می خندم !
تظاهـــــر به شادی میکنم !
حرف میزنم مثل همه ...
اما ...
خیلی وقت است مرده ام !
خیلی وقت است دلم می خواهد روزه ی سکوت بگیـرم !
دلم می خواهد ببارم ...
و کسی نپرسد چرا ... !
این روزها فقط ادای زنده ها را در میاورم ....
گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم...
فقط لبخندی کش دار و تلخ
به گذر زمان و مختصات مکان حواله میدهم...
و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم !
و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم
و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید......
و کنج اتاق می شود خلوتگاهم !
گاهی که خیلی غمگین میشوم
خودم را نوازش می کنم در اوج تنهایی
و خود را در آغوشِ خود رها میکنم...
دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم
و فراموش نشده ام... نمرده ام ...
گاهی که خیلی غمگین میشوم
مدتها خود را در آینه مینگرم...
امشب از آن گاهی هاست .............
تظاهـــــر به شادی میکنم !
حرف میزنم مثل همه ...
اما ...
خیلی وقت است مرده ام !
خیلی وقت است دلم می خواهد روزه ی سکوت بگیـرم !
دلم می خواهد ببارم ...
و کسی نپرسد چرا ... !
این روزها فقط ادای زنده ها را در میاورم ....
گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم...
فقط لبخندی کش دار و تلخ
به گذر زمان و مختصات مکان حواله میدهم...
و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم !
و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم
و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید......
و کنج اتاق می شود خلوتگاهم !
گاهی که خیلی غمگین میشوم
خودم را نوازش می کنم در اوج تنهایی
و خود را در آغوشِ خود رها میکنم...
دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم
و فراموش نشده ام... نمرده ام ...
گاهی که خیلی غمگین میشوم
مدتها خود را در آینه مینگرم...
امشب از آن گاهی هاست .............