فقط چشم انتظارم که تو بیایی. نمیدانم شاید در میان بی هوایی لحظاتم تنها بودن تو آرامم میکند. اما این دل سال هاست که در بی هوایی لحظات ناب سکوت میکند و در متشنج ترین افکار ممکن فرو میرود...
شاید بودنت فقط هوایی باشد ک سکوت را بگیرد اما این افکار متشنج در دورترین تارو پود نهفته ی قلبم همچنان پنهان اند.
احساس ادمها را گاهی نمیشود فهمید
گاهی تنها باید تماشایشان کرد
هیچ نگفت
تا انها خود به سراغتان بیایند و با شما دردودل کنند
انوقت خواهی فهمید در احساس ادمها چه میگذرد *نقل از یه نفر*
می خوام همین جا دلمو بشکونم ،خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه. تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه.[SUB]..[/SUB] توی این زمونه کسی نباید احساس تورو بدونه وگرنه اون تورو می شکونه. می خوام بشم همون آدم قبل ، کسی که از سنگ بود و دو رو برش دیواری ازسکوت و بی تفاوتی..... می خوام تنها باشم...
با تو نيستم، تو نخوان با خودم « زمزمه » ميکنم « من خوبم »« من آرامم »« من قول داده ام » فقط کمي « بي حوصله ام » آسمان روي سرم سنگيني ميکند روزهايم « کش » آمده هر چه خودم را به کوچه بي خيالي ميزنم باز سر از کوچه « دلتنگي » در مياورم « من خوبم « من آرامم » « من قول داده ام فقط کمي « دلواپسم » کاش قول گرفته بودم از تو براي کسي از ته دل نخندي « مي ترسم مثل من عاشق شود » حال و روزش شود اين ... تو که « نمي ماني » برايش ، آنوقت مثل من بايد « آرام باشد »« خوب باشد »« قول داده باشد »« بيچاره او »
«آدم ها» می آیند... گاهی در زندگی ات می مانند گاهی در خاطره ات، آنها که در زندگی ات می مانند همسفر می شوند آنها که در خاطره ات می مانند تجربه ای برای سفر... گاهی «تلخ» گاهی «شیرین» گاهی با یادشان «لبخند» می زنی گاهی یادشان لبخند از «لبانت» برمی دارد اما تو... لبخند بزن به تلخ ترین خاطره هایت.. آدم ها می آیند و این آمدن باید رخ بدهد تا تو بدانی... «آمدن» را همه بلـدند این «ماندن» است که «هنر» می خواهد..
هیچ می دانی چرا، چون مـوج، در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟ -زان که بر این پرده ی تاریک، این خاموشی نزدیک، آنچه می خواهم نمی بینم، و آنچه می بینم نمی خواهم. «شفیعی کدکنی»
نه امشب که هر شب که حالم خرابه
یه جزیره م که دورم یه دریا سرابه من عادت نکردم به شب های سردم
به این که نباشی نه عادت نکردم قسم خورده بودم اگه از تو جدا شم
دیگه حتی یه لحظه تو فکرت نباشم ولی دیدم نمیشه نمیشه نمیشه
که فکرت نباشم نه دیروز و نه فردا همیشه… چقد قصه گفتم که دریا بخوابه
چقد گریه کردم نفهمم سرابه نفهمم کجام و نفهمم کجایی
چقد با تو بودم تو عین جدایی قسم خورده بودم اگه از تو جدا شم
دیگه حتی یه لحظه تو فکرت نباشم ولی دیدم نمیشه نمیشه نمیشه
که فکرت نباشم نه دیروز و نه امروز و نه فردا همیشه
یک نفر نيست که غم هاي مرا بشناسد دل ساده ، دل تنهاي مرا بشناسد حجم خاکستري غربت تنهايي من يک نفر نيست که دنياي مرا بشناسد يک نفر نيست که از خاموشي چشمانم شب يلداي غزل هاي مرا بشناسد يک نفر نيست که در نيمه شب دلتنگي غم پنهان مرا بشناسد دلم آويخته از دار پريشاني هاست.