معماری با مصالحی از جنس دل

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
در یکی از سیاره هایی که مسافر کوچولو به آن سفر کرد ، تنها میخواره ای مسکن داشت . دیدار آن دو بسیار کوتاه بود ولی مسافر کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و بطری پر دید ، پرسید :
- تو اینجا چه می کنی؟
میخواره گرفته و غمگین جواب داد :
-می نوشم.
مسافر کوچولو از او پرسید :
-چرا می نوشی؟
میخواره جواب داد :
- برای فراموش کردن.
مسافر کوچولو که دلش به حال او سوخته بود ، پرسید :
-چه چیز را فراموش کنی؟
میخواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود ، پرسید :
-فراموش کنم که شرمنده ام.
مسافر کوچولو که دلش می خواست کمکش کند ، پرسید :
-شرمنده از چه؟
میخواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد ، گفت :
-شرمنده از میخوارگی!
و مسافر کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.......:gol::gol:
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در یکی از سیاره هایی که مسافر کوچولو به آن سفر کرد ، تنها میخواره ای مسکن داشت . دیدار آن دو بسیار کوتاه بود ولی مسافر کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و بطری پر دید ، پرسید :
- تو اینجا چه می کنی؟
میخواره گرفته و غمگین جواب داد :
-می نوشم.
مسافر کوچولو از او پرسید :
-چرا می نوشی؟
میخواره جواب داد :
- برای فراموش کردن.
مسافر کوچولو که دلش به حال او سوخته بود ، پرسید :
-چه چیز را فراموش کنی؟
میخواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود ، پرسید :
-فراموش کنم که شرمنده ام.
مسافر کوچولو که دلش می خواست کمکش کند ، پرسید :
-شرمنده از چه؟
میخواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد ، گفت :
-شرمنده از میخوارگی!
و مسافر کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.......:gol::gol:

فرشته ها زیر باران زیباتر می شوند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دستانــم شایـد
اما . . . دلــم به نوشتـن نمیــ رود ... ؛

ایـن کلمــات بـه هـ م دوختــه شــده کجـا ،
احسـاسـات مــَن کجـا ،
ایـن بـار امــا ،
نخـوانــده مــَرا بفهــم ...

 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
احساس ادمها را گاهی نمیشود فهمید
گاهی تنها باید تماشایشان کرد
هیچ نگفت
تا انها خود به سراغتان بیایند و با شما دردودل کنند
انوقت خواهی فهمید در احساس ادمها چه میگذرد
 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دوستت دارم ولی اصلاً نمی‌دانم چرا
آه این بی‌پاسخی دیوانه‌تر کرده مرا

آن قدر دیوانه‌ام که حاضرم عاقل شوم
گرچه این دیوانگی از من نخواهد شد جدا

عقل را مأمور کردم پاسخی پیدا کند
گفت معذور است از فهمیدن دیوانه‌ها

حال این دیوانه را دیوانه می‌فهمد فقط
عشق جز دیوانه‌بازی نیست آن هم بی‌هوا

من نمی‌ترسم تو هم دل را به دریا می‌زنی
شک نکن دیوانه جان من می‌روم با من بیا
 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شعر ها هم شبیه من شدندهر روز آب می شوندمگر سپیدِ بلند نمی خواستی؟بیا...
 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یقیـن کـه
ایـن همـه دلتنگـی نمـی تـوانـد
فقـط مـال همیـن شـب بـاشـد !
 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زمین به آسمان بیاید ...


آسمان به زمین ...


حواسم نه پرت شیطنت های ستاره ها می شود


نه دلربایی گنجشگکان باغ ...


من فقط محو چشم های توام ...
 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ﺯﻧــــــﺪﮔ ﯽ
ﻣــــﻌـــﻨﺎﯼ ﭘﻴـــﭽﻴﺪﻩ ﺍﯼ ﻧـــﺪﺍﺭﺩ
ﻫﻤـــــﻳــﻦ ﮐــــﻪ ﺗــــﻮ ﮐﻨـــﺎﺭﻡ ﺑـــﺎﺷﯽ
ﻳــــﻌﻨــــﯽ:
"ﺯﻧﺪﮔـــــــــــﯽ"
 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لحظاتی هست که :
هیــــچ چیز این زندگی قانعت نمی کند ؛
فقط و فقط نیاز به اندکـی
مُـــــردن داری !
 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یـادَت بــآشــَــد :

زن هــــآ

تـــَــنــــهــآیـیـشــآن را گــِــریـه مـی کـــُــنـنـد

و مــــَـــردهـــآ

گــِــریـه شــآن را تـــَــنــــهـــآیـــی . . .

 

MEHRNOOSH.D

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو مرد غمهاي عميقي
شعرهاي غمگين
کلمات جانگداز
با چشمانت مي توان عزاداري کرد
باگيسوانت ، لباس سياهي براي هميشه پوشيد
با دستانت ، جام زهر نوشيد
تو مرد تاريخ مني
يک تاريخ تلخ
يک تاريخ سياه
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سکوت نکن............

