معماری با مصالحی از جنس دل

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می خندم !
تظاهـــــر به شادی میکنم !
حرف میزنم مثل همه ...
اما ...
خیلی وقت است مرده ام !
خیلی وقت است دلم می خواهد روزه ی سکوت بگیـرم !
دلم می خواهد ببارم ...
و کسی نپرسد چرا ... !
این روزها فقط ادای زنده ها را در میاورم ....
گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم...
فقط لبخندی کش دار و تلخ
به گذر زمان و مختصات مکان حواله میدهم...
و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم !
و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم
و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید......
و کنج اتاق می شود خلوتگاهم !
گاهی که خیلی غمگین میشوم
خودم را نوازش می کنم در اوج تنهایی
و خود را در آغوشِ خود رها میکنم...
دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم
و فراموش نشده ام... نمرده ام ...
گاهی که خیلی غمگین میشوم
مدتها خود را در آینه مینگرم...
امشب از آن گاهی هاست .............
 
  • Like
واکنش ها: A.8

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش دنیا طوری بود که کسی به کس دیگه ای نیاز نداشت.
اونوقت آدما مطمئن میشدن کسی که سراغشون رو میگیره دوسشون داره نه کارشون...!!!
 
  • Like
واکنش ها: A.8

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زندگی از مرگ پرسید: چرا انسانها عاشق من هستند اما از تو متنفرند!؟
مرگ پاسخ داد ؛ چون تو یک دروغ زیبایی و من یک حقیقت تلخ
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یــــادت باشد اگر چشمت به این دست
نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنھایى
که ھر روز میبینى و مراوده میکنى
ھمه انسان ھستند و داراى خصوصیات
جایزالخطا...نامت را انسانى باھوش یک انسان، با نقابى متفاوت، اما ھمگى
بگذار اگر انسانھا را از پشت نقابھاى
متفاوتشان شناختى...
و یادت باشد که
اینھا رموز بھتر زیستن ھستند....
"مھاتمـا گانـدی"
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چـراغـانی ِ ستـاره هـاست چـشمـانِ تــو !
و مـن ..
بــــرایِ دلـــــم ..
فــالِ اشـک می گــــــیرم !

 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]بیا تا بریزیم[/FONT][FONT=&quot]…[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot]
تو استکانی چای برای من![/FONT]
[FONT=&quot]
من زندگی ام را به پای تو[/FONT]
[FONT=&quot]![/FONT]

 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نبودنت را گوش میکنم


شاید صدای نفسهایت سر نخی باشد



انگشتانم را بر لبان زمین میگذارم!!!



هییییس...



میخواهم رد نفسهایش به گوش برسد



لعنتی کجای قصه زندگیمان سکوت کردی



که تو را نمیشنوم



خسته ام ازین سکوت تکراری ...

 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عاقبتم رفتن شد ...


دنیا خواست ناتمام بمانم در این سرود!!!
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
دلت را
به کسی
بده که
ارزش دل را بداند
 

Gelveh

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
من صبورم اما......
بی دلیل از قفسه کهنه شب میترسم....
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و....
چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند....
میترسم!
من صبورم اما......
آه این بغض گران صبر نمی داند چیست.......!
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آن نازنین کجاست که یادم نمیکند
صد غم به سینه دارم و شادم نمیکند
یک لحظه آنکه بی من هرگز نمی نشست

امشب به یاد کیست که یادم نمیکند
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش میشد هیچکس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی باتو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود …
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
موهایت را روی صورتت که میریزی

نیمی را به شرق نیمی را به غرب

دنیا ی من تعادل می گیرد…!

و من دور از آن خط استوا

زیر سایه پلکهایت روزه میگیرم…!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی میخندم به ادمهایی که از من توقع دارند مثل زلیخا باشم
اما من خودم هستم نه زلیخا تا هر روز برایتان بخوانم از عشق
وقتی شما هیچ یک از مهر و وفا چیزی نمیخوانید
وقتی خیلی ساده مرا محکوم به بی احساسی میکنید
تنها کافی بود خیلی راحت خودتان بودید
گرم و مهربان نه اینکه بخواهید بفهمید دوستتان دارم یا نه
فقط کافی بود به پایبندیم در لحظاتی که هزار دلیل برای رفتن داشتم و ماندم
بیاندازید
میفهمید از زلیخا هم مردتر بودم
*نقل از یک نفر*
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مدتهاست

چتر منطق را بر سر گرفته ام!

تا باران عشق را

تجربه نکنم!

دیگر توان مقابله با

تب و لرز

برایم باقی نمانده است!!
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اینجا فقط واژه میفروشم و..
ســـــکـــــــــــــــــــوت میخرم..
چه تجارت دردناکی!..
 
  • Like
واکنش ها: A.8

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لعنت به بعضی آهنگــآ
به بــعضی خــیـآبـونآ
به بــعضی حـــرفآ
لعنتیآ آدمــــو مــی برن بــه روزایــی که وآســــه از بــیـــن بــردنــش تـــو ذهــنـت "ویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرون شــــــــــــدی"!...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش…
باز معلمی بود و انشایی میخواست
"روزگار خود را چگونه میگذرانید؟"
تا چند خط برایش درد دل کنم…
 
  • Like
واکنش ها: A.8

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
  • Like
واکنش ها: A.8
بالا