معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش !
کمی از دیوانگی من
سهم تو بود ...
تا این قدر
منطقت را
به رخم نمی کشیدی !
 

fahimeh89

عضو جدید
کاربر ممتاز
[COLOR=#NaNNaNNaN]نمی دانم....

ســـیگار می کــشم یا حســـرت نبودنت را ... !


ریه هایم را پر از دود می کنم یا پر از آهِ رفتنت ... !

... ...
نمی دانم تو را دود می کنم یا خاطراتت را ... !

اصلا چه فرقی می کند ... !؟


تو رفته ای و من


سیگار و حسرت و آه را با هم می کشم
[/COLOR]
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
وقتی پر از
درد هم
باشی
تنها
میتونی
اه بکشی
چون
به کسی
دیگه
اعتمادی نیست
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
در سوگ که نشسته ای
دخترک تنها
او در
حال
بودن با
دیگریست
و تو
چگونه
نامش را صدا میزنی
او
نام دیگری
را
با اشتیاق
صدا
میزند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پنجره ای نشانم دهید تا من برای همیشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهید.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنایی خورشید را از یاد برده ام
آسمان پر ستاره را نیز.
پنجره ای نشانم دهید.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آفتاب که برود

سایه ها که تمام بشوند

تو خاک می شوی ...

و من ماه !!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شروع قصه با تو بود
و هرچند سرگردانم امروز
میدانم خدا اگر بخواهد
دیر یا زود
به دست های تو تمام می شود..
به دست های تو تمام می شوم..
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی ...
 
  • Like
واکنش ها: imah

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من بی گناهم

عصای کورم در حسرت قدم هایم

و ساعتم کوک همیشه

به وقت بازگشت

به من چه مربوط اگر

خیابان ها دنبال هم می دوند و

جایی برای پیچاندنم پیدا نمی کنند

وقتی روی همه ی دیوارها نوشتند

سر زدن ممنوع

جیب سوراخم

جای عقده هایم نمی شود

به من چه مربوط اگر

با نشان انگشت هایم

مترسک ها

از سایه ی خودشان می ترسند

و رنگ پریده ی صورتم

دلهره به جان تمام نقاشی هایی می اندازد

که می خواهند

روی دنیایشان رنگین کمان باشد

روی لب حرف های پوچ

کم کم دود می شوم

و ته مانده ام را

زیر پا خاموش می کنند

ولی نمی دانند

برگ های زرد ریخته

سهمی در تداوم درخت دارند

من بی گناهم

تا شمارش معکوس این شعر

به پایان نرسیده

ورقم بزنید به اولین برگ
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


غروب است
و ذهن متروک پنجره
در انتظار بارانی از روز های دوستت دارم
بی تو خیلی تنهایم...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زاین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوهی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
ز تو،ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم،صد افسوس
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم،خنده به لب،خونین دل
می روم،از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


پشت این نگاه
که گاهی

کم سو خیره می ماند به راه ....
و گاه گاهی
می نشیند به اشک .....
و اینروز ها
نگاه بر می گیرد از هر چیز
....شاید
هنوز انتظاری کهنه نفس می کشد......
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کلمات به اشکال مبهمی می رسند

برای نوشتن قسمتی از من

که ممکن نیست

....

جایی که تکه هایم

در کلمات

غرق می شوند ..
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حالا تو مانده ای و ایستگاهی که قطارش رفته است !؟...

حالا تو مانده ای و ریلهای سیاهی که دیگر هیچ گوشی برایش به زمین دوخته نشده است !؟...

ریلهایی که دیگر قطاری ندارد ، نه قطاری ، نه سوزن بانی ، نه یک نیمکت خالی و نه چمدانی که جامانده است !

تنها تو مانده ای ، تو تنها جا مانده ای ...

نه از قطار ...

از دلش !!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

دنياي من ، دنياي دل ، دنياي عشقست و جنون
سوداي من ، سوداي دل ، سوداي عشقست و جنون

امشب سراپا آتشم ، مي با سبو سر مي كشم
فرداي من ، فرداي دل ، فرداي عشقست و جنون

اكنون كه جوشان گشته ام ، سيلي خروشان گشته ام
درياي من ، درياي دل ، درياي عشقست و جنون

در عاشقي دلخون شدم ، آواره چون مجنون شدم
صحراي من ، صحراي دل ، صحراي عشقست و جنون

اي ساقي آشفته مو ، با من سخن از مي مگو
ميناي من ، ميناي دل ، ميناي عشقست و جنون
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ديدي آخر بهترينم

هستي ات

آن عشق دوران جواني

بازي دست شكست ديگران شد ؟

ديدي آخر آنچه مي گفتم همان شد ؟

ديدي آخر عشق ما هم

ننگِ دوران و زمان شد ؟

ديد آخر آن همه عشقِ حقيقي

از برايم يك دورغِ بي امان شد ؟

ديدي آخر گفته هايت

آن همه قول و قرارت

آن همه اميد در اوج نگاهت

دود شد، باد هوا شد !

