همیشه حسرت لحظه هایی را میخوریم که
نیامده و میترسیم از اینکه نیامده ها با ما چه میکنند.
میترسیم دلمان برای گذشته هایی تنگ شده که از آنها گریزان بودیم
و اکنون چقدر دلتنگ تمام خوب و بدی های گذشته ایم
تنهایی چه حس بدی است
کــــــاش...
پاره ای ابر میشدم
دلم مهربانی می بارید
کاش نگاهم شرار نور میشد
اشتی میدادش
و
که دوست داشتن چه کلام کاملی است
و
مـــــن...
چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود ، و آخرین سیاه پوش که مرا فراموش می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم.
خواســــتم از "بـــ " بــــــسم اللهتا "نــــون " پایان را بی تــــو طی کنـــماما نشـــــد...به " دال " که رسیـــــدم دلتنگی مجالم ندادبه "فــــ" که رسیـــدم فراموشـــی ممکن نبـــوداعترافــــ می کنــــم...بی تــــون می شود...!(سمانه جعفر زاده)
پاییزم را آغاز میکنم و هر روز کوله بار تنهاییم را تنهاتر از قبل به دوش میکشم[SIZE=+0][/SIZE]بی آنکه دست مهربانت با گرمای زندگی بخشش مرا دریابد بی آنکه با روشنی چشمان عاشقت صبح را آغاز کنم .. و بی آنکه در را به رویم بگشایی و در آغوش امنت پناهم دهی ای پاییز نیا[SIZE=+0] ..[/SIZE] " از آخرین تلاش زمستان یک باغ بی شکوفه ماند برجای من سردم است مادر تابستان .. "