دلتنگی چه حس بدی است....
حس بد
کاش...
پاره ای ابر میشدم
دلم مهربانی می بارید
کاش نگاهم شرار نور میشد
اشتی میدادش
و
که دوست داشتن چه کلام کاملی است
و
من...
چقدر دلم تنگ است!
درون من..منی است
که سیگار بر لب خاطرات می گذارد...
دود می شود با رفتن ها...
درون من باوریست
که آسمان را به آتش می کشد....
جهنم را با رویایم سرد...!
درون من افکاری موج می زند
که مدام
طناب می شود بر گردنم....
چهار پایه ای نیست...
آدم که غمگین می شود،
خودش را جدا می کند از جمع،
که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند.
مورد فراموشی قرار می گیرد و تنها تر و تنها تر می شود.
آنچنان در تنهایی خود غرق می شود که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد
و این آغاز تلخ یک پایان است...