نتایح جستجو

  1. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    خواب دیدم خانه ام آماده است ، آماده است پرده ها آراسته ، پیراسته میوه هارا چیده ام بر روی میز میهمانم می شوی ناخواسته؟ ... آب پاشیدم به گلدانهای خود اینهمه گل ، زردو آبی و کبود ظرفها را شسته ام با حوصله میهمانم می شوی در صبح زود؟ ... گردگیری کرده ام این خانه را خستگی ها را بگیر از دست من این...
  2. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    پل استراحت می کنم روی ایوان خیال خالی از هر دغدغه فارغ از هر قیل و قال... * پشت پا بر خاطره مشت بر افکار سرد چشم می بندم دگر روی و بغض و آه و درد... * من تصور می کنم عطر تو پیچیده است دستهای سبز تو میوه ها را چیده است... * در حیاط خانه ام یاد تو گل می کند! پس خدای مهربان عشق را پل می کند... *...
  3. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    صفر باز فردایی دگر... می پرم از جای خود خیره بر این پنجره دست بر موهای خود... ... من چه دلتنگم کنون می دوم تا جستجو کوچه های کودکی هفت سنگی رو به رو... ... دست بر کیف و کتاب مشق شب در دفتر است خواهرم زیبا ، ولی مادرم زیباتر است... ... شنبه های درس و مشق جمعه ها ... مادر بزرگ اشتیاق گوش من قصه ی...
  4. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    تو بودی منظور من از عشق تو بودی آسمان من همیشه آبیست آغوش تو مأوای تنم هست اما تو نگو خیال واهیست! ... پیوستگی راز دوتا چشم پرواز دل و اوج شبانگاه احساس فروریختن لحظه ی خلوت دامان من و دست تو و آه...! ... باران گل و بوسه و لبخند نجوای پر از سوز و گداز من و شبنم آهستگی صوت قدم های دلم بود می رفت...
  5. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    تولد عاقبت پرنده شد دل دیوانه ی من رفت و بر شاخه نشست دل بیچاره ی من * منتظر ماند که باز برسی از ره دور شب تنهایی او پر شود از تو و نور * عاقبت ستاره شد دل ماتمزده ام رفت تا خلوت ابر در شب غم زده ام * عاقبت بهانه شد عشق و شیدایی من حرف آغاز تو شد شعر تنهایی من * عاقبت شراره شد شعله های قلمم آتش...
  6. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    خوش باوری ای کاش خدا با همه بینایی و تدبیر یاریگر این قلب ستمدیده ی من بود پرواز نمی خواهم از این محبس تاریک گر با خبر از این دل شوریده ی من بود ! ... اینجا همه کورند! کسی نیست ببیند رنجوری و ماتمزدگی های شبم را می سوزم از این آتش افتاده به جانم ویران شدن روز و شب و چشم ترم را ! ... ای کاش خدا...
  7. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    باطل شد رسم دنیا بهتر از این ها که نیست در حصار زندگی ، مُهر و سند پای ما زنجیر قانون زمین استخاره می کنیم ، هی خوب و بد ... دادگاه و دادیار و دادرس پله های چرک و باریک و بلند راه روهای پر از افکار زشت تبصره های قوانین ، بند بند ... عشق در وجدان خود قاضی نبود یک زن و یک پوشه و پرونده اش... ماده...
  8. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    آخر پیش چشمم روزها شب می شود قصه ی این عاشقی بی انتهاست شاهراه زندگی پر پیچ و خم کوچه ی آخر...نمی دانم کجاست! * من دلم خوش می شود با یاد تو تا تماشای خدا پر می کشم تا خیالت می شود مهمان من باده ی وصل تو را سر می کشم * این همه دوری به من تب می دهد من که دنیا آمدم در یک بهار می نویسم روی سیب سرخ...
  9. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    کیش و مات روزها را می شمارم خوب من تا تو برگردی دوباره پیش من عاشقی مستی مطلق می دهد من کنون مات تو و تو کیش من ... می رسد روزی که سر بر دامنم اشک شوق از دیده ات جاری شود با تپش های دل بی تابمان لحظه ی مستی و دلداری شود ... چشم می دوزم به تقویمی که هست رو به رویم ، روی دیوار اتاق می گذارم یک...
  10. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    حالا ببین ای حرارت بخش این قلب تهی سردی جان مرا نظاره کن نامه های خسته ام را پس بده یا که بنشین و به خلوت پاره کن ... آسمان بخت من خالی تر است چشم خود را در شبم ستاره کن تو برای لحظه ی سخت وداع با نگاه خود به من اشاره کن ... می روم پاییز را باور کنم دور از چشم حسودان زمین یار با دستان رنگین...
  11. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    راهی از تو آموخته ام از تو ای چشمه ی جوشان امید از تو ای موج خروشان امید تو امیدی ، تو امید ... ازتو آموخته ام که سحر گاه صدائیست مرا می خواند زندگی رد شدن از خاطره هاست خاطراتی که به جا می ماند ... ازتو آموخته ام به سحر گاه بیندیشم و باز... رد شوم از دل این تیره ی شب با همه راز و نیاز ... ازتو...
  12. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    پیدا شدی در جستجوی عشق بودم در روزهای خسته از غم در هر نگاهی راز دیدم اما همه مغشوش و مبهم * گویی در این ایام مغموم مردم همه سر خورده بودند در تاریکی های شبانگاه گویی درختان مرده بودند * گنجشک های هر گذرگاه جز ناله آوازی نخواندند حتی قناری های عاشق پهلوی یکدیگر نماندند * افسانه های کهنه ی...
  13. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    دیوار و شیشه تو می نوشتی روی شیشه آن نامه های سرخ تبدار! من می نوشتم پاسخت را اما فقط بر روی دیوار! ... گل می نشاندی روی شیشه من شعر می خواندم برایت آهسته می خواندی مرا باز من گریه می کردم برایت ... دل می کشیدی روی شیشه دل می کشیدم روی دیوار تو منتظر از پشت شیشه من منتظر از پشت دیوار ... وقتی...
  14. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    محکوم ترین چیزی به سحر نمانده دیگر ساعت سه و نیم ِ نیمه شب شد بی خوابی و افکار شبانه ای وای ! دوباره بی سبب شد ... با یاد تو می روم به بستر تا دل بدهم به اوج مستی پرواز کنان ، به صد ستاره آواز دهم ، سرود هستی ... امشب به سرم هلال ماه است بر دست و لبم نور ستاره گیسوی مراتو شانه کردی با تکه ی...
  15. mahdi271

