نتایح جستجو

  1. mahdi271

    رهروانه راه شهدا(شهیدیان)

    دوستان درسته باید به چیزای دیگه توجه بشه اما نماز ستون دین هست و چیزی که ستون نداشته باشه راحت خراب میشه. این ستون ها الان شل هست حالا بازم من تابع حمع هستم
  2. mahdi271

    رهروانه راه شهدا(شهیدیان)

    فقط آخر هفته یعنی 3 شنبه هفته دیگه دیگه. حالا جایزه چی میدی ؟
  3. mahdi271

    رهروانه راه شهدا(شهیدیان)

    اما به یه شرط ما تو ماه 4 هفته داریم هر هفته یه خصلت از شهید رو بزاریم و آخر ماه بیایم گزارش بدیم که کدوم یکی از کارای شهدا تو وجود ما نهادینه شده. بیاییم راست و حسینی بگیم و اگه کسی نتونست مو فق بشه طبق گفته دوستمون بقیه راه حل بدیم و اسباط کنیم. نظر من این هست. گفتم آخر ماه منظورم این بود که...
  4. mahdi271

    چپ دستها خودشونو معرفی کنن

    من دو بار کنکور دادم(البته هر دو بار دانشگاه سراسری قبول شدم) بار اول که صندلی چپ دست نداشتن از کمر درد مردم بار دوم یه چارپایه گذاشتن کنارم که رو اون بشینم و من شاخ در آوردم که یه صندلی چپ دست پیدا نمیشه توی دانشگاه گیلان. تازه چهار پایه میخ داشت شلوارم پاره شد.
  5. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    سفر من که باید بروم ... برسم جایى دور ... که نباشد اثرى از من و بیچارگی ام سفر ظلمت من تا دل نور ... * من که باید بروم ... خانه تنگ است و سیاه ! نازنین دلبر من ! عمر من گشته تباه ... * غمم از داغ سکوت زخمم از حسرت عشق هوس بوسه ى تو ... مُردم از کثرت عشق ! * من که باید بروم ... زیر رگبار تگرگ...
  6. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    او خوب می داند در چارچوب عصر یکشنبه آواز سرداده پرستویی بر سایه سار یک درخت پیر تنها نشسته یاس خوشبویی * من در اتاق نیمه تاریکم دور از نگاه هرزه ی هر کس نقشی به رویاهای خود دادم تصویر آزادی از این محبس ! * ساعات تنهایی من پر شد از اشک ها و شعر های من شاید شبیه مادرم بودند این دست ها و چشم های...
  7. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    جاوید همه چیز رو به پایان است.... همه کس رو به تنهایی... ای امید این دل تنها تو چرا پایان نمی یابی ؟! * می رسد مرگم شبی آخر می رسم تا اوج تنهایی می شوم پنهان به زیر خاک تو مرا دیگر نمی یابی! * سالها خواندم به یاد تو شعرهای کهنه و مرده پس تو باور کن ، تو باور کن عشق تو ، دین مرا برده * گل به روی...
  8. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    لحظه شماری شب شهر تو هم تاریک و تار است؟ برای دیدنم بی تاب هستی؟ چو می اید ستاره بر لب بام تو هم مانند من بی خواب هستی؟ * دلت می لرزد از نامهربانی؟ صدایت هق هق تلخ جداییست؟ چو می خندی به روی ماه تابان غمت اندازه ی بی همزبانیست؟ * بهارت رنگ پاییز و سکوت است؟ نگاهت رفته تا آفاق فردا؟ چو از ره می...
  9. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    التماس دعا این دل شیشه ایم می لرزد نزنی سنگ به آن نروی جای دگر نکنی قهر شبی و ... نزنی حرف بد آهنگ به آن ... دل من برگ گل است همه ی چلچله ها می دانند سوسن و میخک و یاس باز آواز مرا می خوانند ... تکیه گاه دل من نسترن است با تو ام ای همه آزاد و رها دست های دل من منتظرند که بیاویزند بر شاخه ی...
  10. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    وداع من امشب تا سحر بیدار می مانم دلم دریای طوفانیست نگاهم می شکافد آسمانها را و جایت پیش من خالیست! * به زیر شاخه ی تنها درخت خود لباس سبز می پوشم و با یادت سرودی تلخ می خوانم و چای تلخ می نوشم * من امشب مشت می کوبم به دیواری که دلگیر است خودم هم خوب می دانم برای آرزو دیر است! * من امشب داد...
  11. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    رازقی نهادم سر به روی شانه ی ابر شبی در آسمانی بی ستاره به تنهایی خود معتادم ،اما صدایم کن ،صدایم کن دوباره * شب اردیبهشت و بوی باران خدایا دست هایم سرد و خالیست هزاران کوچه باغ عشق اینجاست دلم اهل همین دور و حوالیست * من از این مردمانت خسته گشتم و گریه که هنوز با من عجین است خدایا مرگ من کی...
