معماری با مصالحی از جنس دل

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
من تو نبودت جز اشک و حسرت جز گریه کردن کاری ندارم


بی
تو نمیشه ، بی تو نمیخوام حتی یه روزم دووم بیارم



بی
تو چجوری با خاطراتت روزا و شبها رو بگذرونم


خاطره هامون از خاطرت رفت ، اما هنوزم دلتنگشونم



من بی
تو نابودم ببین زندم ولی دنیای من مرده



تو
دنیای من بودی ولی دوریت منو از پا درآورده



میترسم از این فکری که پُرشد از این سکوت و تنهایی و درد



کاش بعد یک عمر عادت به این درد این زخم کهنه سر وا نمی کرد



این کوله بار تنهاییا که سنگینی کرده باز روی شونم



باز با خیالت تاوقتی زنــــــدم رو دوش خستم هی می کشونم



من بی
تو نابودم ببین زندم ولی دنیای من مرده



تو
دنیای من بودی ولی دوریت منو از پا درآورده
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
او که می رود

نمی داند


اما او که بدرقه می کند

می داند

کاسه ی آب معجزه نمی کند...!





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزا

موجود بی آزاری شده ام

کار می کنم

قصه می خوانم

شعر می نویسم

و گاهی

دلم که برایت تنگ می شود

تمام خیابانها را

با یادت پیاده می روم!

 

nazanin jamshidi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
باز هم بستری از امنیت مرا فرامی خواند...

تن ظریفم را به آغوش تو می سپارم...

روح لطیفم را به آرامش...

دستانم را در دستانت قفل می کنم

تا سمفونی صدایت گوشم را بنوازد و به دیدار فرشته خواب روم...

براستی که هیچ کجا آرام تر از آغوش تو نیستم!

آغوش تو، هستی بارانی ام را به بوسه ای می بخشد...

و گهواره ای از جنس نوازش... سکوتی پر از خواهش مهیا می سازد...

مگر نه این است که می گویند:

" باید فارغ از آلام درون باشی، تا آسوده بخوابی"

من تنها در کنار عطر نفسهایت، از بوی گریه هایم که هر کاغذی را آتش می زند، تهی می شوم...

عشق اهورایی من!

امشب و همه شب، مرا در میان خویش پنهان کن

تا عروسک ﮔـِلی عاشق پیشه ات، در حضور آسمانی تو...

ستاره ی دنباله دار عشق را ببیند و با رویای شیرین، به گپی دوستانه بنشیند!


نازنین فاطمه جمشیدی







 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ ميشود
گاهــــــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ ميشود
گاهـــــی دلم برای پاكيهای كودكانه ی قلبم ميگيرد
گاهــــــی دلم از رهگذرانی كه در اين مسيـر بی انتها آمدند و رفتند ، خسته ميشود
گاهــــــی دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد
... گاهــــــی آرزو ميكنم ای كاش
دلــــــی نبود تا تنگ شود
تا خسته شود
تا بشكند ...!!!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
برای دلتنگی بهانه نمی آورم

قضاوت با خودت،

دلم اندازه یک دنیاست ...
.
.
.

اما

یک دنیا غم در دلم جا گرفته است

به همین سادگی

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مسعودم
تنهـا یک حرف مرا آزار میدهـد ...
حتی یک کلمـه هم نمیشـود !
تنهـا یک حرف مرا هر روز غمگـین تر میکنـد ...
تنهـا ... همان یک "ن" که در ابتدای "بودنـت" نشسته است !




 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رفته ای و من هر روز به موریانه هایی فکر می کنم
که آهسته و آرام گوشه های خیالم را
می جوند.
تا "بی خیال"نشده ام، برگرد !



 

nazanin jamshidi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنها که می شوم.....

سرم را روی زانوهایم می گذارم وبرای خود دنیایی از تو می سازم.....

و آن لحظه ها رو عمری زندگی می کنم.....

سرم را که بلند می کنم......

به کوتاهی یک پلک زدن دنیایم خراب می شود باز.....

دنیای من شیشه است یا بودن تو زودگذر؟!؟!؟!؟!

و آن وقت.......

موهایم را به ظرافت قلب مهربانت شانه میزنم..........

درآینه نگاهت که سالهاست در چهار چوب بی کسی هایم نقش بسته....

به عشق خود می رسم........

به یاد هیچ خاطره خوبی لبخند میزنم..........

و گرد وغبار لحظاتی که شاید بی تو گذشته را پاک می کنم......

و با قدم های مضطرب اما عاشقانه نزدیکت می شوم.

و آرام و عجیب با حضورت یکی می شوم......

زیباترین من..........

عشق هرگز طرد نشده........


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حكايت غم انگيزي ست حكايتي كه با بودمن و نبودتو اغاز ميشود

وقتي خانه ويران از نيستي ست

بگذار كلاغها هرگز نرسند

كه اميد رسيدن خود

بهانه ايست براي پرواز !
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
واقعا که راست گفتند...........

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند !

کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند ....

و حرفهایی که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم ... !!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم گاهی می گیرد ،گاهی می سوزد ،گاهی تنگ می شود و حتی گاهی... ......گاهی نه، خیلی وقت ها می شکند، خیلی وقت ها دلم می شکند اما هنوز می تپد!!!!.....




 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]چه بي هياهوست اين خلوت نهانم

شعله اي بيافروز

تا در تنگناهاي تاريك شب هاي بي ستاره

تو را به تصوير در آورم

غزل هايم براي توست ...

