داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

fahimeh89

عضو جدید
کاربر ممتاز
بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد. پیش خدمت ناراحت شد.
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم ....
بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد، درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !
گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :

او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام...
 

abolfaZZzl

عضو جدید
کاربر ممتاز
این داستان واقعی است!




مرجع : وبلاگ خاطرات یک عاقد

به گزارش بلاگر وبلاگ خاطرات یک عاقد در یکی از آخرین پست‌هایش داستان یکی دیگر از زوج‌هایی را که برای ازدواج به او مراجعه کرده‌اند نوشته است.

اول خرداد ۹۱ بود که مسعود ۳۰ ساله به دفتر ما آمده بود ، تشکیل پرونده داده بود ، آزمایشگاه رفته بود ، برگه پیش‌نویس توافقات را دانه به دانه امضا کرده بود ، مهریه را قید کرده بود ، مقدار طلا را نوشته بود ، روز عقد را مشخص کرده بود و قرار بود چند روز بعد برای ثبت بزرگترین واقعه زندگی‌اش شانه به شانه نگین به دفتر ما بیاید و برای زندگی جدیدش پیمان ببندد.... اما...

مراسم عقد یک روز قبل از مراجعه ، طی تماس تلفنی مسعود، کنسل شد و به تعویق افتاد ... یک هفته بعد برادر داماد آمد و شناسنامه مسعود را برد و گفت : شناسنامه‌شو لازم داریم. بعدا میارم.

۹ ماه گذشت و از مسعود خبری باز نیامد .. تا امروز و در آستانه بهار که پدر عروس مسعود آمد و شناسنامه دخترش نگین را همراه عکسش که در کنار مسعود بر روی برگه آزمایش الصاق شده بود.. برد.

حالا که این مطلب را می‌نویسم عکس مسعود بر روی برگه آزمایش و در کنار جای خالی یک عکس کنده شده به من خیره شده و بغض راه گلویم را بسته است.. طاقت نمی‌آورم و برگه را جمع می‌کنم و درون پاکت می‌گذارم... پاکتی که همکارم با خودکار قرمز بر روی آن نوشته است : داماد فوت شده است.

آری پدر عروس تعریف کرد که داماد حالا فوت شده‌اش دچار درد کلیه می‌شود و به پزشک مراجعه می‌کند. پزشک تشخیص سرطان بدخیم می‌دهد و مسعود در آستانه بزرگترین رویداد زندگی‌اش ، چندماه بعد در آغوش خاک جای می‌گیرد.

تجربه یک عاقد : مرگ واقعی‌ترین و قطعی‌ترین رخداد زندگی است و هنگام نمی‌شناسد...
.
نتیجه اخلاقی که نداشت ولی بابا عین آدم زندگیتونو بکنین که این دوروزه دنیا ارزششو نداره.( اَی بابا سر صب حالمونو گرفت.)
 

ziarifar

عضو جدید
وقتی پدرت پشت سرت از پله ها خیلی آروم میاد پایین میفهمی که پیر شده ، وقتی بعد غذا یه مشت قرص میخوره میفهمی پیر شده، وقتی موقع اصلاح دستش حسابی میلرزه و صورتش رو زخمی میکنه میفهمی پیر شده ، وقتی میبینی موهاش سفید شده میفهمی پیر شده و وقتی میفهمی نصف موهاش و پیریش به خاطر غصه های تو بوده دوست داری بمیری..............................
 

gh.felahat

عضو جدید
[h=2]فقر و فرهنگ[/h]

