مشاعره با اشعار بداهه ...

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نغمه‌پرداز سکوت خانه‌ام، آن دلرباست
ای صبا، آن نغمه‌ساز مهربان را بازرسان

در غیابش، گل میان باغ دل خشکیده است
آن بهار عمر من، آن یاسمن را بازرسان

شوق وصلش می‌کشد هر لحظه در راهش مرا
پای آن گم‌گشته در دور زمان را بازرسان

چشم دل هر دم به راهش خیره مانده، منتظر
آن طبیب خستگان و درد جان را بازرسان 🌹
 
آخرین ویرایش:

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نغمه‌پرداز سکوت خانه‌ام، آن دلرباست
ای صبا، آن نغمه‌ساز مهربان را بازرسان

در غیابش، گل میان باغ دل خشکیده است
آن بهار عمر من، آن یاسمن را بازرسان

شوق وصلش می‌کشد هر لحظه در راهش مرا
پای آن گم‌گشته در دور زمان را بازرسان

چشم دل هر دم به راهش خیره مانده، منتظر
آن طبیب خستگان و درد جان را بازرسان
نیست صبری در وجودم تا از این هجران نسوزم
نیست شوری در وجودم تا به راهش چشم دوزم
هر شب و روزی که آید همچو مرغ شب بنالم
کاش هجرانش نبودی تا در این آتش نسوزم
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می‌زنم آتش به جانم، تا که در پایت بسوزم
مهر خاموشی به لب، تا پرده بر رازم بدوزم
ماه من، بر من بتاب و شام تارم را سحر کن
مرهمی شو بر جراحت، تا که زخمم را بدوزم
می‌نهم سر بر بیابان تا که در خلوت بنالم
می‌کشم بر جان چراغی تا که شب را برفروزم
مـحرم مـاتم‌سرای مـحنت و مـدهوش مـرگم
مـی‌گدازم مس به مهـرت، مـاه مـجلس می فروزم

🌹🌹میم🌹🌹
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ترازوی سخن باشد، عروض و وزن و آهنگش
که بر نظم آورد هر واژه را با جان فرهنگش
تمامِ رکن و ارکانش، چو معمار خرد باشد
جواهر‌ وار می‌تابد ز هر بیتی، ز هر رنگش 🌹
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
موج ها از ناوک مژگان چو بر چشمم نشست
هر دم از جانم هزاران موج با مهر برخواست

ت
ترسم آنست رقیبم به رخت چشم بدوزد
ترسم آنست ز روی چو مهت مست بسوزد
ترسم آنست لبت را به لبانش بگذارد
ترسم آنست دل من پس از این کار بسوزد
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ترازوی سخن باشد، عروض و وزن و آهنگش
که بر نظم آورد هر واژه را با جان فرهنگش
تمامِ رکن و ارکانش، چو معمار خرد باشد
جواهر‌ وار می‌تابد ز هر بیتی، ز هر رنگش

شرابی ارغوانی از لبت بر من بنوشان تا شوم شوریده و مست
به کویت آیم و خاکش چونان سرمه کشم برنرگس چشم
دین و دنیای مرا عشق تو باید که بسوزد
هر کسی دیده به آن لعل شکرخند بدوزد
دوش گفتم که خدا ریشه‌ی اغیار بسوزد
تا که دیگر به رخت چشم بد خویش ندوزد


