من کلا سربالا جواب میدم یا حرفو عوض میکنم یکی از سوالاش خیلی باحال بود .فاصله خونتون تا دانشگاه چقدره دخترت چطور رفت و آمد میکنه .حالا قیافه منمن این مشکل رو چند سال قبل خیلی داشتم ولی الان کمتره.
ما یه فامیلی داریم که اوضاع مالی خیلی خوبی داره، خدا بهش پول داده ولی طبع بلند نداده.
من و شوهرم 23 و 25 ساله بودیم که ازدواج کردیم، شوهرم دانشجوی دکترا و من دانشجوی فوق لیسانس بودم اون زمان، با اینکه خانواده ها خیلی کمکمون بودن ولی طبیعیه که ممکنه شرایط مالی خیلی اوکی ای نداشته باشیم.
این فامیلمون هر زمانی که منو میدید میخواست ته و توی شرایط ما رو در بیاره،منم بچه بودم، نمیتونستم یه جوابی بدم که دیگه این سوال کردنهاش رو تکرار نکنه.
الان 13 سال گذشته و ما به هرحال تونستیم تا حدودی خودمون رو جمع کنیم و خداروشکر میکنم بابتش، حالا همون فامیلمون وقتی منو میبینه نه تنها هیچ سوالی دیگه ازم نمیپرسه که اگه یه وقتی صحبتی هم توی جمع پیش بیاد، خودش رو میزنه به نشنیدن
این جریان دوتا علت داره.
اول اینکه الان احساس میکنه که اگه ازم سوالی بپرسه ممکنه خودش مغموم واقع بشه و پس دوست نداره چیزی بشنوه، با اینکه هنوز هم اونا خیلی خیلی شرایط بهتری دارن ولی انگار دوست داشت ما هنوز توی همون شرایط قبلی بمونیم. با اینکه هر کدوم زندگی خودمون رو داشتیم و داریم و میزان دارایی هامون به هیچ کدوممون ربطی نداره.
دوم اینکه من دیگه اون آدم سابق نیستم که به هر سوالش جواب بدم حتی اگه باعث ناراحتیم میشه، پس دیگه جرعت نمیکنه که بپرسه.
منظورم ازین حرفها این بود که آدمها هی میخوان سوال بپرسن و در مورد زندگیت پرس و جو کنند، تا مطمئن بشن که تو هنوز همون آدم گذشته با مشکلاتِ گذشته هستی و اگه ببینن تو حالت خوبه و داره بهتر هم میشه دیگه ازت چیزی نمیپرسن.
اونوقت من هنوز به خودم اجازه نمیدم حتی حقوق پسرم و بپرسم چون میگم حریم خصوصیش باید حفظ بشه