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی !فقر اینه که بگی اسلام بد و از مد افتاده و قدیمیه و باد بندازی تو گلوت و بگی ما عوضش مولوی داریم اما ندونی مولوی گفته من فقط قرآن رو منظوم کردم چه برسه به اینکه بدونی چرا ؟
  • فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی
  • فقراینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت !
  • فقر اینه که رژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه !
  • فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه !
  • فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه‌ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات مردان و زنان بزرگ کشورتو ندونی !
  • فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی !
  • فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز یک بار تفسیر قرآن رو نخونده باشی!
  • فقر اینه که فاصله لباس خریدن‌هات از فاصله مسواک خریدن‌هات کمتر باشه !
  • فقر اینه که کتاب هری پاتر و راز و … رو صد بار خونده باشی ولی کتاب مقدس خودت رو یه دور هم نخونده باشی !
  • فقر اینه که بهترین لباسها و آرایشت و عطرت مال از خونه بیرون رفتنه اما شب‌ها تو خونه لباس کهنه بپوشی و بوی کرمهای عجیب و غریب بدی !
  • فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری !
  • فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی !
  • فقر اینه که وقتی بهت میگن حجاب واجبه ،جبهه بگیری و بگی کجا نوشته ؟!
  • فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما به هیچ موسسه خیریه ای کمک نکرده باشی!
  • فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی !
  • فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری !
  • فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون !
  • فقر اینه که صبح ساعت پنج،بیدار شی بری جلو آینه که اماده شی بری بیرون ولی هنوز نماز تو نخونده باشی !
  • فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی !
  • فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛!
  • فقر اینه که هر سال عاشورا به در و همسایه نذری بدی اما ندونی امام حسین چرا از مکه خارج شد !
  • فقر اینه که فکر کنی دیگه خودت فهمیدی خدا چیه و کیه و چی میگه وقتی از شمس و مولانا گرفته تا انیشتین، در حیرت آفرینش و عظمتش و حکمتش متحیر موندن !
  • فقر اینه که یک غزل از شمس یا مولانا حفظ نباشی اما آهنگهای افشین و امید و پویا و آرش و حفظ باشی !
  • فقر اینه که واسه دیدن کنسرت فلانی کلی پول خرج میکنی تا دبی میری اما تا الان یک جلسه منطق الطیر عطار رو نخوندی !
  • فقر اینه که فرق خرافات و عقده‌ها و کینه‌ها رو از دین ندونی!
  • فقر اینه که از اسلام متنفر باشی وقتی فقط اسمش رو شنیدی و حتی معنی اسمش رو هم نمیدونی !
  • فقر اینه که هر حکم و عقیده ای رو نسبت به میزان لذتش بسنجی و اگر حال نمیداد یا سخت بود، به اسم تمدن و آزادی لگدمالش کنی !
  • فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه روزنامه‌ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری !
  • فقر اینه که بچه های ما اسپایدر من و بنتن و اسمورفها رو بشناسن و عکس اونارو رو لباساشون داشته باشن ولی از همت و بابایی و زین الدین و چمران و صیاد شیرازی هیچ خبری نداشته باشن !
  • فقر اینه که تو اوج تمدن و فرهنگ و دین باشی ولی جایگاه خودتو ندونی و حسرت یه شب پاریس و لاس وگاس رو داشته باشی !
  • فقر اینه که با محجبه ها بی احترام باشی ولی با یه خانم سانتی مانتال خیلی مودبانه برخورد کنی !
  • فقر اینه که هلوکاست رو هر روز بین مسلونا ببینی و به بهانه ی کشتار نشده ی یه سری یهودی ،مسلمون ها رو آواره کنن !
  • فقر اینه که شیعه ی امام علی باشی و مردم بی گناه میانمار رو برای شیطان قربانی بگیرن،ولی تو از این غصه نمیری !
  • فقر اینه که مسلمونا رو به گناه عشق به پیامبر اخرالزمان وعده داده شده تو همه ی کتاب های مقدس، بسوزونن، وتو نگران گرونی مرغ و برنج و نرخ سکه تو بازار باشی !
  • فقر اینه که شاه بیت خلقت منتظر آدم شدنمون باشه و ما خودمون رو منتظر ظهورش بدونیم و مرتب بگیم اللهم “خودت” عجل لولیک الفرج،بعدش شمار گناهامون هر روز دل نازنین شو برنجونه!
منبع: حامیان جنبش مصاف
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
چنگیز خان مغول و شاهین پرنده

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.





اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.

شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.




نجار زندگی

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.




حکایت وقت رسیدن مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !




پیرمرد و بچه ها

یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه پس از تعطیلی کلاس ها ۳ تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند هر چیزی که در خیابان افتاده بود شوت می کردند و سروصدای عجیبی به راه انداختند.

