نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم : :gol: با بغض گفتم آقا داداشمه . تو رو خدا چی شده ؟ - گوشی یكی دو ثانیه بعد صدای دیگه ای گفت الو ؟ ندا ؟ 2.3 ثانیه اول نشناختمش .. بعد با تعجب گفتم نیماااااا تویی ؟ نیما : آره .. هیچی نگو .. اسم منو نبر تمام بدنم یخ شد .. فهمیدم یه چیزی شده .. خدایا...
  2. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    صدای نیما منو به خودم آورد .. نیما : چیه ؟ تو فکری ندا ؟ نگاشون کردم دیدم اون از تو آیینه داره نگاه می کنه ... مامانممم کاملا برگشته زل زده به من .. خندیدم گفتم واا چتونه ؟ مامانم که حوصله این ادا اطوارای منو نداشت با حرص سرشو برگردوند و به حال اولش برگشت .. نیما همونطوری که رانندگی می کرد حواسش...
  3. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت یازدهم قسمت یازدهم قسمت یازدهم : :gol: چقدر حالم از دیشب بهتر بود ... صبح خیلی خیلی سر حال بودم . انگار 100 ساعت خوابیده بودم و تمام خستگیم برطرف شده بود .. جزء روزای معدودی بود که وقتی از خواب پا می شدم چشمام خواب آلوده نبود و بی حس و حال نبودم .. تا بلند شدم چشمم به سی دی هایی که رو...
  4. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    5) ساعتو نگاه کردم 5:30 بود .. رسیدم خونه .. خیلی سر حال بودم .. رفتم توخونه .. مامان بود بابا هنوز نیومده بود ، نیما هم که مغازه بود رفتم تو اتاق مامان اینا . سلام کردم بهش . مامانم تا دیدم گفت سلام ! تولدت مبارک نیشم باز شد . خر کیف شده بودم .. بغلش کردم گفتم مرسی .. زیر گوشش گفتم کادوت کو ؟...
  5. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت دهم : قسمت دهم : قسمت دهم : :gol: صبح خیلی حالم بهتر شده بود . طبق معمول با نیما رفتیم به سمت دانشگاه ... كنار نیما همون آرامش همیشگی رو حس می كردم . تو راه به شوخی گفتم - نیمایی خبر داری فردا چه روزیه ؟ امشب چه شبیه ؟ با تعجب نگام کرد گفت نه ه ه ه .. چه روزیه ؟ قیافه دلخورانه گرفتم به...
  6. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت نهم قسمت نهم قسمت نهم : :gol: تمام وجودم با دیدنش ارامش شده بود ... درو ماشینو كه باز كردم گرمای ماشین و گرمای نگاه نیما هر دو رفت تو وجودم ... هر دومون باهاش دست دادیم و سوار شدیم . چقدر دلم براش تنگ شده بود ... انگار یك ماهه ندیدمش ... دلم می خواست زودتر یلدارو پیاده می کردیم تا...
  7. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت هشتم قسمت هشتم قسمت هشتم : :gol: تندی برگشتم نگاهش كردم . دو قدم بیشتر با من فاصله نداشت ... خدایا چقدر تنها بودم ... نیما كجایی ... با وجود اینكه خیلی می ترسیدم محكم وایسادم و جدی گفتم چی می خوای ؟ واسه چه اومدی اینجا ؟ با قیافه حق به جانب گفت هیچی ، واسه چی ؟ اومدم ببینمت . می خوام...
  8. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت هفتم قسمت هفتم قسمت هفتم : :gol: چندین روز از زمانی که با شهروز دعوام شد می گذشت ... باور نمی كنید كه تو یه هفته 384 تا اس ام اس برام زده بود . با وجود اینكه من حتی یه اس ام اس هم بهش نداده بودم ... زنگ زدن هاش هم كه بر قرار بود . وقت و بی وقت ... حتی نصفه شب . به نیما گفتم . گقت ببین...
  9. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت ششم قسمت ششم قسمت ششم : :gol: تقریبا 5 روز از اون روزی که شهروز به من زنگ زد و با نیما حرف زد می گذشت .. تو این 5 روز 500 بار زنگ زده بود . ولی من اصلا جواب نداده بودم ... شاید می ترسیدم ... شاید هم نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم . حرفهای نیما خیلی روم تاثیر گذاشته بود ... 5000 بار...
  10. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    قسمت پنجم قسمت پنجم قسمت پنجم : :gol: ندا؟ ..ندا ؟! ندا نمیری دانشگاه ؟ چشامو به زور باز کردم .. چه دردی میکرد چشام !! .. مامانم بود .. به زور گفتم نه . کلاس ندارم گفت پاشو پاشو .. من دارم می رم بیرون .. پاشو صبحونه بخور .. نیمارو صدا کن به اونم صبحونشو بده اسم نیما رو که شنیدم یاد تمام...
