از شب ريشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ريختم
بي پروا بودم: دريچه ام را به سنگ گشودم .
مغاك جنبش را زيستم .
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
من ترا زيستم، شبتاب دور دست !
رها كردم، تا ريزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند .
بيداري ام سر بسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم .
و هميشه كسي...