این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد مختل شده بود. این بود که پیرمرد تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها! شما خیلی بامزه هستید از اینکه می بینم اینقدر بانشاط هستید خوشحالم من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید من روزی ۱۰۰۰ تومن به شما می دهم که بیایید اینجا و همین کار را بکنید بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آنکه چند روز بعد پیرمرد به آنها گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها با تعجب و ناراحتی گفتند: صد تومن؟! اگه فکر می کنی به خاطر ۱۰۰ تومن حاضریم این همه بطری و نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم کور خوندی ما نیستیم!
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.




فرصتی برای خودشناسی

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.
پس آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است.
اما نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز که ترسیده بود گفت:
سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم.
شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم ...
چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟
آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟
آیا هیچگاه جرات ریسک را به خود داده اید؟




ماجرای چوپان و مشاور‎

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. رانندۀ آن اتومبیل كه یك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهای Gucci ، عینك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه ی NASA روی اینترنت، جایی كه میتوانست سیستم جستجوی ماهواره ای( GPS ) را فعال كند، شد. منطقۀ چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحۀ كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیدۀ عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد.

بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان میداد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همینطور كه قبلا توافق كردیم، میتوانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. مضافا، اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ گله را برداشتی.




نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.




ابراهیم و آتش و گنجشک

نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز


 

قنبری پور

عضو جدید
کاربر ممتاز
مشکلات را زمین بگذار
استادى درشروع کلاس درس،لیوانى پرازآب به دست گرفت. آنرابالانگاه داشت که همه ببینند. بعدازشاگردان پرسید: به نظرشماوزن این لیوان چقدراست؟شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استادگفت: من هم بدون وزن کردن،نمیدانم دقیقاً وزنش چقدراست. اماسوال من این است: اگرمن این لیوان آب راچنددقیقه همینطورنگه دارم،چها تفاقى خواهدافتاد.
شاگردان گفتند: هیچاتفاقى نمی افتد. استادپرسید: خوب،اگریک ساعت همینطور نگه دارم،چه اتفاقى می افتد؟یکى ازشاگردان گفت: دستتان کم کم دردمی گیرد. حق باتوست. حالااگریک روزتمام آنرانگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاًگفت: دستتان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشارقرارمی گیرند و فلج می شوند. ومطمئناً کارتان به بیمارستان خواهدکشیدوهمه شاگردان خندیدند. استادگفت: خیلى خوب است. ولى آیادراین مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟من چه بایدبکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى ازآنهاگفت: لیوان رازمین بگذارید. استادگفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگرآنهاراچنددقیقه درذهنتان نگه دارید،اشکالى ندارد. اگرمدت طولانی ترى به آنهافکرکنید،به دردخواهندآمد. اگربیشترازآن نگه شان دارید،فلجتان می کنندو دیگرقادربه انجام کارى نخواهیدبود.
فکرکردن به مشکلات زندگى مهم است. امامهمترآن است که درپایان هر روز و پیش ازخواب،آنهارازمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشارقرارنمی گیرید،هرروزصبح سرحال وقوى بیدارمی شویدوقادرخواهیدبودازعهده هرمسئله وچالشى که برایتان پیش می آید،برآیید! دوست من،یادت باشدکه لیوان آب راهمین امروززمین بگذار. زندگى همین است!

 
آخرین ویرایش:

قنبری پور

عضو جدید
کاربر ممتاز
زبان
زبان مهمترین
عامل شکستن دلهاست.
بدون تفکرحرفی رابه زبان می آوریم
دلی رامی شکنیم.
آبرویی رامیریزیم .
خیلی راحت ازکنارش می گذریم
...
دوچیزبه سختی ودرزمان طولانی به دست می آید
وبایک کج سلیقگی یاارضای عقده های درونی باخاک یکسان می شود.
1 -
محبت
2-
آبرو