  12. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    ای کاش ای کاش که در نیمه ی این راه فریاد نمی زدی که برگرد... ای کاش که این قصه نمی شد یک شعر پر از سیاهی و درد * ای کاش شبانگاه که می شد این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند * ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق در باغچه کوچک تو باز...
  13. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    چندیست برلب پنجره ها باد اذان می گوید و سپس... نور خورشید بهار از اتاقی به اتاقی دیگر چشم بی خواب مرا می جوید ... باز روییدن صبحی دگر است بستر خواب پریشانی من از خودم خسته تر است ... با نگاهی گذرا می بینم دفتر شعرم را... سکت و سرد وغریب روی نیلوفرتنهایی من ... قلمم خوابیده بر لب پنجره ام و به...
  14. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    فارغ فارغ شدم از این خیال خام از های و هوی بی زوال عشق بیداری شبانه و دگر... از قیل و قال بی مجال عشق * دیگر مرا مخوان ای دور دست خاطرات سرد فارغ شدم من از خیال تو از پنجه های آهنین درد * بگذر از این سودازده، که هیچ در سر نمی دارد هوای تو آسوده می روم به راه خویش دیگر نمی خوانم برای تو * این...
  15. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    یادگاری دلم آوارگی را دوست دارد نسیم رهگذر از کوچه تو نگاه منتظر بر پیچ جاده صدای سادگی را دوست دارد ... شبی افتاد از دستت چو شیشه شکست و بی صدا صد تکه گردید شبی بیچاره شد از برق چشمت همین بیچارگی را دوست دارد ... نمی دانم چه بوده در نگاهت که دل را برده تا امواج و طوفان نمی دانم چه کردی با دل...
  16. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    نا شاد عذابم را دو چندان می کنی اما نمی دانی ! که من دیگر نه آن مرغم که بر بام تو بنشینم نه آن آهو که از دام تو بگریزم ... دلم تنگ است دلم تنگ است سرودم خامشی رنگ است بیا بنشین تماشا کن فریبا را که از سنگ است و شعر من نه از روم و نه از زنگ است نه امیدی نه دیداری نه پروازی نه حتی ، نغمه ای،...
  17. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    زیر لب نفرت از دست و پاهای در بند نفرت از عشق های دروغی زن به آهستگی زیر لب گفت: نه ! تو هرگز مسلمان نبودی! * بارش برف بود و هیاهو روی دیوار لکه های سیاهی زن به آهستگی زیر لب گفت: خسته ام از سکوت و تباهی * هی پسر داد می زد که مادر دفتر دیکته امضا ندارد زن به آهستگی زیر لب گفت: آه ! انگار که...
  18. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    حاصل وقتی که تنها می دویدم پایان هفته خاطرم بود یک هفتهْ عریان و خالی در انتهای باورم بود * فنجان چای و حرف آخر فریاد های بی ثمر بود این آسمان بی ستاره در انتظاری غوطه ور بود * این جمعه های پر هیاهو جنجال های مانده در یاد پاییز های زرد و خاموش یا فصل رقص پونه در باد * این روزهای سرد و دلگیر از...
  19. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    اینک بهار رفتم کنار پنجره باز دستی کشیدم روی شیشه گفتم فراموشت کنم ،آه !... اما نه !... اینجوری نمیشه! * در زیر باران ، بوی گندم چتری که خیس از خاطرات است قلبی که می کوبد به سینه چشمی که دیگر فکر خواب است * در پشت پرده ، آسمان تار اردیبهشت و فصل ریحان اشکی که می خواهد بریزد اما نه اینجا ! بلکه...
  20. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    ساده چادری سیاه بر سر داشت زن بی سواد قد کوتاه نان بربری به دستش بود و هزار فکر در سر داشت ... خوش به حالت ای زن ساده که به فکر خانه و کاری این مهم نیست که در فکری این مهم است که خندانی ... شنبه ها را خوب می دانی آرزوهایی به سر داری کودکی کنار دستت هست ... میل و کاموا و هزاران عشق و لباسی که...
بالا