من کودک احساسم را ميان کوچه های دلواپسی گم کرده ام
ميان ازدحام دروغ ها , در هجوم سنگدلی ها ,
در خنده های مرگ بار ..................................
آنجا ميان سياهی
جايی که فرياد ها بی صداست و
صدا ها در بن بست زمان خفته است .
من گريه هايم در خفقان تنهايی حبس ابديت خرده اند
و ابر چشمانم حق دفاع ندارند .
اما .......................
پشت ميله های زندان تنهايی به اميد آن نوری هستم
که شايد از دريچه قلبی , احساس گمشده ام را
به من باز گرداند .......
شايد ..............