خیلی قشنگ بود، کیف کردم🌹🌹

دلم من سوخت از آن آتش چشمان خمارت
دل من سوخت از آن دیده ی گریان خرابت
بیش ازین تلخ مکن کام من عاشق بی دل
تو بیا تا که شوم مست و پریشان و فدایت
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تـو بـیـا تـا کـه بـمـانـم، بـه تـمـانـای نـگـاهـت
تـو بـیـا تـا کـه بـمـیـرم، بـه سـر کـوی وفـایت
نفسم سوخت در این حسرت و در آتش هجرت
چه کنم گر نشوم کشته‌ی آن جور و جفایت
من و این کلبه‌یِ تاریک و غمِ دوری چشمت
چه شود گر بشود جان من خسته فدایت 🌹
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تـو بـیـا تـا کـه بـمـانـم، بـه تـمـانـای نـگـاهـت
تـو بـیـا تـا کـه بـمـیـرم، بـه سـر کـوی وفـایت
نفسم سوخت در این حسرت و در آتش هجرت
چه کنم گر نشوم کشته‌ی آن جور و جفایت
من و این کلبه‌یِ تاریک و غمِ دوری چشمت
چه شود گر بشود جان من خسته فدایت 🌹
تشنه ی یک جرعه ناب از بوسه رویت منم
سایلی آواره در هر حلقه ی مویت منم
گیسویت چون دام و من صیدی به دام آویخته
مست مستم هر شب و هر روز بر کویت منم
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مهرِ تو در سینه‌ام چون گنج پنهان است و باز
مبتلای آن خم ابروی چوگانت منم
می‌گدازم در هوایت، ای تمام هستیم
مرغ شب‌خیز دعا در باغ رضوانت منم
دل به زنجیر سر زلفت سپردم ناگهان
کشته‌ی آن چشم مست و تیر مژگانت منم 🌹
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مهرِ تو در سینه‌ام چون گنج پنهان است و باز
مبتلای آن خم ابروی چوگانت منم
می‌گدازم در هوایت، ای تمام هستیم
مرغ شب‌خیز دعا در باغ رضوانت منم
دل به زنجیر سر زلفت سپردم ناگهان
کشته‌ی آن چشم مست و تیر مژگانت منم 🌹
"من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی"
من ندانستم ازین بنده نگیری تو سراغی
آمدم در طلبت مست و پریشان و غزلخوان
من ندانستم از این عهد که بستی به در آیی
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یار زیبا لب دریا نشد؟!
ساعتی چند مرا تا دل صحرا ببری؟!
یارم امروز قرار است به سویم آید
با غزلخوانی و سرمست به کویم آید
نگران بر سر کوی و گذر خانه روم
تا نگارین قمرم پیش به سویم آید
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلا دردی که در دل دارم از دستت دوا دارد
دمادم دیده‌ام دریاست، دلم صبری رسا دارد

در این درگاه بی‌یاران، دمادم درد می‌بارد
دریغا سینه ی تنگم، دگر کی جانفدا دارد

دلم در بند گیسویت، به دست دهر درمانده
دوان در دشت دلتنگی، دگر بانگ نوا دارد؟

دهان دوزم ز درد دل، دمی دمساز غم گردم
درون دیده‌ام دایم، دل خونین صفا دارد

دو صد دفتر ز درد دل نوشتم در دهان شب
دریغا دولت دنیا، دگر کی باوفا دارد


🌹 🌹دال🌹🌹
 

mahyam68

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلا دردی که در دل دارم از دستت دوا دارد
دمادم دیده‌ام دریاست، دلم صبری رسا دارد

در این درگاه بی‌یاران، دمادم درد می‌بارد
دریغا سینه ی تنگم، دگر کی جانفدا دارد

دلم در بند گیسویت، به دست دهر درمانده
دوان در دشت دلتنگی، دگر بانگ نوا دارد؟

دهان دوزم ز درد دل، دمی دمساز غم گردم
درون دیده‌ام دایم، دل خونین صفا دارد

دو صد دفتر ز درد دل نوشتم در دهان شب
دریغا دولت دنیا، دگر کی باوفا دارد


🌹 🌹دال🌹🌹
دلا آمد بهار دلکش اما نیست احوالی
خداوندا چه شد ما را که غم آمد به مهمانی
همه در چهره شان نومیدی و حسرت شده پیدا
خداوندا بباران بر دل ایرانیان شوق ِ بهارانی
 

Similar threads

بالا