معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود..

گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود..

گاهــــــــــی دلم برای پاكیهای كودكانه ی قلبم میگیرد..

گاهی دلم از رهگذرانی كه در این مسیـر بی انتها؛

آمدند و رفتند، خسته میشود..

گاهـــــــی دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را میشكنند میگیرد..

گاهــــــــی آرزو میكنم ای كاش..

دلــــــی نبود تا تنگ شود..

تا خسته شود..تا بشكند..!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نوشته هایم...
نوشته هایم در هیچ بازاری فروش ندارد
پیرمردی دوره گرد
دستهایش را برای گرفتن ستاره دراز کرده
شاید او
همان کسی است که نوشته هایم را میخواند

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2][/h]
خوب است که
وقتی نفست بالا نمی آید

کسی حرفهای بغض شده در گلویت را
جایی نوشته باشد....
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
تنهایم را در اغوش میگیرم
ارام در ایینه مینگرم
خط اشکهای گونهام را فقط ایینه میبیند
ارام تمام واژگان احمقانه را میسرایم
اما هرگز نمیخواهم
کسی را از بودنم ناراحت و غمگین ببینم
تنها دلم که میگیرد دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم
تنها راه ارام کردن دلم نانوشته ا نیست
a.m
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز







وقتی روزگار مرا فراموش میکند
دیگر امیدی برای آینده نیست
زندگی را به دست فراموشی می سپارم
زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است
شادیها را در تاریکی دفن کرده ام
تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم
چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام
و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است
سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته
زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان
دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند
به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام
مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند
به کجا پناه ببرم؟؟؟



 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
شعار زیبایست
پناه بردن به خدا
ولی یادمان رفته
زمانی میشود این شعار را حس کرد که
واقعا با قلبمان به ان رسیده باشیم
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
... چه قدر خوب میشد اگر
... یك بار​
... فقط یك بار​
... آسمان به زمین بیاید​
... تا وقتی​
... اشك میریزم​
: نگویند

مگر آسمان به زمین آمده ؟؟؟؟​

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شب اینجاست همین حوالی ِگنگ

همین بن بست ِ متروک

همین نزدیکی ِ اشک

همین گوشهءِ غربت!

غم اینجاست همین زمان ِ ناجور

همین لحظهءِ دلتنگــــ

همین کبودی ِ آه

همین سنگینی ِ بغض!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاه دلتنگ ميشوم، دلتنگ تر از همه دلتنگــــــــــــــــــــ ــــــــــــي ها،

گوشه اي مي نشينم و حسرت هــــا را مي شمارم و
باختنها و صداي شكستن هـــــا را،
نمي دانم من كدام اميد را نا اميــــــــــــــــــــــ ـد كرده ام
و كدام خواهـــــــــــش را نشنيدم و
به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم؟
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نمیدونم چرا دلم گرفته.

نمیدونم چرا دنیا پره از نامردی.
نمیدونم چرا بارون تند تند میباره.
نمیدونم چرا خستم.
نمیدونم چرا مرگمو ارزو میکنم.
نمیدونم کجام" گم شدم.
نمیدونم چی بگم" چه کار کنم.
نمیدونم چرا بغض گلومو گرفته .
نمیدونم....
اصلا نمیدونمم چرا این روزا من نفهم شدم

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یه وقتایــــﮯ هســتـــــــ

ڪ بایــد لـــــم بدﮯ یه گــــوشه

و جــریان زندگیــت رو فقـــط مــــرور کنـــــﮯ…

بعــدشم بگـــﮯ:”به سلامتــــــــﮯ خــــودم ڪ اینقـــدر تحمـــل داشتـــم"

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
…نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو …
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
و رویاهایش را به خاک می سپارد

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی حجم دلتنگیهایم آنقدر زیاد میشود که دنیا

با تمام وسعتش برایم تنگ میشود . . .
دلتنگم . . .


دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکت ایستاد . . .
دلتنگ کسی که دلتنگیهایم را ندید . . .

دلتنگ خودم . . .
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ســـــــــــــــــاکت که می مانی...

میگذارند به حساب جواب نداشتنت!


عـــــــــــــــــــمراً بفهمند داری جان میکنی


تا حرمــــــــــــــــــــــ ــــــــــتهـا را نگه داری !

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
برو...
تردید نکن!!!
نفس های آخر است!
نترس!!!
برو...
احساسم اگر نمیرد...
بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست!
برو...
یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود...
پس راحت برو..............