  11. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    با ناز طرف دیگر را نگاه کردم .با دو دستش گونه هایم را گرفت وصورتم را مقابل صورتش چرخاند و گفت:منو می بخشی؟ بشرطی که بار آخرت باشه میای خونه؟ آره، میام ولی اونم شرط داره چه شرطی؟ میخوام راجع به موضوعی باهات صحبت کنم .باید قول بدی عصبانی نشی ومنطقی تصمیم بگیری چه موضوعی؟ وقتی اومدم خونه، بهت میگم...
  12. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    دشمنت شرمنده باشه پسرم .ولی قول بده دیگه دست روی دختر من بلند نکنی .چون طبع حساسی داره و دیگه نمیتونم راضیش کنم باهات آشتی کنه .خودت می دونی که چقدر دوستت دارم ولی به دخترم و سلامتیش هم علاقه دارم .این سیلی رو ندید گرفتم ومطمئنم دیگه تکرار نمیشه .گیسو هم از این به بعد باید حواسش رو جمع کنه ، دور...
  13. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    توی دلم گفتم راستی دوتا دیوونه به هم بیفتن چی میشه؟ یه کشک بادمجونی از آّب در میاد که بیا و ببین.ما هم که سالمیم، همدیگر رو از پله ها پرت می کنیم، وای بحال این دوتا!نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم مخصوصا وقتی سوراخ نوک جوراب پدر را می دیدم. پدر از خنده من به خنده افتاد ومرتب با دستش به من...
  14. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    به آشپزخانه رفتم وسرمیز نشستم .پدر ظرف غذا را جلوی من گذاشت و گفت: خب مادر منصور چی می گفت ؟ کلی با منصور دعوا کرد. می گفت برو لب دریا ، بعد بیا از این بیچاره که داره تو خونه شنا میکنه ایراد بگیر چه زن خوبیه بخدا .ایشاءا.... خودم می برمش لب دریا...... زدم زیر خنده وگفتم : لابد میخواین باهاش...
  15. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت دهم قسمت دهم قسمت دهم : : : ::gol: مادر از صدای فریاد منصور داخل آمد و گفت: چی شد؟ اوا خدا مرگم بده . و از روی میز دستمال کاغذی آورد .منصور خودش را به من رساند .و کنارم زانو زد. دستمال را از جعبه برداشت که جلوی بینی ام بگذارد .دستش را کنار زدم و خودم از داخل جعبه ای که دست مادر بود ،...
  16. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    با صدای مادر جون که به در میزد و می گفت: ساعت یک بعدازظهره ، بلند شید بابا .از خواب پریدم .منصور غلتی خورد و آرام گفت: حتما باز فکر کرده خودکشی کرده یم .آره مادر خودکشی کرده یم ولی از نوع دیگه .باید یه تابلو درست کنم یه طرفش بنویسم خودکشی کرده یم ، یه طرفش بنویسم خودکشی نکرده یم ، بذارم رو در...
  17. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    کیک را مقابل من گذاشتند .نسرین بلند شد رفت . منصور آمد کنارم ایستاد وگفت:انشاءا.... که عصبانیتت رفع شد . نخیر ، هنوز خشم گیسو رو ندیدی .الان هم فقط دارم حفظ ظاهر میکنم . الان کیک دهنم می ذاری و باهام اشتی می کنی بله می ذارم، ولی آشتی نمی کنم گیسو! کوتاه بیا جان من! مراسم کیک بری را بجا...
  18. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بالاخره خنده به لبم آمد.منصورگفت: ببین مامانم چه با تجربه س.معلومه از اون بلاها بوده .بعد آرام گفت: یک انگیزه ای نشونش بدم که صدتا انگیزه از اینور واونورش بزنه بیرون قهقهه خنده ام بلند شد بخدا وقتی نمی خندی و اخم می کنی، انگار پا گذاشتن بیخ گلوم و میخوان جونم رو بگیرن .خب حالا بریم عزیزم دست...
  19. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    عصبانی از او دور شدم و روی مبل نشستم وگفتم :هنوز عقد جنابعالی نشدم .هنوزم مال تو نیستم پس خوب فکرهاتو بکن ، اگه میخوای همسر من باشی اینطوری نیا پایین بله، حق داری خونسرد باشی.چرا باید برای محرم شدن با من عجله داشته باشی، تقصیر منه که زن تو متاهل زن مرده شدم .اگه با یه پسر مجرد ازدواج کرده بودم...
  20. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت نهم قسمت نهم قسمت نهم : : : : : :gol: روز عروسی فرا رسید وجشن باشکوهی برگزار شد.میهمان زیاد داشتیم .عقد در منزل منصور بود و عروسی در هتل هیلتون .زهره از صبح برای آرایش من به منزل آمد .لباس عروسی را با مادرجون خریده بودیم و منصور از آن بی خبر بود .لباس دکلته بود با دامن پف پفی .وقتی کار...
بالا