چرا كه تو قلب زنده غزل هاي مني ...

و من شكسته بال ترين عاشق چند بيت آخرم ...

خدایــــــــــــــــــــــا

[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
غمگینم همانندِ...
مثل سربازی که پا بر روی مین گذاشته و جرأت قدم برداشتن ندارد و تمام آرزوهای خود را بر باد رفته میداند...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همیشه نمی شود زد به بی خیالی


و گفت تنهـــــــــــا آمده ام ٬ تنهـــــــا می روم...


یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬‌کم میاوری ! ...
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز



گـــــــــاهی " لــــال " میشــود آدم ...

حـــرف دارد

ولــــــــی

" کلمـــــه " نـــدارد !





عاشق که باشی
برای گفتن حرفهایت
احتیاج به هیچ کلمه ایی نیست.
از نگاه معشوقت،
از سکوتش،
از نفس هایش،
از صدای طپش قلبش،
همه ی حرف های نگفته اش را میخوانی...
این است جادوی تمام دنیای معشوقت بودن

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من بودم ،
تو بودی ،
خدا بود ،
تو رفتی ،...
من گم شدم ،....
خدا بود ،....
تو نیامدی ؛
من ماندم ،
اما خدا همچنان بود ،..
خدایا ، در آن همه بودن حواست پرت چه بود ؟
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عاشق که باشی
برای گفتن حرفهایت
احتیاج به هیچ کلمه ایی نیست.
از نگاه معشوقت،
از سکوتش،
از نفس هایش،
از صدای طپش قلبش،
همه ی حرف های نگفته اش را میخوانی...

دلم به بهانه ی همیشگی گریست ......
بگذارد بگرید و بداند هر چه آنچه خواست همیشه نیست.......
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مسعود من

من هنوز عادت نکردم به نبودنت ...


هنوز برایت چای میریزم ، دیروز برای جفتمان بلیط سینما گرفتم !!


دیشت خوابم نمی برد ، گوشیم را برداشتم و برایت نوشتم ....


در هم کوبیده شدم ، وقتی یادم آمد تو نیستی که برایت بفرستم ...!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
باران مي بارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره مي سپارد امشب
در نگاهت، مانده چشمم
شايد از فکر سفربرگردي امشب
از تو دارم، يادگاري
سردي اين بوسه را پيوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
ميچکد با نم نم باران به دامن
بسته اي بار سفر را
با تو اي عاشق ترين بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دريا
سينه ي من دشت غم ها
يادم آيد زير باران
با تو بودم با تو تنها
زير باران با تو بودن
زير باران با تو تنها
باران مي بارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره مي سپارد امشب
اين کلام آخرينت
برده ميل زندگي را از سر من
گفته اي شايد بيايي
از سفر اما نميشه باور من
رفتنت را کرده باور
التماسم را ببين در اين نگاهم
زير باران گريه کردم
بلکه باران شويد از جانم گناهم
اين کلام آخرينت
برده ميل زندگي را از سر من
گفته اي شايد بيايي
از سفر اما نميشه باور من
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مسعود من

بیا سیب را با هم گاز بگیریم

گــــــــور بابای بهشت

بهشت من

آنجاست كه تو رو به آغوش میكشم ! ! !
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
جهان سوم در من است
که تحریم شده ام
از دستانت
از نگاهت
و افتخارم اختراع اشک هایی است که با سرعت نور می ریزند
یا که خودکفایی در غم
صادر خنده به انسان های دیگر
و چه بیدادی است در من
چه غوغایی است در من
کودتای مرگ در راه است
و من
چه ابلهانه زنده می مانم

 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلم به بهانه ی همیشگی گریست ......
بگذارد بگرید و بداند هر چه آنچه خواست همیشه نیست.......


حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!

:gol:
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مسعود جانم
لحظه های سخته تنها ماندنم

با تو یك دنیا قشنگی می شود
با تو حتی خوابهای تلخ من
یك بغل رویای رنگی می شود
هیچ می دانی دلم این روزها
بی تو دائم بی قراری می كند؟
عصر بغض آلود و خیس جمعه ها
در فراقت سخت زاری می كند؟
نامه های هر شبم را خوانده ای؟
نامه ای از لحظه های انتظار
از میان كوچه های تنگ دل
نامه ای از باغ سیب بی بهار
آسمان هم باز باریدن گرفت
می نوازد چنگ باران را خدا
بوی خوب خاك و عطر یاد تو
می كشد تا شهر رویایت مرا
كاش در این لحظه های تلخ درد
شانه هایت تكیه گاه گریه بود
كاش لبخند قشنگت از دلم
غصه های كهنه اش را می ربود
چشمهای خیس من در یك امید
قلب من در آرزوی وصل توست
سوخت باغ هستی ام در این خزان
خوب می دانم بهاران فصل توست
عاشقت خواهم ماند
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد
بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد
بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
از تمام رمز و راز های عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی........
راستی

دلم

که می شود

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم
من سري دارم که مي خواهد کمند
حالتي دارم که محتاجم به بند
کاشکي در گردنم زنجير بود
کاشکي دست تو دامنگيربود
عقل ما سرمايه دردسر است
من جهان را زير وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
من دگر از هر چه جز دل خسته ام
عهد ياري با دل دل بسته ام
بر لب تو خنده مجنوني ام
خنده تو رنگي از دلخونيم
 
بالا