دلشکسته رانمی شودپیوند زد
واگرهم بشود دیگر هیچ وقت مثل قبل نمی شود
آبروهم ابی است که برزمین ریخته وجمع نمی شود.
گاهی باتخریب دل وآبروی دیگران احساس آرامش می کنیم
غافل ازاینکه که این آرامش قبل ازطوفان است .
افریدگارهستی دنیا را برگرده ی انرژی مثبت ومنفی قرارداده است .
ان دل شکسته موجی از انرژی منفی رابه صورت هاله ای درکنارت قرارمی دهد
واندک اندک جمع می شود تا طوفانی ایجاد شودکه دودمان ترا برافکند
بدون این که متوجه باشی ازکجاخورده ای.
برعکس عشق به هم نوع .
خوبی هارا برای دیگران ارزو کردن.
گرایش به اخلاق.
دلی رابه دست اوردن
وحتی نیکی کردن وبه دجله انداختن
باعث می شوددرزمانی که دربیابان تنهایی گرفتارشده ای
اندوخته های انرژی مثبت فراغ واسایش رارابرایت به ارمغان آورد.
بیاییدلبخندراازدیگران نگیریم
دوستی رافریادکنیم
تاچشمانمان اشک وخون را تجربه نکند.
اینهارابرای خودم گفتم توکه خوبی

 
آخرین ویرایش:

fahimeh89

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه.
- مطمئنی؟ - نه.
- چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟ - چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره [/FONT]

[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت... [/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.[/FONT]
 

تاریک وتنها

عضو جدید
کاربر ممتاز
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم! ..
 

قنبری پور

عضو جدید
کاربر ممتاز
آرام باش
آرام باش
،آرام باش،توخـــــــــدا را داری ...
آن حقیقت،آن یگانه،آن هوادار شــبانه
آرام باش،توخدا را داری ...
آن معبود،آن پاک،آن همه خوبی واحســـــاس وبهــــار را داری!

...
آرام باش،توخدا را داری ...

پس نگو تنهایم،پسن گوبی یاور،بی یارم

توخداراداری یعنی عشق،معبود،سنگ صبوردل من،دل تو
پس خموش ای غم ها!!!
ماخدار اداریم ...

 
آخرین ویرایش:

قنبری پور

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]اینگونه[/FONT][FONT=&quot] نگاه کنید[/FONT][FONT=&quot]...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش
...
دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش [/FONT]
 

denya

عضو جدید
[h=5]از شیوه نجات الاغ درس بگيريم .
کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد.
مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
نکته: مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:
اول: اينکه اجازه ندهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود[/h]
 

Coraline

مدیر تالار پزشکی
مدیر تالار
کاربر ممتاز
او را از نخستین سالهای کودکی در منزلمان دیده بودیم. زنی بود زشت رو : با پوستی سرخ و خشن و موهائی که مثل موی اسب سیاه و کلفت بود، تندخو و خشن بود و با نیروی ده اسب کار می کرد. در خانۀ بزرگ ما، او از همه محرومتر و بی نصیب تر و بدبخت تر بود، بچه ها دائماٌ سربسرش می گذاشتند و بزرگترها با چشم تحقیر و نفرت نگاهش می کردند. همیشه یکی از کت های کهنۀ افسری پدرم را می پوشید و با دماغ بزرگ عقابی و چشمهای ریز، و چانۀ ریش دار خود، آنچنان مضحک بود که دوستان برادرم همیشه عصرها جلوی در خانه جمع می شدند تا سربسر او بگذارند و تفریح کنند. اوخیلی صبور و خوددار بود، فقط وقتی که آزار بچه ها به نهایت می رسید، مثل حیوانی وحشی به دنبال آنها می دوید و فریادکنان دشنام می داد. این زن عاشق سیگار بود، اگر یک روز برای خرید سیگار پول نداشت، مثل ماهی بر خاک افتاده دست و پا می زد و حتی گریه می کرد. من و فروغ فقط روزی یک قران توجیبی داشتیم. ولی فروغ هر بار که چشمان آن زن را گریان می دید، پول توجیبش را مخفیانه در جیب آن زن می گذاشت و به من می گفت :
میدونی ، دلم براش خیلی می سوزه اگه سیگار نکشه میمیره.


