به عنوان بالاتر از میدون كلانتری می شناختم . ولی اصلافكرشم نمی كردم كه یه روز پام به اینجا كشیده بشه ... ما رو بردن تو و مستقیم بردنمون...
  19. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم : :gol: از همون روزی كه اومدی با من صحبت كردی دنبال این بودم كه یه كاری كنم . من داداشت بودم . در برابرت احساس مسئولیت می كردم . من تنها مرد خانواده و اصلا تنها عضو خانواده بودم كه از این جریان خبر داشتم و این وظیفه من بود كه كمكت كنم . از طرفی تو به من...
  20. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت سیزدهم قسمت سیزدهم قسمت سیزدهم : :gol: - خانم شما چه نسبتی با شهروز شهبازی دارین . این كلمه رو كه شنیدم انگار با پتك زدن تو سرم . كل جریانو تا آخرش فهمیدم ... یاد روزی افتادم كه تو پارك طالقانی دو تا سرباز جلومون رو گرفتن و همین جمله تكراری رو پرسیدن : - شما با آقا چه نسبتی دارین ؟...
بالا