گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را
... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم
[SIZE=+0][SIZE=+0][SIZE=+0][SIZE=+0][SIZE=+0][SIZE=+0][SIZE=+0][SIZE=+0]نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم[/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE]
از تاریکی و تنهایی حرف میزنم
از بی کسی
از درد حرف میزنم
از تمام غمهایی که
در دلم تلنبار شده
ارام سر میگذارم روی شانه خودم و تا میتوانم
به شانه ام میگویم
خوب هست
تو حداقل نمیتوانی جا خالی بدهی
*نقل از یه نفر*
باور کنی یا نه...
قصه قصه است دیگر!
از قدیم همینطور بوده...حتی قصه مادربزرگ و کرسی و من وتو...
همیشه می گفت قصه بسازید...قصه خوب است...
قصه یادگار دوتا سه تا آدم است.
قصه بسازید ونه کم...نه زیاد...
قصه بسازید برای آدم وحوا...زیبا بسازید
که بدانند بد کردند.
و چرایش را من وتو خوب میدانیم!
قصه ساختیم وبازی کردیم و بازی...و بازی...
تا حالا که انگار به کلاغ رسیده ایم.
من همیشه دوست داشته ام کلاغ را...و تو می ترسیدی!
می گفتی بترس...به من هم!
آن روز هم ترسیدم...و قصه تمام شد!
من می روم و تنها...تو هم!
قصه قصه است دیگر...آخرش کلاغ روی بام ما لانه کرد
بالا و پایینش هم فقط و فقط راست بود.
مادربزرگ هم رفت...و حالا هرسه مان سردیم!
او مرد وسرد شد...ما،نه!
من...و...تو...زنده ایم و یخ زده.
قصه قصه است دیگر.
وقتی آدم های یک رابطه ..آدم های تلافی می شوند یعنی آن رابطه دارد به قهقرای خودش می رسد..همین کافیست برای تمام نگفته هایمان . .برای تمام فاصله هایمان!
سردی این شب ها از برودت هوا نیست
از روزهای غبار گرفته است که
بی حوصلگی را تا مرزهای خوشبختی ندا میدهد
آنقدر سرد که اشکهای شمع در
سرازیری انگشتانم منجمد می شوند
آیاکسی خواهد فهمید ،
امشب مردی از سردی روزگار می سوزد ؟! ...