و بعد ما بزرگتر و بزرگتر می شدیم و او پیرتر و پیرتر، گونه های ما رنگ می گرفت و پشت او خمیده می شدو کم کم هم آنچنان خمیده می شد که بچه ها او را گوژپشت صدا می کردند. گوزپشت سالها در خانۀ ما زحمت کشید. آنقدر زحمت کشید که مریض و بستری شد و عاقبت او را به مریضخانه بردند. در آن زمان من و فروغ دیگر از هم جدا شده و هر کدام در یک کانون خانوادگی نفس می کشیدیم. گوژپشت روزهای زیادی در مریضخانه جان کند، من طاقت دیدنش را نداشتم اما فروغ که قلبی به بزرگی آسمان داشت، هر روز به مریضخانه می رفت. ساعتها در کنار تختخواب می نشست و به خاطر تنهائی اواشک می ریخت . . . روزی که گوژپشت در مریضخانه جان داد، یکی از روزهای بارانی زمستان بود، ان روز فروغ تنها مشایع جنازۀ زن بدبختی بود که در دنیا هیچکس را نداشت، فروغ با او به غسلخانه رفت، او را به خاک سپرد، و بر مزار محقرش اشکها ریخت و بعدها همانجا به خانۀ من آمد. وقتی به او گفتم :
فروغ نترسیدی که با او به قبرستان رفتی. نترسیدی که او را بوسیدی. نترسیدی که . . .
خندید، به تلخی خندید و گفت :
بترسم ! چرا ؟ من بین زندگی و مرگ تفاوتی نمی بینم و مرگ هم مثل زندگی یک چیز کاملاٌ طبیعی است.
پشت این پنجره
یک نامعلوم
نگران من و تست
بهترین مرگ مرگ آنی است. من همیشه از خدا می خواهم که مرا با مرگی آنی و بدون درد از دنیا ببرد.
راوی این خاطره پوران خواهر فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد
 

تاریک وتنها

عضو جدید
کاربر ممتاز
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد

گفت

شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،

اما آن هنگام که خداوند می پرسد :

زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم :

هر آنچه از من بر می آمد !!
 

تاریک وتنها

عضو جدید
کاربر ممتاز
آرامش


کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.
امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
-----------------------------------------
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.
 

ghazaleh_heidari

کاربر بیش فعال
درمتن زیر نتیجه ی آزمایشات ِایجاد محدودیت برای برخی موجودات زنده عنوان شده، بسیار جالب است ، حتما بخوانید، براستی آنچه تا کنون درباره ناتوانیهای ما به ما گفته شده چه تاثیر عمیق و پنهانی بر ما ذهن ما دارد:​
نتیجه آزمایشات بر حيوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور محدوديتهای ذهنی تحميل شده از طرف محیط بر ما تاثیر می گذارد.​
آزمایشات انجام شده بر کَک، فيل و دلفين مثال خوبی هستند:​
ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز می گيرند و خيلي خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند .​
اگر يک کک را در ظرفی قرار دهيم از آن بيرون می پرد . پس از مدتي روی ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقی رخ مي دهد .​
کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و پايين می افتد . دوباره می پرد و همان اتفاق مي افتد! اين کار مدتی تکرار میکند . سر انجام در ظرف را بر می داريم و کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع!​
سرپوش برداشته شده درست است و محدوديت فيزيکي رفع شده است ولی کک فکر می کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد!​
فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد .​
پاي فيلهای سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند می بندند .​
بچه فيلها را با طنابهای بلند و فيلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهای پرقدرت به سادگی می توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولی اين کار را نمي کنند !​
علت اين است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشيده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند و سرانجام روزی تسليم شده دست از اين کار کشيده اند!​
از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.​
دکتر ادن رايل يک فيلم آموزشی در مورد محدوديتهای تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم "می توانيد بر خود غلبه کنيد " است​
در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهی که غذای مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود .​
دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار ميگيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد .​
محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟​
دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .​
از آنجا که نحوه ی عملکرد مغز جانوران از این نظر بسیار شبیه به هم است ما می توانيم از اين آزمايشات بفهمیم که ما هم محدوديت هايی را می پذيريم که واقعی نيستند.​
به ما می گويند يا ما به خود می گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين برای ما يک واقعيت می شود محدوديتهای ذهنی به محدوديتهای واقعی تبديل می شوند و به همان محکمی!​
باید این سوال مهم را از خود بپرسیم که:​
چه مقدار از آنچه ما واقعيت می پنداريم، واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست؟!

