رايكا طول سالن طبقه بالا را چند بار طي كرد و دستهايش را با حرص در پشت كمرش قفل كرد و به اطراف نگريست .سردرگم بود. نظري به اطراف انداخت ؛ اين ساختمان را با آرزوي اينكه روزي متعلق به عسل باشد با سليقه خود چيده بود اما امروز....... بي اختيار چشمهايش ابري شدند و مه غلطيظي ديدش رت تار ساخت . سردرگم و...