به اینکه تو کوچه ما هم عروسی میشه بالخره
به اینکه:
دو سال قبل توی کوچهی ما عروسی شد.
یهو دیدم ساعت 1 شب کلی ماشین با بوق و آهنگ اومدن توی کوچه و جلوی یه خونه شروع کردن به رقصیدن.
منم رفتم کنار پنجره و نگاهشون میکردم، توی دلم کلی هم گفتم خوش به حالشون، چقدر شادن،ایشالله خوشبخت بشن و ازین حرفها، خلاصه حسابی توی حس و حال عروسی رفته بودم که یهو دیدم دعوا شد



نمیدونم کی یه چیزی به برادر عروس گفت که به برادر عروس برخورد و شروع کرد به کتککاری با اون طرف،جوری شد که آهنگ قطع شد و عروس دوماد رفتن دعوا رو فیصله بدن و آخرش هم بندههای خدا با کلی ناراحتی رفتن توی خونه.
حالا من هم ناراحت شده بودم براشون و هم خندهم گرفته بود که من چشمشون زدم