    رهروانه راه شهدا(شهیدیان)

    منم نماز صبحم رو سر موقع خوندم و قسمت شد که نماز ظهر و عصر و مغروب و عشا رو به جماعت خوندم. آخه اصلا دوست ندارم مسجد برم. البته برای مسجد نرفتن دلیل کافی برای خودم دارم. اما چون قرار هست مثل شهدا باشیم از این به بعد مسجد میرم
  16. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    دیدی؟! دیدی که می رفت ... تا باورِ من ... برف از سر ِبام... آّب از سر من ... * دیدی که بی تو ... آمد از این در ... خرداد و مرداد... آبان و آذر ... * دیدی که شب شد ... وقتی نبودی ... من بودم و دل ... شعر وسرودی ... * دیدی بنفشه ... در دست من مُرد... تا دشت خواهش... اما مرا برد... * دیدی که گل...
  17. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    صدای ساعت فقط یک پنجره باز است و من فریاد می خواهم خدا را نیمه شب دیدم ! دگر شب ها نمی خوابم ... صدای مهربانی گفت : «فریبا جان ! تو بیداری ؟!» «دوباره اشک می ریزی؟!» «بگو ... کاری اگر داری !» ... و برفی نرم می بارید و شب مرموز و مبهم بود! و از میدان دید ِ من جهان لبریز ماتم بود ! ... خدایا در...
  18. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    پاره هزار رشته از دلم شبی ستاره می شود ز هر ستاره ، نقطه ای به تو اشاره می شود ... ز چشمک ستاره ها هزار غنچه می دمد ز غنچه های رنگ رنگ هوا بهاره می شود ... شبی درخت خاطره هزار شاخه می دهد پلی میان ما دو تا ز سنگ خاره می شود ... تمام انتظار ما شبی کنار می رود خدای خوب و مهربان ! گرم نظاره می...
  19. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    بنفش آری بنفش بود آن خاطرات سرد... آ ن جا که قاصدک هر گز گذر نکرد... ... آن جا که دختری بر صندلی نشست ... چیزی درون او صد تکّه شد ، شکست ... با دست های خود از بودنش گذشت ... امضا برای چه ؟! تقدیر و سرگذشت ؟! ... آری بنفش بود آن سکه های زرد! آن خانه ی کبود! آن بوسه های سرد ... آن جا که پنجره...
  20. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    هوای تو در کوچه های ذهن من هنوز رد پای تو شکوه نکن ز فاصله نمی رسد صدای تو ... رسیده ای به انتها به نقطه ی سیاه عشق به هیچ کس نگو که من بریده ام زراه عشق ... کتاب شب ورق ،ورق پر از خطوط بی کسی نوشته روی جلد آن که تو به من نمی رسی ... کبوترانه آمدم به برج دیدگان تو مرا به درد می کشد غمی که شد...
بالا