ديدي آخر هم ، همان شد ؟

ديدي آخر آنچه مي گفتم همان شد ؟!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلگیر شدی جانا ؟ از عشق نمی دانی
دلدار شدی ما را ، شاید که پریشانی
دور از تو پریشانم ، آتش زده بر جانم
این دیده ی گریان را ، خونین ز چه گردانی ؟
پرواز دو پروانه ، مستانه چو دیوانه
از خویش گسستن را ، آنگه تو به سامانی ؟
آن آتش سوزان را ، حیران شدن جان را
دیدّی و نپرسیدی ، دانم که ز رندانی
دلگیر منم با تو ! روی سخنم با تو
در فکر چه هستی هان ؟ اینگونه پریشانی ؟
از عشق گریزانم ، از غصه هراسانم
ای عاشق دیوانه ، این فتنه چه گردانی ؟
گاهی کندم دلخون ، دیوانه مرا مجنون
خوارم کند از افسون ، گوید ز چه خندانی؟
بر سینه زند چنگی ، بر سر بزند سنگی
بر حال دل زارم خندد ز چه گریانی ؟
آخر به سر دارم ، دست از تو نبردارم
ای یار چه خونخواری ، شاید تو به حرمانی
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نمی دونم چرا یاد تو افتادم

:::::نمی دونم چرا یاد تو افتادم
:::::مثل اون لحظه ها که پیش هم بودیم
::::: مثل وقتی که عشقی بود و حرمت داشت
::::: برای هم عزیز و محترم بودیم
::::: هواتو دارم و فکرت نمیذاره
::::: روزای زندگیمُ سر کنم بی غم
::::: دلم خیلی گرفته گیج و داغونم
::::: دارم از دست میرم ابری و نم نم
::::: دارم از دست میرم بی تو بی محرم
::::: میشینم خیره میشم نقطه ها کورن
::::: پا میشم راه میرم راها نفس گیرن
::::: تو رو حس میکنم این نا خداگاهه
::::: واسه من خاطرات تو نمی میرن
::::: نمیتونم فراموشت کنم سخته
::::: عذابه یاد تو زجر آوره هر بار
::::: هنوز خیلی دوست دارم ولی دیگه قرار نیست
::::: چیزی از نو باز بشه تکرار
::::: قرار نیست چیزی از نو باز بشه تکرار

نمی دونم چرا یاد تو افتادم !!!!!!!!!





 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
♥کـ ـآشـ مـــــے شـ ـد ...


یکــ لحظـ ـهـ جآیمــآنـ رآبآ همـ عوضـ کنیمـ ...


شآیـد تُــ میفهمیدے چهـقـدر بے انصآفے .


و منـ مـــــے فهمیـ ـدمـ چـ ـرآ
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
نمی نویسم …

کــه کـلـمـات را الــوده نـکـنـم بـه گـنـاه…
گـنـاهـی کـه از ان مــن اسـت…
نمی نویسم …
تـا سـکـوت را بـیـامـوزمـ….
نـمـی نـویـسـمــ….
تـا احـسـاسـاتم را مـحـبـوس کـنـمــ….
تـا نـخـوانـی…
نـدانـی….
کـه چـه مـی گـذرد ایـن روزهـا بـر مــن!!
مـی خـنـدمــ….
تـا یـادم بـمــانـد…
تـظـاهـر بـهـتـریـن کـار اسـت…!
تـا یـادم نـرود…
کـه دیـگـران مـرا خـنـدان مـی خـواهـنـد…
تـا یـادم بــمــانـد مـن دیـگـر ان مهرداد سـابـق نـیـسـتـمــ…
شـکـسـتـه امــ….
روزهـای زیـادی اسـت کـه شـکـسـتـه امــ….
ان زمـان کـه لـب بـه شـکـوه بـاز کـردم و گـفـتـم خـسـتـه امــ….
و ان هــا یـکــ بـــه یــکـــ رفـتـنـد…
خـسـتـگـی هـایـم را تـاب نـیـاوردنـد…
و اکــنـون ایــن مـنـمــ!
هـمـان مــهــــرداد دلـتـنـگـی کــه دلـش مـدام شــور مـی زنــد!
بـگــذار نـنـویـســـمــ…
مــن…
لــبــخـنـد مـی زنــمــ….
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]با من كه باشي هيچي نميخوام[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] دنيارو بي تو اصلا نميخوام[/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] وقتي تو هستي[/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] قلبم آروم[/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] زندگي كردن با تو آسونه [/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] بي تو من مردم زندگي سخته[/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] هر كي كه با تو باشه خوشبخته[/FONT]
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
◄►בلتنگتـــ ڪـﮧ مے شوم