من از پس حرفهای نزده تو بر نمی آیم

و از پس این همه زمستان

...

که لهجه دلتنگی های مرا ... عوض کرده

و نگاه تورا ... ساکت

............ سکوت نکن ............

من از حرفهای نزده تو ... میترسم

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد … …
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد …
کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد
به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد همیشه…!

 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
من اگر عاشقانه می نویسم…
نه عاشقـم !، نه شکست خورده …
فقط می نویسم تا عشق یاد قلبم بمانـد …!
در ایـن ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها ،
فقـط تمـرین آدم بـودن میکنم …

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روی گره طناب آسمان / شب بریدن ناف ماه ؛

رد پای ستاره ای ست ...

که برق نگاهش / روی گیسوانِ بلندِ شب جا مانده!

در این بی هوائی ممتد / من و خیالت ؛

زیر سقفی بی نشان / بیداریم (!)

شب بخیر مسافرِ من ... /.
 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
آدم‌ها ذرّه ذرّه محو می‌‌شوند، آرام.. بی‌ صدا.. و تدریجی‌
همان آدم‌هایی‌ که هر از گاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند،
بی‌ هیچ انتظار جوابی‌،
فقط برایِ آنکه بگویند هنوز هستند؛
برای آنکه بگویند هنوز هستی‌ و هنوز برای آنها مهم ترینی..

همان آدم‌هایی‌ که روزِ تولدت یادشان نمی‌رود
همان‌هایی‌ که فراموش می‌‌کنند که تو هر روزخدا آنها را فراموش کرده ای
همان‌هایی‌ که برایت بهترین آرزو‌ها را دارند
و می‌دانند در آرزو‌های بزرگِ تو کوچکترین جایی‌ ندارند ..

همان آدم‌هایی‌ که همین گوشه کنار‌ها هستند
برای وقتی‌ که دل‌ تو پر درد می‌‌شود و چشمان تو پر اشک
که ناگهان از هیچ کجا پیدای شان می‌‌شود،
در آغوشت می‌‌گیرند و می‌‌گذراند غمِ دنیا را رویِ شانه‌های شان خالی‌ کنی‌

همان‌هایی‌ که لحظه‌ای پس از آرامشت،
در هیچ کجای دنیای تو گم می‌‌شوند و تو هرگز نمی‌‌بینی‌،
سینه ی سنگین از غمِ دنیا را با خود به کجا می‌‌برند..

همان آدم‌هایی‌ که
آنقدر در ندیدن شان غرق شده‌ای که
نابود شدن لحظه‌هایشان را و لحظه لحظه نابود شدن شان را در کنار خودت نمی‌‌بینی‌...

همان‌هایی‌ که در خاموشیِ غم انگیز خود،
از صمیمِ قلب به جایِ چشمان تو می‌‌گریند،
روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده است...
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
آدم‌ها ذرّه ذرّه محو می‌‌شوند، آرام.. بی‌ صدا.. و تدریجی‌
همان آدم‌هایی‌ که هر از گاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند،
بی‌ هیچ انتظار جوابی‌،
فقط برایِ آنکه بگویند هنوز هستند؛
برای آنکه بگویند هنوز هستی‌ و هنوز برای آنها مهم ترینی..

همان آدم‌هایی‌ که روزِ تولدت یادشان نمی‌رود
همان‌هایی‌ که فراموش می‌‌کنند که تو هر روزخدا آنها را فراموش کرده ای
همان‌هایی‌ که برایت بهترین آرزو‌ها را دارند
و می‌دانند در آرزو‌های بزرگِ تو کوچکترین جایی‌ ندارند ..

همان آدم‌هایی‌ که همین گوشه کنار‌ها هستند
برای وقتی‌ که دل‌ تو پر درد می‌‌شود و چشمان تو پر اشک
که ناگهان از هیچ کجا پیدای شان می‌‌شود،
در آغوشت می‌‌گیرند و می‌‌گذراند غمِ دنیا را رویِ شانه‌های شان خالی‌ کنی‌

همان‌هایی‌ که لحظه‌ای پس از آرامشت،
در هیچ کجای دنیای تو گم می‌‌شوند و تو هرگز نمی‌‌بینی‌،
سینه ی سنگین از غمِ دنیا را با خود به کجا می‌‌برند..

همان آدم‌هایی‌ که
آنقدر در ندیدن شان غرق شده‌ای که
نابود شدن لحظه‌هایشان را و لحظه لحظه نابود شدن شان را در کنار خودت نمی‌‌بینی‌...

همان‌هایی‌ که در خاموشیِ غم انگیز خود،
از صمیمِ قلب به جایِ چشمان تو می‌‌گریند،
روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده است...

حرف دلم زدی
واقعا
ادمها هستند که
ساد فراموشت میکنند
ولی به یادشون هستی
وقتی غم دارن میری سمتشون ولی وقتی شادن اگه بری طرفشون و غم داشته باشی
طوری رفتار میکنند انگار جزامی هستی
 
بالا