 

قنبری پور

عضو جدید
کاربر ممتاز
سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد .. استواربودمو تنومند !
من را انتخاب کرد . . .
دستی به تنه ام کشید،تبرش را درآورد وزد .. زد .. محکم ومحکمتر . . .
به خودمی بالیدم،دیگرنمی خواستم درخت باشم،آینده ی خوبی درانتظارم بود !
سوزش تبرهایش بیشترمی شدکه ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد،اوتنومندتربود . . .
...
مرارهاکردبازخمهایم،اورابرد ... ومن که نه دیگردرخت بودم،نه تخته سیاه مدرسه ای،نه عصای پیرمردی ...
خشک شدم . . .

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه . . .
ای تبربه دست،تامطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان،تامطمئن نشدی،احساس نریز!!
زخمی می شود ... درآرزوی تخته سیاه شدن،خشک می شود . . .
 
آخرین ویرایش:

SHEEDA

عضو جدید
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي
توانيم عاشق شويم اگر سعي کني
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در قصه ای قدیمی حکایت می کنندکه وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوندقرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنهامقررفرماید.
تنبیهی سخت تر از آتش و سیل وزلزله وقحطی و بیماری ،تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقفشود.
پس خداوند دو کلمه ی(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد،چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کردهباشند.

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود درگذر بود. اما بلاکم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند،هنگامی که دودلداده می خواستند کلامآخر را بگویند و خود را یکباره به دیگریواگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسایه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساسمی کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند ، زبانهابسته بود وچشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمیآمد و تشنگی ها سیراب نمی شد.

و بعد...

کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگرکسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفهاز خود پرسیدند:

چه شد که ما به این جا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رختبر بست؟ و اندوه امانشان را برید.

خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر ازهمه ی اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنهابازگرداند............

خدا را شکر که من هنوز می توانم به توبگویم :

دوست دارم
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
گویند بوعلی سینا در شهری طبابت می کرد که مردمان شهر بر سبیل محرم و نامحرم، حکیمان را از دیدار زنان برحذر می داشتند. بوعلی گفت زنان را در اتاق مجاور با ریسمانی به من وصل کنید تا علاج کنم. بدین طریق



نبض می گرفت و دوا می فرمود: «بیمار مرض ناامنی دارد!»

«این یکی عاشق مردی از شهر بخارا است.»
جادوی طبابتش در شهر پیچید و کار بالا گرفت. رندان مبهوت، سیاستی می جستند که مچش باز کنند. خبرفروشی جار می زد که این طبیب نیست و رند است، من چاره ی کار می دانم. گربه ای به اتاق مجاور برد، ریسمانی به مچش بست و سر ریسمان به دست طبیب داد. بوعلی لحظه ای نبض گرفت و گفت: «از عشق گوشت چنین هلاک است!»

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پيش شنيده بودند. زمينها را ميخريد، خانه ها را ويران ميکرد و ساختمانهايي مدرن بر آنها بنا ميکرد.
پيشنهادهايش آنقدر جذاب بود که همه راوسوسه ميکرد. روستاها يکي پس از ديگري به دست او ويران شده بود. نوعي حرص عجيب داشت...
همه ميدانستند که پيشنهادهاي مالي جذابش، اين روستا را نيز نابود خواهد کرد...
***
کدخدا آمد. روبروي مرد ايستاد. مرد در حالي که به دامنه کوه خيره شده بود گفت: کدخدا! همه اين املاک را با هم چند مي فروشي!؟
کدخدا گفت: در ده ما زمين مجاني است. سنت اين است که خريدار، محيط زمين را پياده ميرود و به نقطه اول باز ميگردد. هر آنچه پيموده، به او واگذار ميشود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره ميکني؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به اين شيوهزمين مي فروشيم.
***
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتي راه رفت. گاهي با خود فکر ميکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه ميشد که چند گامي بيشتر برود و زميني بزرگتر را ازآنِ خود کند. تمام کوهپايه را پيمود...
غروب بود، روستاييان و کدخدا در انتظار بودند... سايه اي از دور نمايان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاييان نزديک مي شد.
زماني که به کدخدا رسيد، نميتوانست بايستد، زانو زد، حتي نميتوانست حرف بزند، بر روي زمين دراز کشيد و جان داد!
نگاهش هنوز به دوردست ها، به کوهپايه ها، خيره مانده بود،
کوهپايه هايي که ديگر از آنِ او نبودند...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
  • یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

