وقتی کسی زیاد از رفتن حرف می زند
قبلا رفته است
فقط می خواهد مطمئن شود
چیزی از او در تو جا نمانده
کمک کن چمدانش را ببندد
چترش را به او پس بده
لبخندش را
آوازهایش را
همینطور سایه اش را
که و بیگاه از پشت پنجره ات گذشته بود...
يك وقت هايى بايد خودت را به بيخيالى بزنی
بيخيال تمام ادم هايى كه دوستت ندارند
بيخيال تمام كار هايى كه مى خواستى بشود ولى نشد
بيخيال تمام ركب هايى كه خوردى
بيخيال هر كس كه امروز وارد زندگيت شد و فردا رفت
بيخيال تلاش هاى بى نتيجه ات
دوست داشتن هاى بى ثمر ات
وقتى كسى دوستت ندارد اصرار نكن
وقتى كسى برايت وقت ندارد خودت را به زور در برنامه هايش جا نده
وقتى كسى نمى خواهد تو را ببيند پا پيچش نشو
زندگى همين است
شايد تو براى همه وقت بگذارى ولى قرار نيست همه دوستت داشته باشند و برايت وقت داشته باشند
شايد بهانه هايشان براى فرار تو را قانع نكند
ولى به قول بكت:
"گاهى فقط بايد لبخند بزنى و رد شوى بگذار فكر كنند نفهميدى.
نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم
من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم
دوست داشتنِ تمام و کمال
یک جور غرق شدن...
یک جور دیوانگی محض...
مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران
مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری
مثل یک موج سواری داغ، درآشوب دریایی طوفانی
مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد...
من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم
با کمی دلخوشی، با کمی لذت
من یک التهابِ داغِ نفس گیر می خواهم
یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال...
چرا نمی فهمی
آنهایی که با "کمی دوست داشتن" زندگی کرده اند، مرده اند...