نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود.
شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود.
گاه دلم میگیرد
گاه زندگی سخت میشود
گاه تنها ، تنهایی ارامش می اورد
گاه گذشته اذیتم میکند
این گاه ها...
گهگاه تمام روز و شب من میشود
ان وقت بغض گلویم را میگیرد !
درست مثل همین روزا...
یوسف میدانست درها بسته است
اما بخاطر خدا حتی به سوی درهای بسته دوید
و همه درهای بسته برایش باز شد . . .
اگر تمام درهای دنیا به رویت بسته شدند
به سمت درهای بسته برو
فالمان هرچه باشد
باشد ...
حالمان را درياب !
خيالکن حافظ را گشودهاي و ميخواني :
« مژده اي دل که مسيحا نفسي ميآيد »
يا
« قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود »
چه فرق ؟
فال نخواندهي تو
این روز هایم لباس سیاه به تن دارد شب هایم اما طلوع خورشید را در سرانجام خواب های تیره اش می بیند عصرها را فراموش کردم بگویم عصرهایم شور می نوازد دریای اشکم تمام شده فقط نمک هایش باقی ست نمک ها را در دیگ نذری میریزم نذری ام را فقط به قاصدک ها میدهم شاید قاصدک ها دلتنگی ام را بفهمند
یه مترسک شکسته٫عمری لباش و بستهشده همدست کلاغها٫شاهد غارت باغها می بینه اما نمی خواد٫کلاغها تنهاش بذارنببرن هر چی که می خوان٫هر کی رو می خوان بیارن اخه تو امید باغی٫نه مترسک شکسته آخ مگه ندیدی وحشت رو تن گلها نشستهتو یه رخت باغبونی٫تو چرا نامهربونی واسه دلخوشی گلها تو از انتظار می خونی انتظار و چشم به راهی عادت چشمای خسته دلخوشی های خیالی بغض گلهای شکسته
گفت: با هم درستش می کنیم...و من تازه فهمیدم تنهایی چه وسعت نامحدودی دارد!حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد!...حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت...حسی که به واژه ی "با هم" داشتم رابا هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کردم!تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشدمی توانست حس من را در آن لحظه درک کند!...لیلیان هلمن
گمان میکردیم وقتی نباشم دلت میگیرد اما دیدم نه !
بدون من شادتری ، شلوغتری ، صدای قهقه خنده هایت تا اینجا هم شنیده میشود …
گویا من سد راهت بودم و تو دیگه آزادی..!!
این همه قدر نشناسی مبارک دلت !
میخواهم چنـد خطـی بنویسم برای " تو "
.
" تو " ایـن کلمه ی دو حـرفـی که دنیای مـن شـده است !
.
ایـن " تو " فقط دو حـرف نیست . . .
" ت " : تمنـا
" و " : وجود
ایـن " تو " تمنای وجودت اسـت !
.
میـدانـی . . .
بار ها و بارها از خودم پرسیـده ام که چرا " تو ". . ؟ چرا " او " نـه ؟
از خـدا چـه پنهان . . . از تو پنهان نباشـد . . .
نمیـدانم چرا . . ؟
.
خوب " او " که " تو " نمیـشود
" او " غائب است . . . . اما " تو " مخاطب
" تو " مخاطب تمام ایـن چنـد خطـی های مـن . . .
" تو " ی عزیز. . . میشود مـن هم توی " تو " شوم . . ؟
نـه اوی " تو " . . ؟
میشود . . ؟
.
میگویم " تو " جان
دنیا که با مـن راه نمـی آیـد
" تو " کمــی با مـن راه بیـا
.
.
.
"باور کن چنـد قـدمـی میزنیـم ُ بقیـه راه را پرواز میکنیم"
آدمی غرورش را خیلی زیاد ،
شاید بیشتر از تمام داشته هایش دوست میدارد !!!
.
حالا ببین اگر خودش ،
غرورش را به خاطر " تو "
نادیده بگیرد ،
چه قدر دوستت دارد !!
.
.
.