اشعار و نوشته هاي عاشقانه

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
کنارت نبودم حواسم بهت بود​
از عمق وجودم حواسم بهت بود​
همیشه برای تو دلتنگ بودم​
تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم​
حواســـــــم بهت بود​
حواســـــــم بهت بود​
حواسم بهت بود که غمگین نباشی
که از غم نپاشی
حواســــم بهت بود که قلبت نلرزه
که اشکت نلغزه ، حواســــم بهت بود
حواســــم بهت بود…​
چقد گریه کردم، چقد غصه خوردم​
کنارت نبودم برای تو مردم​
تو روزای دوری حواسم بهت بود​
همیشه یه جوری حواســم بهت بود​
حواســــم بهت بود​
حواســــم بهت بود

 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
همین که
سکوت میکنم
درون هیاهو دارد
همین که
سروصدا هست
درونم ساکت میشود
ولی میدانی
باز تو
میان تمامشان
حضور داری
زندگی میکنی
دلتنگ میشوم
a.m
 

shabnam111

عضو جدید
کاربر ممتاز
من میخواهم زندگی کنم
یادت را به گور سپرده ام
اما چون کابوسی تلخ
هر شب مهمان خوابهایم است
رهایم کن...
رهایم کن...
دیگر نمیخواهم مرگ را زندگی کنم...
 

anise b

عضو جدید
کاربر ممتاز
می توانم
پشت پرده ای پنهان شوم
سالیان
آموخته ام
چنین باشم
بی گلایه
بسان پنجره های در اسارت دیوار
راهی برای نور
نفس
اگر گشوده شوم
اما گشوده نمی شوم
مگر تو از من بنگری
حتی به خود
یا به سر پنجه ای
عطر و نقش سرانگشتانت
بر سینه ام بنشیند
آنگاه
معجزه آغاز می شود
در زیر لایه لایه های زنگ سالیان
از کنار زنگارهای میخ درونم
جوانه می زنم
شکوفه
تنها پنجره ی گشوده ی جهان
به بهشت
خواهم بود.

کیکاووس یاکیده

 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
دیگر فقط آیینه ها میدانند
و خطوط شکستگی های صورتم
و خمیدگی قامتم
که دوستت دارم
و تو نیستی
تا هیچ چیز از این دوست داشتن بدانی
 

glosi

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
من بودم
تو
و یک عامه حرف ..............

و ترازویی که سهم تورا از شعرهایم نشان میداد ..........................

کاش بودی
میفهمیدی
وقت دلتنگی
یه اه
چقد وزن دارد ....................................................................................
 

anise b

عضو جدید
کاربر ممتاز

ناآشنا
...



باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد


باز هم از چشمهٔ لبهای من
تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهرویی در خواب شد ، در خواب شد


بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو


او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امّید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را


من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را


او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن ، که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ، من تو را بیگانه ام


آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

فروغ فرخزاد
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
ﭘــــﻼﮎ
ﮐﻮﭼـــﻪ ، ﺣـــﺘــــﯽ ﺁﺩﺭﺱ
ﺧﺎﻧـــــﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻋـــــﻮﺽ ﮐــﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﭼﻪ ﻓﺎﯾــــﺪﻩ ،
ﯾــــﺎﺩ ﺗــــــــــــــﻮ
ﺩﺭ ﭘــــﺮﺕ ﺗــــﺮﯾﻦ ﺧﯿـــﺎﺑـــﺎﻥ ﻫﺎﯼ
ﺍﯾﻦ ﺷـــﻬــــﺮ ﻫـــﻢ ﻣـــــﺮﺍ ﺑﻪ ﺭﺍﺣــﺘــﯽ
ﭘـــﯿــــﺪﺍ ﻣﯽ ﮐـــﻨـــﺪ
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
تمام زنان شهر
برای مردشان
شال گردنی میبافند
من نیز شال گردنی میخواهم ببافم
اما سالهاست جای
شال گردن تنها
شعر میبافم
تمام زنان موهایشان را میبافند
گلی میگذارند
و بوی گل مست میکند
معشوقشان را
امام ن موهایم را میبافم
و لایش نه گلی میگذارم
و نه به دنبال معشوق میگردم
تنها بی صدا
در خود میکاوم
زن بودن
اسطوره ایست
عظیم
که مرد هرگز نخواهد فهمید

a.m
 

F@tima s332

عضو جدید
کاربر ممتاز


دیروز, همین حوالـــــــی….


زلـــزله ای آمــد…
حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”

بـه ایـن لـرزیـدنـهـا

سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…
بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ

و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…

امـّـا هنـوز ” خـــوبــم !!! “
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
کلمات غاصر شده اند
زندگی ته کشیده
همین نزدیکی
سوت میزنمدست در جیب میکنم
اری دیگر
نمیبینم
کسی را کور شده ام
قلبی ندارم
ولی خوب دیگر کور شده ام

a.m
 

zahra.71

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
میز کارم غبار گرفته است 
رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام 
رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند، 
شب همان شب وُ 
روز همان روز وُ 
هنوز هم همان
هنوز ...! 
 

shabnam111

عضو جدید
کاربر ممتاز
دوستم بدار،
فقط به اندازه یک تار مو...
همان تار مویم که گفتی با دنیا عوضش نمیکنی...
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
فراموش نکن
غرورت همیشه حفظ کن
و هرگز به کسی که دوستش داری نشونش نده
مگر وقتی که فهمیدی
لیاقت عشقت داره
تا اون موقع مغرور بمون نذار فکر کنه
جلوش کم اوردی
تو این دوره مغرور باید بود
نه عاشق
a.m
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خاطرات تلخ

خاطرات تلخ

هرچه ها میکنم گرم نمیشود خاطرم بوی تعفن خیانت از دهانم میآیدهــــــــــا….خاطر من وخیال تو وخیل خیانت …
 
آخرین ویرایش:

azinkanaf

عضو جدید
چشم تو

کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی
بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر
من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
فریدون مشیری
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Similar threads

بالا