معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لایـق تـو کـسی نـیـسـت جـز آن کـسی کـه
تـو را انـتـخـاب مـیکـنـد نـه امـتحـان
تـو را نگـاه کـنـد نـه ایـنـکه بـبـیـنـد
تـو را حـس کـنـد نـه ایـنـکـه لـمـسـت کـنـد
تـو را بـسـازد نـه ایـنـکه بـسـوزانـد
تـو را بـخـنـدانـد نـه ایـنـکه بـرنـجـانـد
تـو را دوسـت بـدارد و بـدارد!!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پــــروانــه مــن
آن کس که شکست بـــال پــرواز تــو را
مـی دانست که خاطـرات پــرواز تــو را خواهــد کشت
ولی خبــر نــداشت که تــو خــدایی مهربــان داری
که خودش بــال و پــرت خواهــد شــد...
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
گفت که سرمست نه ای
رو که از این دست نه ای





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دل تنگــــــــــــــــــــم!

دلتنگِــــــــــ خیلی چیزهــــــــــــــــــــا

دلتنگـــــــــــــــ این همه دلتنگی هــا

چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشتــــ !

دلتنگـــــــــــــــــــم . . .

دلتنگ نیمه شبهــــــــــــــــــــــای دلتنگی

دلتنگـــــــــــ این همه بی انصافیـــــــــــــــــــــــــها

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه ای که ندارم

تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم

چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم
قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم

مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم
که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم.


شاعر: سیدحمیدرضا برقعی
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آقای من...

از شهر ابرهای بهاری عبور کرد

چشمی که رد پای شما را مرور کرد


تنها به شوق لمس شما ابر بی امان
یک شهر را به وسعت باران نمور کرد


روزی هزار مرتبه تقویم نا امیدتاریخ روز آمدنت را مرور کرد
اللهم عجل لولیک الفرج
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام
زندگي معركه همت ماست ...
زندگي ميگذرد ...
زندگي گاه به نان است و كفايت بكند ...
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند ...
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند ...
چه به نان و
چه به جان و
چه به آن
زندگي صحنه بي تابي ماست ...
زندگی ميگذرد...
زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد ...
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد ...
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد ...
چه به راز و
چه به ساز و
چه به ناز ...
زندگي لحظه بيداری ماست ...
زندگي ميگذرد...
پس بیایید...
قدر هر لحظه آن را ...
همگان نیک بدانیم ...
همه...
شاید یک لحظه دیگر ...
هیچکدام نباشیم در آن ...

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
امشب حس عجیبی دارم . . .
حس پوچی . . . .
حس بی کسی . . . .
این روزها نمیدانم کجای زندگی هستم . . .
نمیدانم چند ساله هستم . . .
نمیدانم چند سال از عمرم را زندگی کرده ام . . . .
نمیدانم این روزها مردم اطرافم . . .
دوست هستند یا دشمن ؟!
درونم آتش فشانی از چرا ها برپاستــ
اینکــ شهر من همهمهِ خامـوش یکــ غوغاستــ
 

SHM.IT

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
امشب حس عجیبی دارم . . .
حس پوچی . . . .
حس بی کسی . . . .
این روزها نمیدانم کجای زندگی هستم . . .
نمیدانم چند ساله هستم . . .
نمیدانم چند سال از عمرم را زندگی کرده ام . . . .
نمیدانم این روزها مردم اطرافم . . .
دوست هستند یا دشمن ؟!
درونم آتش فشانی از چرا ها برپاستــ
اینکــ شهر من همهمهِ خامـوش یکــ غوغاستــ

او هـــــم آدم اســـــت
اگر دوســـــتت دارم هایت را نشـــــنیده گرفت
غـــــصـــــه نـــــخور
اگـــــر رفـــــت گـــــریـــــه نـــــکـــــن
یـک روز چــشــم های یک نــفـــر عاشــقــش میکند
یک روز معــــنی کــــم محــــلی را مــــیفهمد
یک روز شکــــستن را درک مــــیکند
آن روز میـــــفهـــــمـــــد کـــــه
آه هایی کـــــه کشـــــیدی از ته قلبـــــت بوده . .
;)
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سـکـوت اجـبـاری

سـکـوت اجـبـاری



یه وقتایی هم هست که آدما


جوری می‌شکنن که دیگه به هیچ دردی نخورن..!


اینطور نیست که شکستن‌شون صدای تِق


داشته باشه و همه بفهمن


شکستن ادم‌ ها را شاید فقط بشود دیـــــد..


از خنده های بافتنی..


از موهای سپید..


از هیاهوی زیاد


و شاید هم از قیافه های کمرنگ..


آدمایی که از نهایت درد شکستن


و به بی حسی رسیدن..


و شاید دیگه به هیچ دردی


نخورن..!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
محبت دیده ام اما صد افسوس

بپرس از من کجا دیدم محبت

محبت همره نیرنگ درد است

به ظاهر بارها دیدم محبت

به ظاهر مهربانی سوخت جانم

کجا من در قفا دیدم محبت

دل آشفته پر تشویش دارم

چسان گویم کجا دیدم محبت

حسن لطفی
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یاد مردی که درشهر گمشدگان، راه راه می پوشید بخیر؛
مردمک این چشم ها به تماشای آدمک های خال خالی پوش، دورانی شده...!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

همبازی عزیز؛
سرزمین من پراز احساسات سرسره ایست،
سر آرزوهایم گیج می رود ازبس
چرخ وفلک سوار شده ام...
اینقدر باافکارم الاکلنگ بازی نکن! بفهم؛
این شهردیگر ازین تاب ها ندارد...

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هرگز زمان رابرایت تعیین نخواهم کرد؛
هروقت که آمدی راه رابه آمدنت باز میکنم؛
گلها را می کارم؛به دستان خودم زمین را می کنم؛
اگرباران نبارید اشک میریزم
اگر کسی رایحه ات به جایی نبرد؛ تمامی مسافت ها را می دوم؛
اگرتاریک شد؛چشمانم را آتش میزنم؛دستانم را خورشید میکنم؛
اگر همه رفتند؛پاهایم رامیشکنم؛
ولی هرگز زمان رابرایت تعیین نخواهم کرد
اگرشده پرواز کنم؛اگرشده بال بزنم؛اگرشده بمیرم؛
هرگز؛هرگز؛هرگز زمان رابرایت تعیین نخواهم کرد
هروقت که آمدی؛ جانم رافدایت میکنم!!!!!!!!!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


تنهایی من آنقدر شلوغ است
آنقدر خسته
که سکوتش آواریست

از بهار و پاییز و زمستان
که یکی‌ یکی‌ روی غصه‌هایم راه می‌‌روند
کافیست چراغ تنهاییم را روشن کنی‌
و ببینی‌ زندگی‌ من در همین خاطرات جا مانده
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز


تنهایی من آنقدر شلوغ است
آنقدر خسته
که سکوتش آواریست

از بهار و پاییز و زمستان
که یکی‌ یکی‌ روی غصه‌هایم راه می‌‌روند
کافیست چراغ تنهاییم را روشن کنی‌
و ببینی‌ زندگی‌ من در همین خاطرات جا مانده

بیا تا برایت بگویم تنهایی من چقد بزرگ است...
 
بالا