معماری با مصالحی از جنس دل

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رفتن

رفتن

آرام میروم ، آنچنان آرام که ندانی کی‌ رفته ام اما وقتی‌ جای خالیه مرا ببینی‌ آنچنان سخت رفته ام که تمام عمر زمان رفتنم را فراموش نکنی !
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زمـــاني که عشق به سراغت
ميايد در را اهسته باز کن تا
بداني به چه کسي خوش امد
ميگويي با ورود آن در را اهسته
ومحکم ببند وتا ابد در قلبت
محفوظ بدار تاسرگردان و
نفرين شده باقي نماني.
 

ESPEranza

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دور گردنش شال پیچیدند،

و سرش کلاه گذاشتند و رفتند …

کسی نفهمید همین محبت ها آدم برفی را آب کرد




















 

بانوی باران

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آن شب …
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را
تماشا می کرد …

آن شب که شب پره ها ..عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند …!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود… !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی…!

 

بانوی باران

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خاطراتــــــ ـــ ـ کودکیـم را ورق می زنــــ ـــ ـم


و یک به یک ، عکسها را با نگاهــــ ــ ـم می نوشم


عکسهـای دوران کودکیــــــ ــــ ـم طعـــــم خوبـی دارنــد ….


 
  • Like
واکنش ها: A.8

بانوی باران

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..



بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ


با این همه بنــد


چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..




 

بانوی باران

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ن تو را نمی سرایم !..



تو



خودت در واژه ها می نشینی ..!



خودت قلم را وسوسه می کنی !!



و شعر را بیدار می کنی !!

 

بانوی باران

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے …!
یا …
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند …!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ …!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم…..!!!



 

بانوی باران

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
فقط با تو
زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو !
زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو!
زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو!
آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد!
دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد!
زیباست این زندگی در کنار تو ، فقط با عشق تو!
زیباست لحظه ای که در زیر باران قدم میزنم ، یا با تو و یا به یاد تو!
این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو و عاشق تو هستم!
این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه میگذرد ، چون با تو و به یاد تو هستم!
خوشبخت است این قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد!
تنها تو را ، فقط تو را ، با تو می ماند ، عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمیگذارد!
میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی ، فقط تو لایق این عشق
بی پایان منی!
می گویم با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق منی !
عشق من و تو ماندگار است ، تا ابد ، برای همیشه ، فقط با هم ، تنها در کنار هم!
زیباست کلام عشق ، شیرین است لحظه های با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو!
عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند ، یک عشق ابدی و بی پایان!
لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست ، فقط با تو ، و به عشق تو!
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم فقط بهانه تو را دارد !
تو مي داني بهانه چيست ؟
بهانه همان است که شبها خواب را از چشم من مي گيرد ٬
بهانه همان است که روزها ميان انبوهي از آدمها چشمانم را پيِ تو مي گرداند ٬
بهانه همان صبري ست که به لبانم سکوت مي دهد تا گلايه اي نکنم از نبودنت ...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
درد

درد

هــر قلـبی "دردی" دارد ... فقــط نحوه ی ابراز آن متــفاوت است!
برخــی آن را در چشــمانــشان پنــ ـهــان می كنند و برخــی در لبــخنـدشان...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سکوت میکنم اینبار...

نه که بی پاداش بماند یگانگی دستانت

با این آسمان غریب ،

نه !

نه اینکه حرفی نداشته باشم

نه !

که ملایمت نگاهت

اندیشه ام را کوچ بدهد به سکوتی ناگذیر

نه !

واژه هم اینجا اندازه اش را گم میکند...

جایی نبود این مَجاز ِستان

این مجازه بازار

که دل ِ غریبت را بیاوری

بگذاری اش به امان رهگذری

به امید التیام .

.

.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم میخواست یکی رو داشتم بعضی وقتا که مردم خستم میکنن میومد
کنارمو دستاشو می گذاشت دوطرف صورتم زل میزد تو چشام
میگفت ؛ ببیـــــــــــــــن ..تو مـــــــــــــــنو داری .....
 

nayyerr

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
مشرقی و مغربی را حسهاست
منصب دیدار حس چشم‌راست
صد هزاران گوشها گر صف زنند
جمله محتاجان چشم روشن‌اند
باز صف گوشها را منصبی
در سماع جان و اخبار و نبی
صد هزاران چشم را آن راه نیست
هیچ چشمی از سماع آگاه نیست
هم‌چنین هر حس یک یک می‌شمر
هر یکی معزول از آن کار دگر
پنج حس ظاهر و پنج اندرون
ده صف‌اند اندر قیام الصافون
هر کسی کو از صف دین سرکشست
می‌رود سوی صفی کان واپسست
تو ز گفتار تعالوا کم مکن
کیمیای بس شگرفست این سخن
گر مسی گردد ز گفتارت نفیر
کیمیا را هیچ از وی وام گیر
این زمان گر بست نفس ساحرش
گفت تو سودش کند در آخرش
قل تعالوا قل تعالوا ای غلام
هین که ان الله یدعوا للسلام
خواجه باز آ از منی و از سری
سروری جو کم طلب کن سروری
 
بالا