פֿوבم را בر آینـﮧ مے بینم

و בر چشمـانـم

تــو را تماشا مے ڪنم

ڪی مے شود

از آب و آینـﮧ ها برخیزے

و پیش בست هاے פֿـالیـم

بنشیــنے (؟)ܓܨ............................​
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
ایـن بـی تــفـآوتـیهـآ...


ایــن بـی خــَـبــَـری هــآ...


گــآهی دیــدآر از ســَـر اجـبـآر...


نــَـبـودَن هآ ... نـَـدیــدَن هــآ ....


یــَـعـنـی بــُـرو ...!


گـــآهــی چـِـقــَـدر خِــنـگ مـیـشــویـم ...!
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
هَمیشـِـــہ آز آمَدن "ن" بَر سر "کَلـــِـــــمآت" می تَرســـَــمـ.


نَــ دآشتـــَـن تُو...​


نـَـ بُودَنـــ تُو...​


نــَ مآندَنــــ تُو...​


کآشـــ آیــن بآر حدآقل "دلِ وآژه" برآیــَــمـ مــی سُوختـــــــــ

و خَبــَر میــــدآد آز "نـَـ رفتــــن" تُو
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
تنهایی زمانی است که کسی را از دست می دهی؛

اما یگانگی زمانیست که خودت را در می یابی …

::

::
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!


با هم قدم میزنیم
با هم میخوابیـم

دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد

و بر گونه هایم بوسه میزند

اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!

“تنهاییـــــم را” . . .

::

::

نه اینکه زانو زده باشم …

نه !!!

فقط تنهایی سنگین است…
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
بآورتـــ بِشَود یآ نـﮧ
روزﮮ مـﮯ رسُد کـﮧ دِلَتــ برآﮮ هیچ کَس؛
بـﮧ اَندآزه ﮮ مَـטּ تَنگــ نَـפֿوآهَد شُد
برآی نِگآه کَردَنمـــ
כֿـَندیدنمـــ
اَذیتـــ کردَنمــــ
برآی تَمآم لَحظآتـﮯ کـﮧ دَر کـ ـنارَم دآشتی
روزﮮ خوآهد رسید کـﮧ در حَسرَت تِکرآر دوبآره مَـטּ خوآهـﮯ بود
می دآنم روزﮮ کـﮧ نبآشَم "هیچکَس تکرآر مـטּ نخوآهد شُد
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
 

samira20*

عضو جدید
کاربر ممتاز
می گفت با غرور
این چشمها که ریخته در چشم های تو
گردنگاه را
این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ
رنج سیاه را
این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
این چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
این چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
این چشمها که نغمه نهاده بنای چنگ
از برگ های سبز که در آبها دوند
از قطره های آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
زیباترند ، نیست ؟
من در جواب او
بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دریغ و درد
کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو
تک خال شعر مرا
گویم ‚ کدام یک ؟
این چشمهای تو
این شعرهای من
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
♥.... رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت ...
... راهی بجز گریز برایم نمانده بود ...
...... این عشق آتشین پر از درد بی امید ......
..... در وادی گناه و جنونم کشانده بود ....

... رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را ...
...... با اشک های دیده ز لب شستشو دهم .....
.... رفتم که نا تمام بمانم در این سرو د....
........ رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم ........


...... رفتم مگو، مگو، که چرا رفت ، ننگ بود ......
.... عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما ....
.... از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح ....
...... بیرون فتاده بود به یکباره راز ما .....

.... رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم ....
..... در لابلای دامن شبرنگ زندگی .....
...... رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان ......
... فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی ...

....... من از دو چشم روشن و گریان گریختم .......
.... از خنده های وحشی طوفان گریختم ....
......... از بستر وصال به آغوش سرد هج ر........
...... آزرده از ملامت وجدان گریختم .......

...... ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز .......
.... دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر ....
.... می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم ....
.... مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر ....

.....روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش.....
.....در دامن سکوت به تلخی گریستم.......
.......نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها........
......دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم......♥




 
بالا