نتایح جستجو

  1. @ RESPINA @

    زیباترین جمله ای که دیدید یا شنیدید

    یادمان باشد ما که ز هر نا کس و نا پاک نخواهیم عشقی تا اگر دست تمنای تو را رد کردنند نشوی پر ز همه بی مهری نبری از یادت که خدا بیدار است یادمان باشد ما که همین است زمین که همین است زمان........ ببخشید تشکر ندارم
  2. @ RESPINA @

    زیباترین جمله ای که دیدید یا شنیدید

    دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
  3. @ RESPINA @

    کوچه های تنهایی

    لب دريا، سحر گاهان و باران، هوا، رنگ غم چشم انتظاران، نمي پيچد صداي گرم خورشيد، نمي تابد چراغ چشم ياران !
  4. @ RESPINA @

    كوي دوست

    چشم صنوبران سحر خيز بر شعله بلند افق خيره مانده بود . دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود . سر مي كشيد كوه، آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟ پر مي كشيد باد، آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد، با كوله بار شادي، از دره مي گذشت ، در دشت مي دويد ! *** هنگامه اي شگفت ، يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت ! نبض...
  5. @ RESPINA @

    شعر نو

    زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب *** مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي بر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با...
  6. @ RESPINA @

    رد پای احساس ...

    بگو آره! بگو نه! بگو نه! به خط کشیدن رو پر پرواز رویا بگو نه! به سنگ پروندن به قناری به شقایق به قفس کردن مهتاب به سیاه کردن آینه بگو نه! به سنگسار دوتا پروانه‌ی عاشق رد شو از ترس و به سایه بگو نه! بگو نه! که کوچه گلبارون شه به سکوت و شب بگو نه! بگو نه که عاشقی آسون شه! بگو آره!
  7. @ RESPINA @

    رد پای احساس ...

    بگو ک گل نفرستد کسی به خانه من که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من
  8. @ RESPINA @

    رد پای احساس ...

    در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است.
  9. @ RESPINA @

    زیباترین جمله ای که دیدید یا شنیدید

    گفتنی ها کم نیست منو تو کم گفتیم..........
  10. @ RESPINA @

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    معنای دوست داشتن را نفهمیدی و . . . رفتی . . . معنای دوست داشتن را فهمیدم و . . . نرفتم . . .
  11. @ RESPINA @

    ذهن زیبا

    صدای گامهای سبز باران است اینجا می‌رسند از راه، اینک تشنه جانی چند دامن از کویر آورده، گرد آلود نفسهاشان سراب آغشته، سوزان کامها خشک و غبار اندود اینجا می‌رسند از راه، اینک دخترانی درد پرور، پیکر آزرده نشاط از چهره‌ها شان رخت بسته قلبها پیر و ترکخورده نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش می‌بندد نه حتی...
  12. @ RESPINA @

    آرامش...

    شهر بر من تنگ شد آهنگ صحرا می‌کنم روی صحرا را ز اشک خویش دریا می‌کنم در گلستانی که بر یاد رخت خوانم غزل بلبلان را بر نوای خویش شیدا می‌کنم نیستم زاغ و زغن تا مایل سفلی شوم من همای اوج قدسم میل بالا می‌کنم سرو چون قد می‌فرازد در میان بوستان من خیال قامت آن سرو بالا می‌کنم من که مخمور نگاه نرگس...
  13. @ RESPINA @

    كوي دوست

    تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی رفتی و چیزی نگفتی گریه رو بهونه کردی من سوال ساده تو ، تو جواب مشکل من ردپای رفتن تو روی صحرای دل من کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده شهره ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره دلم از وقتی که رفتی دیگه همسایه نداره وقتی آسمون...
  14. @ RESPINA @

    ثانیه های خاکستری...

    حالا که دقیق تر به خزر می اندیشم حس می کنم خدا از پایین به بالا می رود
  15. @ RESPINA @

    دیر آمدی! خیلی دیر...

    قصه ما یه سفر بود یه سفر تا خود رویا تا ته یک شب روشن سفری تا خود فردا یه طرف گریز از تو یه طرف به تو رسیدن دل سپردن به يه رويا خواب دست تو رو ديدن قصه رو از نو شروع كن من به آخرش رسيدم من تو سادگي عشقت غيبت دستامو ديدم من مي خوام ساده بمونم تا تو عاشقم بموني تا تن خسته من رو تا ته شب بكشوني...
  16. @ RESPINA @

    رد پای احساس ...

    سکوت شب در اعماق وجودم رخنه کرده غم عالم را ، در این خیمه به مهمانی گرفته دوچشمانم چنان خون باره می بارد که گویی فراق عاشق و معشوق را یک کاسه کرده به پشت چشم های بستم هر دم که می بندم خیال صورت زیبای او اینجا نشسته نشسته در برم آن دلبر شیرین دلبرانه ، با دو چشمی مست ولی افسوس که کابوس چشمان بازم...
  17. @ RESPINA @

    زمزمه های دلتنگی(کلبه کوچک دل...)

    تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی نمی ترسی نمی ترسی نمی ترسی که بنویسند نامت را به سنگ تیره گوری شب...
  18. @ RESPINA @

    من با تو تنها نیستم.

    دود می‌خیزد ز خلوتگاه من . کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام ؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان می‌رسد افسانه‌ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب ، لیک از ژرفای دریا بی خبر. بر تن دیوارها طرح شکست. کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم می‌دوزد خیال روز و...
  19. @ RESPINA @

    رفتن...

    روشن است آتش درون شب وز پس دودش طرحی از ویرانه های دور. گر به گوش آید صدایی خشک: استخوان مرده می لغزد درون گور. دیرگاهی ماند اجاقم سرد و چراغم بی نصیب از نور. خواب دربان را به راهی برد. بی صدا آمد کسی از در، در سیاهی آتشی افروخت. بی خبر اما که نگاهی در تماشا سوخت . گرچه می دانم که چشمی راه دارد...
  20. @ RESPINA @

    گفتگوهای تنهایی

    بلند گوها بي دغدغه دروغ ميگويند بيانيه هاي طويل جنون و عفونت در سايه ي تفنگ و خرافات دست خسته ي مرد حروفچين را به جستجوي دروغ سربي سیاه فرستاده است... عوامل مزدور ... نوکران سرسپرده ي بيگانگان سرکوب گشتند ! تمامي سنگر ها در سايه سار رهبري داهيانه ي شخص اول کشور پاکسازي شد ! دروغ پشت دروغ ...
بالا