معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خـــوبـــم ! ... مـــاننـــد هـــر روز همیشــه خـــوبـــم ! ...

گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونه اش و بگه : هی رفـ ـیـ ـق!

از چیزی ناراحتی؟

اونوقت آدم برگرده:

آره رفیق،ازهـمه چـی ...!
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
 

ESPEranza

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مرد شوکت زندگی ست... زن شکوه زندگیمرد عظمت است... زن زیبایی
مرد قدرت است... زن برکت
مرد بودن است... زن شدن
مرد هیبت است... زن طراوت
شوکت بی شکوهعظمت بی زیباییقدرت بی برکتبودن بی شدنو هیبت بی طراوت...زیبا نمیشود .
زن و مرد مکمل یکدیگرند



 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
... تنهایے آدمے را عَوضــ مےڪند.

از تو چیزے میسازد ڪہ هیچــ وقتــ نبودے...

گاهے آنقدر بے تفاوتـــ مے شوے ڪہ حتے اگر در جایے با همـ دیدیشاטּ حتے پلڪـــ همـ نزنے!

گاه آنقدر حساســ ڪہ خاطره هایشــ تو را یڪسره خاڪستر ڪند! ...

آنقدر با خودتـــ حرفــ مے زنےڪہ وقتے به او رسیدے لامـ تا ڪامـ دهانتــــ باز نمے شود .

ساعتها زیر دوشــ مے نشینے بہ ڪاشے هاے حمامـ خیره مے شوے...
غذایـتـــ را سرد مے خورے...

ناهار را نصفہ شبـــ ، صبحانہ را شامــ! ساعتها بہ یڪ آهنگـــ تڪرارے گوشـ مے ڪنے و هیچــ وقتـــ آهنگــــ را حفظـــ نمے شوے!

شبها علامتـــ سوالهاے فڪرتــــ را مے شمارے تا خوابتــــ ببرد! . . . .

تنهایے از تو آدمے میسازد ڪہ دیگر شبیہ آدمــ نیستــ .....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چــِــه خــُــوبْ مـــیــــشُــــدْ تـُـــو هــَــمــــیــــنْ رُوزآ ...


خــــُــدآ مــــیــُــومــَــدُ وُ بـــُـو سـَـــمْ مــــیــــكـَـــرْدُ

و بــَــعْــــدْ میگــُـفْــتْ :

ایـن چــَـنـْـــدْ وَقـْــتْ دآشْــتـَـــمْ بــآهــآت شـُـوخـــی میـكــَـرْدَمْ...

بــِــبـیــنـَـــمْ جــَــنــْــبـَـــشــُــو دآری یــــآ نــَــه... :?

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مغرور و خالــی از هر صدایی شدی
تا غربت تاریکت را کسی نبیند!
امـا نترس..
هرکسی را ببینی
مانند تو پنهانی برای خود گریسته است!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کـلافه تــر از هـمـیــشـــه ام

چـنـد وقـتـی است که دست شـستـه ام

از دست نـویس هـــایــــم...



در هـیـاهـــوی اندیـشه هـای گـنـگـم

که هـر از چـنـدی بـی هــوا ،

بـهـانــه می گیرند ...



نه كلافی دارم كه بـپـيــچـــم

و نه صندلی‌‌ام تـــــاب می‌خـورد

فـقـط دراز کـــشـــیـــده ام

و خـیـره شـدم به آیـنــده مـبهــم پـیـش رو ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به انتهای بودنم رسیده ام

اما اشک نمی ریزم

پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…!!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حرف هــایی هست بــرای نگفتــن

همـــان حرف هــایی کـه تبدیــل بـه فریاد هــایی می شونـد کـه ترجیح می دهی ... در گلــو خفـه شــان کنی

همــان حرف هــایی کـه تبدیـل بـه بغض هــایی می شونـد کـه در گلویت گیــر می کننـد

همــان حرف هــایی کـه حجمشـان آن قدر زیــاد است کـه اضافـه شــان از گوشـه چشمت می چکــد!..

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است

و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

... ... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خراب شده کلبه ی تنهاییم...
دیگر در به درها..هر شب در خرابه ی من اتراق می کنند...

افسوس از این زمانه....
که کلبه ی تنهایی را هم پاتوق در به دران کرد...
 

A.8

عضو جدید
کاربر ممتاز
خراب شده کلبه ی تنهاییم...
دیگر در به درها..هر شب در خرابه ی من اتراق می کنند...

افسوس از این زمانه....
که کلبه ی تنهایی را هم پاتوق در به دران کرد...
فک نکنم این جمله زیادجالب باشه ...
میدونی چرا:چون همونایی که بهشون میگی در به در انسانن.شخصیت دارن.شاید ی جایی میخوان باشن ولی نیستن...
شاید ..اصلا بیخیال حرفای من...
شما هر چی دلت خواست بنویس
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گوشه خلوت تنهایی من

خالق احساسی است

که مرا از قفس خویش رها می سازد

تا به سر حد عدم

تا به سر چشمه نور

از هیاهوی زمین

از تکاپوی زمان

خبری نیست در آن

سینه سرشار ز سوز

گریه وخنده حقیر

غم وشادی یکسان

شش جهت محکوم است

دیده ها بیناتر

چشم نامحرم دور

قلبها پرشروشور

آدم از خویش جدا می ماند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
فک نکنم این جمله زیادجالب باشه ...
میدونی چرا:چون همونایی که بهشون میگی در به در انسانن.شخصیت دارن.شاید ی جایی میخوان باشن ولی نیستن...
شاید ..اصلا بیخیال حرفای من...
شما هر چی دلت خواست بنویس

درد مـن اين اســــــت !

که هـــر روز از خودم ميپرسم !

مگـر خودش مـرا انتخاب نکرد ؟
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مــی ترســم ...

از شکسـته شدن حصــار تنهــایـی هـام ...

از دل بســتن ...

دل بـــریدن ...

از عشــق ...

از همــه ی این ها مـــی ترســم ...

خــدایا ...

تکلیــفی برایِ دلــم بنــویس ...

خســـته ام .....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
 

baran 2012

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زمان را درک نمی کنم فقط میگذرد
بدون توجه به دیگران
و روزی به پایان خواهد رسید برای من برای تو
و آن زمان است که درکش می کنیم
چون او مسیر خود را طی کرده است
و ما جاماندیم...


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شنیدید که میگن :
اونی که گریه می کنه ، یه درد داره.
اما اونی که میخنده هزار تا!

من میگم :
اونی که میخنده هزار تا درد داره
ولی اونی که گریه میکنه
به هزار تا از دردهاش خندیده ,
اما جلوی یکیشون بدجوری کـــــــــــم آورده
میفهمی!
 
بالا