تا کجاي قصه ها باید ز دلتنگی نوشت؟
تا به کی بودن بازیچه دست سرنوشت؟
تا به کی با ضربه هاي درد باید رام شد؟
یا فقط با گریه هاي بی قرار آرام شد؟
بهر دیدار محبت تا به کی انتظار؟
خسته ام از زندگی با غصه هاي بی شمار
اینجا زمین است ..! اینجا همه خسته اند اینجا همیشه شب است اینجا کسی تو را برای خودت نمیخواهد اینجا همه تو را برای فرار از تنهای میخواهند اینجا انسانیت مرده اینجا عاشقی معنای ندارد اینجا همه خیانت میکنن اینجا به دل ساده میخندن . اینجا عاشق که باشی . آخر راهت یا شکست است یا خیانت . اینجا زمین است ..! اینجا. سر زمین مرده های متحرک است. اینجا انچنان سرد است که دلت میمیرد . اینجا غم همه را در خود غرق کرده اینجا با این که کنار هم هستید تنهایند اینجا کسی .کسی را نمیفهد اینجا حرفهای ناگفته زیادست اینجا زمین است ..!
دلگیرم درست مثل "جـمـعـه آخـر سـال" "کـاش . . ." کسی هم دیداری از این زنده دفن شده می کرد !! تا غبار تنهایی را با گلابی ، از رویم بشوید "کـاش . . ." کسی خلوت مرا بهم بزند تا بدانم هنوز زنده ام و نفس می کشم "کـاش . . ."بگذریم
خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی نزدیک آمد،گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صميمانه به او گفت سلام... گل اگر خار نداشت دل اگر بی غم بود اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود، زندگی عشق اسارت قهر و آشتی همه بی معنا بود...
مجنون یا لیلی بودنش فرقی نداره عشق را نباید از فاحشه شهر گدایی کرد چون هیچ وقت تنها نیست هر شب را با تنی به صبح می رساند . . . که حکایتش هرزه گریست . . .