معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هنوز هم سرت را بالاي ستاره مي گيري؟
پشت اين آسمان،آسماني ديگر است
باز هم پر از ستاره
پشت آن آسمان،باز آسماني ديگر،پر از واژه و پري!
زبان بي نهايت،همين اختلاط اشاره و لبخند است
تو چرا از خواب ديشبت،هي براي آينه سخن مي گويي
آينه،تعبير همين معاني آسان ماست،
باور كن!





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]
[/h]
اندیشیدن به تو

گرانبهاترین سكوت من است

طولانی*ترین و پرهیاهوترین سكوت ....

تو همیشه در منی

مانند قلبِ ســــــــاده*ام

اما قلبی كه به درد می*آورد


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=arial\ narrow]هر صبح آمدنت را
بر من تازه تر کن
من به صبح های بودنت
عادت کرده ام...
چقدر تشنه ی
صبح به خیرهای توام,
لب تر کنی
سیراب میشوم...
[/FONT]
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=comic\ sans\ ms]لطفاً ناگهانى رخ بده!
غافلگيرم كن!
لحظه اى اتفاق بيفت كه اصلاً فكرش را هم نكنم!
آنجا كه حتى صورتت را هم از ياد برده باشم!
اصلاً
تو هر موقع هم كه بيايى،
هرگذشته اى هم كه داشته باشى،
با ارزشى...
درست مثل پيدا كردنِ پولِ مچاله شده،
بعد از سالها در جيب لباسم!
[/FONT]
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
میان این همه قفل
تو کلیدی
میان این همه دیوار
تو پنجره ای!
بین این همه چشم
تنها نگاه تو حرف تازه است!
زمزمه کن
شهر در اشغال سکوت است...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شادترین رنگ را به زندگی بزن
نگاه مهربانت صورتی
اندیشه ات سبز
آسمان دلت آبی
و قلب مهربانت طلایی
زندگی زیباست
اگرآن رابه زیبایی رنگ بزنیم
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
اولین باری که تو زندگیم چیزی رو جا گذاشتم هنوز یادمه. آخرای زمستون بود ولی هوا می گفت بهار شده، یه شال گردن مشکی داشتم که مادر بزرگم واسم بافته بود، اون روز وقتی رسیدم سر کلاس مثل همیشه گذاشتمش تو جا میزی. زنگ آخر که خورد فراموش کردم اصلا شال گردن دارم، تو کلاس جاش گذاشتم و وقتی فهمیدم که نزدیکای خونه بودم.. نمی دونم چرا ولی برنگشتم! گفتم این هوا که شال گردن نمی خواد، فردا میرم سراغش! فردای اون روز زمستون به خودش اومد و هوا عجیب سرد شد، تازه فهمیدم چی رو جا گذاشتم چون بهش احتیاج پیدا کرده بودم! تا رسیدم مدرسه رفتم سراغ جا میزیم، نبود! همه جا رو دنبالش گشتم خبری از شال گردنم نبود، مدام فکر می‌کردم که اگه همون موقع می رفتم سراغش شاید هنوز داشتمش.. چند روز بعد یه شال گردن خریدم که فقط شبیه شال گردنم بود ولی هیچوقت اون حس خوب رو بهش نداشتم...

بعد از این همه سال خوب می دونم که ما آدم ها خیلی وقتا داشته هامون رو جا می ذاریم ، چون فکر می‌کنیم بهشون احتیاج نداریم. فکر می کنیم همیشه سر جاشون می مونن و هر وقت بریم سراغشون هستن. اما وقتی زندگیمون زمستون میشه و تو نبودشون سرما رو حس می‌کنیم تازه می فهمیم که گاهی برای دنبالشون گشتن خیلی دیره خیلی.. اما مهم ترین چیزی که تو زندگیم جا گذاشتم شال گردن نبود، خودم بودم! من الان فقط شبیه چیزی هستم که دوست دارم باشم! باید زودتر خودم رو پیدا کنم چون درست جایی هستم که به بودنم احتیاج دارم ... تو اوج سرما!

#حسین_حائریان
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کلاغ قصه این بار هم

به خانه اش نرسید!
اما...
هیچ کس نفهمید
که چرا کلاغ
پایان قصه ی آدم ها
را دوست نداشت!
همیشه پایان قصه ی آدم ها
"قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید"

شروع سرگردانی کلاغ بود!
کاش آدم ها می فهمیدند که
کلاغ قصه ها هیچوقت خانه ای نداشت...!
 
بالا