    این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

    روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
    در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
    دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”

    پس به طبقه ی بالایی رفتند…
    در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”

    دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
    طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”

    دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…

    طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
    آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
    دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”

    پس به طبقه ی پنجم رفتند…
    آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”







 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پرستار ، مرد یونیفرم پوش ارتشی که ظاهری خسته و مضطرب داشت را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا، پسر شما اینجاست .
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کندپیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود را دید و دستش را بسوی او دراز کرد وسرباز دست زمختش را که در اثر سکته لمس شده بود را در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید ، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار به او پیشنهادکرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بی جان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد
وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده ، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود؟
پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون
سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا بحال اورا ندیده بودم
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟ پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:آقای ویلیام گری
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روز آخر دو قلب روتن بید مجنون حک کردی ...
بهم گفتی منتظرم می مانی؟ گفتم می مانم....
گفتی سال دیگه همین جا زیر این بید مجنون هم رو میبینیم.

من روزها رو میشمردم تا تو بیایی..........
هر روز صبح به شوق دیدار تو بیدار میشدم......
هر روز یه خط رو تن بید مجنون می کشیدم...
امروز شنیدم که آمدی......
چه فریاد ها که از خوشحالی نکشیدم ...
با چه شوقی خودم رو به بید مجنون رساندم.
تو رو دیدم اشک شوق بر چشمم نشست.
دویدم تا در آغوش بگیرمت......
می خواستم بغض یک ساله ام رو خالی کنم. میخواستم از روزهای تلخ جدایی بگم.....
فقط چند قدم مونده بود که در آغوش بگیرمت..........
چشمم فقط تو رو میدید..........قلبم فقط تو رو می خواست.....
می خواستم اسمت رو فریاد بزنم اما از شوق زبانم بند آمده بود....
فقط چند قدم مانده بود .......
خواستم دستت رو بگیرم مثل روز آخر اما برق حلقه ای که در دستت بود ....
آسمون ابری شد.... چشم من زودتر بارید.......
قلبم شکست.......
تو تو آمده بودی کنار بید مجنون ... دو قلب زیبا کشیده بودی مثل روز آخر....اما اینبار یکی از قلب ها به اسم من نبود.........َ
 

nikmohammad

عضو جدید
(طولانیه ولی ارزش خوندن رو داره)
علم بهتر است یا ثروت؟
>>>>
>>>>جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
>>>>-یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
>>>>-علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
>>>>مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید :
>>>>یا اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟
>>>>امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس!
>>>>مرد که آخر:جمعیت ایستاده بود پرسید:
>>>>-علم بهتر است یا ثروت؟
>>>>-علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.
>>>>نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.
>>>>- در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد،
>>>>-و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!
>>>>هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
>>>>-یا علی! علم بهتر است یاثروت؟
>>>>-حضرت‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.
>>>>-نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد.
>>>>-حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.
>>>>-با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:
>>>>-یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
>>>>امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد.
>>>>مرد ساکت شد. همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
>>>>-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
>>>>-امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
>>>>مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آن‌گاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشده‌ایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آن‌وقت در میان مردم رسوا می‌شود و ما به مقصود خود می‌رسیم! مردی که آن طرف‌تر نشسته بود، گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آن‌وقت این ما هستیم که رسوای مردم شده‌ایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت:
دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما
باید خلاف گفته‌های پیامبر را به مردم ثابت کنیم.
>>>>-در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید،
>>>>-که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
>>>>سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…
>>>>-نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
>>>>-یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
>>>>امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.
>>>>گاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
>>>>-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
>>>>نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:
>>>>علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.
>>>>فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌گفت:
>>>>اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.
>>>>
>>>>
>>>>"من شهر دانش و آگاهی هستم و علی دروازه ورود به آن شهر"
>>>>پیامبر اسلام (ص)
>>>>
 

Similar threads

بالا