نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بلند شدم میز را جمع كنم كه صدای زنگ در را شنیدم. · كیه؟ · گیسو خانم، منم فرهان. اگه ممكنه، بیاین بریم دوری بزنیم، باهاتون كار دارم. · خب بیاین بالا. · نه، شما بیاین بهتره. سریع حاضر شدم و پایین رفتم. فرهان داخل ماشین منتظر بود. سوار شدم. ·...
  2. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بلند شد به طبقه بالا رفت. انگار با پتك زدند توی سرم. باورم نمی شد فرهان چنین آدمی شده باشد. خدا می داند چقدر به او فشار آمده كه دست به چنین كاری زده بود. خب البته با تصوراتی كه او كرده بود، حق داشت. وقتی با دفترچه حساب پس انداز برگشت، آن را به من داد و گفت: · اینو بهش بدین. ·...
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت بیست و یکم قسمت بیست و یکم قسمت بیست و یکم : : : : : :gol: اگر می مردم و می فهمیدند كه سقط جنین كرده ام، برایم هزار حرف در می آوردند. آن وقت كجا بودم كه ثابت كنم بچه از منصور بوده. این بود كه اول وصیت خودم را نوشتم و روی میز گذاشتم، بعد به دیدن فرهان رفتم. · خب چه خبرها؟ خیلی...
  4. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    یك هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد، فقط گاهی تلفن زنگ می خورد، برمی داشتم، قطع می كرد. می فهمیدم منصور است، ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود. هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام. یك روز بعدازظهر با صدای زنگ در، گوشی اف اف را برداشتم، پدر و مادر جون بودند. از دیدنشان خوشحال شدم. به...
  5. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت بیستم قسمت بیستم قسمت بیستم : : : : :gol: ماشین را روشن كردم و راه افتادم، به خانه كه رسیدم، آن قدر سرم درد می كرد و خسته بودم كه یك لباس راحتی پوشیدم ف سیم تلفن را از پریز كشیدم و خوابیدم. ساعت یك با صدای زنگ در از خواب پریدم. بلند شدم از پنجره نگاه كردم، منصور بود. رفتم در را باز...
  6. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بازویم را گرفت و من را روی تخت انداخت و گفت: · فكر كردی نمی تونم نگهت دارم. دختر بی عقل؟ · برو كنار منصور. · نمی رم. خودت رو بكشیف فحشم بدی، رهات نمی كنم. و شروع كرد به بوسه باران بدن من. · تو عزیز منی، تو عشق منی، وجود منی، لعنتی! اینو بفهم. هر چه می...
  7. ملیسا

    سلام دوست خوبم عزیزم ببخشید از اینکه منتظر میمونید ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید .

    سلام دوست خوبم عزیزم ببخشید از اینکه منتظر میمونید ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید .
  8. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت نوزدهم : : : : :gol: سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدین · سلام. شما كه حالی از ما نمی پرسین. چرا گریه كردی دخترم؟ چی شده؟ منصور كجاست؟ · چیزی نیست مادر جون، كمی حرفمون شده. · آخه برای چی؟ · مهم نیست، خب چه خبرها؟ تعریف كنین. پدر گفت: ·...
  9. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    ... کم کم جمع شدیم واسه شام .. خدائیش واسه شام سنگ تموم گذاشته بودن . چند جور غذا بود . كشك بادمجون ... لازانیا ... بیفت استروگانوف ... ماكارونی ... سالاد الویه ... علاوه بر اون چند جور ژله و كرم كارامل و سالاد و ... خلاصه اون سفره دهن هركسی رو آب می انداخت . اول واسه ندا غذا كشیدم . ندا بیشتر...
  10. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت نوزدهم قسمت نوزدهم قسمت نوزدهم : :gol: نیم ساعتی از اومدن ما می گذشت ... دیگه مهمونی شروع شده بود . تقریبا همه رفته بودن وسط و بزن و بکوبی بود شدید .. اركستر هم داشت یه آهنگ بندری می زد و همه داشتن خود كشی می كردن . هوا به خاطر ازدحام جمعیت گرم شده بود . ملت هم به خاطر بالا پائین پریدن...
  11. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت هجدهم قسمت هجدهم قسمت هجدهم : :gol: دوست داشتم زودتر این دو روزم بگذره و من با ندای خودم برم مهمونی .. چیز خاصی نبود ، ولی خب من دوست داشتم باهاش تو این فضا باشم .. یه جایی که به جفتمون خوش بگذره .. یه جایی که باعث شادی ندا بشه .. تو این دو روز هر چی بدختی بود افتاد رو دوش من .. مامان...