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سر انجام برسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یه همراه واقعیست که سخترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کـاش آسـمان حرف کــویر را می فهمیـد

و اشـک خود را نثـار گـونه های خشـک او میکرد

کـاش واژه حقیـقت آنقـدر با لبـها صمیـمی بود

که بـرای بیـان کردنـش به شهـامت نیـازی نبود

کـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند که دعاها،

قبل از پایـین آمدن دستها مستجـاب میشد

کـاش شـمع،حقیـقت محبت را در تـقلای بـال پرسـوز پـروانه می دیـد

و او را بـاور می کـرد

کـاش مهتـاب، با کـوچه های تاریـک شب آشـنا تر بود

کـاش بهار آنقـدر مـهربان بود

که داغ را بدسـت خـزان نمی سـپرد

کـاش فـریاد آنقـدر بی صدا بود

که حـرمت سـکوت را نمی شـکست

کـاش در قامـوس غصـه ها، شـکوه لبـخند در معـنی داغ اشـک گـم نمی شد
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
من مرغک افسرده ای بر شاخسارم
گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم
میخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده ام دیوانه ام آزرده ام

**********
گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت
گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت
گلپونه ها گلپونه ها نامهربانی آتشم زد
گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد
**********
گلپونه ها در باده ها مستی نمانده
جز اشک غم در ساغر هستی نمانده
گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست
همدرد دل شب ها به جز فریاد من نیست

:w05:
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
این کیف و کتاب ها را نبین توی دستم
و آرام نشستنم را توی این کافه نبین
انگشت های جوهری ام را نبین
و چند شعر چاب شده ام را...
خیلی هم کوچک نیستم
پاش بیفتد بطری هم می شکنم
شیشه ی مغازه را هم همینطور
تازه می توانم با یک دوریالی
زنگ بزنم به خانه ی شما
این ضامن دار را هم گذاشته ام به وقتش
«نامردی...نامردی می آورد»
در ضمن یک کار دیگر هم بلدم
حواست باشد
می توانم گریه کنم...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چقدر سخته تنها بودن دستانم
چقدر سخته باور نکردن احساسم
چقدر سخته فراموشی
چقدر سخت تاب اوردن تو این زمانه که همه فقط به خودشون فکر میکنن
چقدر سخته وقتی کودکی گریه میکنه کسی ازش نمیپرسه چه اتفاقی افتاده
تا او بگوید پدرم مادرم را زد و از خانه بیرون انداخت ان هم بخاطر یک زن دیگر دنبال مادرم هستم تا بگویم ان زن هر روز کتکم میزند
بغلم نمیکند و شبها برام قصه نمیگه
چقدر سخته این همه بی رحمی دیدن و دم بر نیاوردن
چقدر سخته ببینی کسی از عشق اسطوره برای خودش میسازد اما معشوقش دل در گروی دیگری دارد
چقدر سخته نتونی فریاد بزنی دنیا فقط برای یک لحظه بایست تا بتوانم کمی اشکهایم را قلب پاره پاره ام را که تو برایم به یادگار گذاشتی کمی اسوده شود
چقدر سخته نتونی از کسی بدت بیاد و همه ادما رو خوب بدونی و همون ادمای به ظاهر خوب تو رو و تمام خاطراتت رو فقط برای یک لحظه بخواهند که از تو سیراب شوند و نگذارند بفهمی چقدر ابله بودی که همه ادمها خوب هستن
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
چقدر کوتاهند

پیاده روهای دنیا
برای فکر کردن به کسی که
باید باشدُ نیست !

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تا کجا باید رفت
تا کجا باید برد
کوله باری را به نام زندگی
که درونش آرزوها هم گدایی می کنند
تا کجا باید گریخت
از حضور سردِ مرگ
از هجوم وحشت ودلواپسی
از شبیخون حماقت در هوس
تا به کی باید شنید
یک ترانه را ز جنس خاطره
از هزاران فرسخ احساس گناه
از هزاران فاصله تکرار ِغم
تا به کی باید ببینم
این همه دلخستگي را
وبمانم همچنان پا برجا
تا به کی ...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خسته ام
خسته ام از زندگی
خسته گشتم بنده ها را بندگی
خوب رویان جهان را بردگی
اشک سرد بر رخ از این افسردگی
از نــــگاه دوست با شرمنـــــــــدگی
از صدای گریــــــه با درمانــــــــدگی
برده اید از یاد بـــــــــــوی سادگی
پوشش عالم شده آلودگی
اشک بارد نیست باران حاجت بارندگی
مرده اند مردان چه شد مردانگی
این همه باشد فقط رازی از این دلخستگی

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دردهایے هست ڪہ

نمیشود فریادشاטּ ڪرد

نمیشود دَرمانشاטּ ڪرد

نمیشود بہ ڪسے گفتشاטּ

نمے تواטּ بُغضشاטּ ڪرد

فقط باید در تنہایے تحمُلشاטּ ڪرد

چہ تلخ است واقعیت تنہایے ما . . .

 
بالا