  12. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    خندید و در مغازه رو بست و گفت سلاام .. کجا بودی ؟ مغازه رو ول میکنی به امون خدا دیگه ؟ اومدم پشت سیستمم و گفتم نه بابا .. چی میگی ؟ حواسم هست .. نگفتی اینجا چی کار میکنی ؟ رفت سمت بخاری مغازه و وایساد کنارش تا گرم بشه .. گفت هیچی اومدم حالتو بپرسم.. نمی دونستم واسه جریان مهمونی اومده یا واقعا...
  13. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت هفدهم قسمت هفدهم قسمت هفدهم : :gol: روزا از پی هم می گذشتن هوای سرد زمستون از یه لحاظ خوب بود ، از یه لحاظ مشکل سازخوبییش تو قشنگی زمستون و شاعرانه بودنش بود . سفیدی برف . یاد برف بازیهای بچگی . زمستون و برفشو از بچگی دوست داشتم . وقتی برف می اومد بابام خودش می رفت برفها رو پارو می كرد...
  14. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    حرفاش که تموم شد خودمو خیلی شاد و خوشحال نشون دادم و بهش گفتم آقا مبارک باشه .. تا باشه از این خبرا .. می مردی صبح بهم می گفتی ؟ خندید و گفت باید بازم با پسر عموی بابام حرف می زدم .. عصری اوکیو داد . منم گفتم بهت بگم تا خودت دیگه تصمیم بگیری چی کار می کنی .. بلند شدم کاپشنمو برداشتم و روبه ندا...
  15. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم : :gol: چند وقتی از اون اتفاقا می گذشت .. ندا خیلی سر حال شده بود .. خودش می رفت دانشگاه . یه زمانایی هم من می رسوندمش می آوردمش .. با هم خوش بودیم .. منو کشته بود بس که ازم تشکر کرده بود برای جریان شهروز ... می گفت که خبری ازش نیست .. امیدوار بودم که...
  16. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    گیسو! گیسو! در رو باز كن ببینم چته؟ بیا بریم دكتر. برو گمشو كثافت. با تمام وزنت، با تمام قدرتت، پا روی قلبم گذاشتی حالا می گی بریم دكتر؟ اینها را در دل گفتم. گیسو، با توام خواهش می كنم ... اقلا بگو ببینم حالت خوبه؟ ... ثریا! كلید یدكی این در رو بردار بیار ببینم. نكنه ... آره، چرا می گی...
  17. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    سوار ماشین آلبالویی فرهان شدم و سلام و احوالپرسی كردم. دیر كه نكردم؟ نخیر، تا از شاه داماد پذیرایی كنن و صحبت كنن، دو ساعتی طول می كشه. گفت می رم خونه یكی از دوستام. خب اینا هم دوستن دیگه، دروغ نگفته. و به تمسخر خنده ای كرد. سری تكان دادم و گفتم: می بینین عاقبتم به كجا كشید؟ از...
  18. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    :gol:: : : : قسمت هجدهم آن روز وقتی منصور رفت خوابید، پریز تلفن را كشیدم و به اتاق سابقم رفتم و شماره فرهان را گرفتم. بله. سلام مهندس. سلام گیسو خانم، عصر به خیر. ممنون. چه خبر؟ دل تو دلم نیست. آروم باشین خانم. بدونین با چه كسی دارین زندگی می كنین بهتره یا عمری بترسین و ندونین؟ حق...
  19. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    با عصبانیت چك را روی میز مقابلم گذاشتم و بلند شدم و گفتم: شما حقتونه سرتون كلاه بره، چون مدام وحشت دارین. چیه؟ میترسین من برنده بشم و آبروتون بره. خواستم از اتاق بیرون بیایم كه منصور گفت: حالا چرا عصبانی می شی عزیزم؟ دیگه تا بهم اختیارات ندی، پامو تو این شركت نمی ذارم. خیلی خب بیا،...
  20. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    در آن چند روز خیلی پیگیر مسئله شدم، ولی فرهان پاسخ درستی به من نمی داد و حرف را عوض می كرد. شبها خوابم نمی برد، به منصور احساس بدی پیدا كرده بودم. وقتی به طرفم می آمد، بدم می آمد و از محبت او لذت نمی بردم، دیگر روابط ما آن گرمی سابق را نداشت. بالاخره یك هفته بعد وقتی منصور از شركت بیرون رفت، به...
بالا