نتایح جستجو

  1. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    محکوم به مرگ من از پاییز می فهمم صدای آن جنینی را درون بطن آن مادر همان مادر که می داند در این دنیا فرزند جدید آوردنش ننگ است جنین محکوم به مرگ است ... جنین فریاد خواهد کرد: که ای مادر به من فرصت بده آخر ببینم رنگ دنیا را و عشق و آرزوها را ... حیات من به دست توست و مادر گفت : ... من از پاییز...
  2. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    هر چند دیریست دلم مرده در مسجد چشمانت برخیز به مهمانی با خنده پنهانت * دیریست که من بی تو یک مرده بیجانم در خلوت و تنهایی بی تاب و پریشانم * دیریست که پروانه لبخند نزد بر یاس گنجشک نمی خواند بر شکوفه گیلاس * دیریست که در سینه یک ستاره می سوزد دیدگان غمگین را در راه تو می دوزد * دیریست که در...
  3. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    فراموشی کسی آمد از پشت پرده کسی آمد از پشت پاییز لباس تنش اطلسی بود هوای دلش مثل جالیز * به دستش سبد های رنگی پر از نور و پر های پرنده فراموش کرد درد دیرین خود را گل شادی آورد با شور و خنده * کسی آمد از پشت دیوار سلامی به گلهای تر کرد نشست بر سر جوی آبی نگاهی به بالای سر کرد * به فکر افق بود و...
  4. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    رهگذر به چهار راه رسید به چهار راه بزرگ ... باد سردی پیچید دست در جیب گذاشت نفسی تازه کشید ... نم نمی باران ریخت بوی باران و درخت در هوا می آمیخت ... قار قاری که شنید و کلاغ از سر یک کاج پرید ... به چپ و راست نگاهی انداخت اندکی مکث... سپس.. به خیابان پیچید ... کودکی دید که از مدرسه بر می گردد و...
  5. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    تیرگی زن کار می کرد اشک می ریخت ظرفها را شستشو می کرد ... مرد داد می زد فحش می داد کاغذی را زیر و رو می کرد ... کودک در عمق چشم های یک عروسک خیره می گشت و ... تصویر فرداهای خود را جستجو می کرد ...
  6. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    من و شمع یک شب کنار شمعی تا صبحدم نشستم او گریه کرد و می سوخت من هم ز غم شکستم * در آن شب سیه رو یادم به چشمت افتاد آن مستی نگاهت بر روی چشمم افتاد * آهسته اشکی آمد پایین ز دیدگانم گویی به شعله آمد شمع درون جانم * آن قطره اشکم آخر بر روی شمع لغزید خاموش گشت و آنگه دودی به ناز رقصید * از طرح...
  7. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    نشانی دوستانی که مرا می نگرند چشم هایی که به من خیره شدند سایه هایی که مرا می شنوند اشک هایی که مرا می فهمند شعر هایی که مرا می دانند ... تا مرا می خوانند ... من چراغی خاموش می گذارم بر دوش می رسم از راهی سکت و سرد و خموش ... باز من سرشارم از فکری عجیب باز من لبریزم از حسی غریب پای می کوبد دلم...
  8. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    حسرت سکوت از کران تا بیکران این جهان در میان این زمین و آسمان من چرا افتاده ام؟ لابه لای عابران خسته جان .... شعر هایم می رسند از راه دور از مکانی ناشناس و بی نشان شعر می پیچید چو پیچک بر لبم واژه هایی می نشیند بر زبان .... می نویسم لیک با اندوه و آه ! شکوه هایم می رسد تا آسمان باز می خواهم که...
  9. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    تو می توانی در آسمان پشت پرده تو می توانی ابر باشی * بر یاس های کوچه من تو می توانی عطر باشی * من زرد گشتم از غم تو تو می توانی سبز باشی * وقتی که من می میرم از تب تو می توانی سرد باشی * من کینه ای در دل ندارم آه ! اما ! تو می توانی قهر باشی ....
  10. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    چشم انتظار برای با تو بودن همیشه بی قرارم بیا ای نازنینم تو را چشم انتظارم * بیا باران پاییز ببار بر پیکر من ببار بر لحظه هایم و حتی دفتر من * بیا من می رسم باز از آن راهی که دور است همان کوچه که بی تو عبورش سوت و کور است * تو مِی بودی که یک شب مرا مدهوش کردی تو رند می پرستی دلم را نوش کردی *...
  11. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    نگاه من نگاه من به زندگی ضربه پای کودک است به توپ سبز و آبی و ... به هر چه درس و مدرسه ست * نگاه من به عشق تو تب است و زنجیر و شکست صدای بادی که زدو ... پنجره را شکست و بست * نگاه من به صبح و شب زمین و چرخش است و باز عبور پای قاصدک که می رود به خواب ناز * نگاه من به پنجره دریچه ای به سوی تو چه...
  12. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    از ته دل برف بر قله کوه تک چراغی متبلور شده است * پنجره ، نور، نسیم همه ذرات وجودم متغیر شده است * من در این صبح دل انگیز دلم می خواهد که خدا گونه شوم آبشاری بکشم روی یک کوه بلند * رنگ هایی که مرا می شنوند می دانند... پنجره باز مرا می خواند * و نگاهم تا ابر و نگاهم تا نور * من در این صبح دل...
  13. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    شعر خاکستری اینجا همه سفید ها خاکستری شدند وقتی صدای سرفه همسایه می رسید وقتی که جای دست تو بر صورتم نشست وقتی صدای گریه من تا خدا رسید * اینجا همه سفید ها خاکستری شدند وقتی که باران بر لباس شسته می بارید وقتی به دست روزهای آخر پاییز خورشید مرده بر تنم تابید * اینجا همه سفید ها خاکستری شدند...
  14. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    باغ توت شاید آن جا که دلی می شکند باغ توت من و توست من جنینی به شکم می نشینم لب حوض و به یک توت که بر آب چنان می رقصد خیره می گردم باز * و تو را می خوانم * دست در دست نسیم دست در دست درخت دست در دست خدا * گر گرفته تن من باد موهای مرا تاب نداد و صدایی که رسید رادیو روشن شد پلک هایم متورم شده...
  15. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    عادت به دیوار و به ساعت خو گرفتم ازاین نامردمی ها رو گرفتم نشستم رو به روی اینه باز دوباره بند از گیسو گرفتم * به روی گرد وخاک میزو ساعت کشیدم طرح هایی طبق عادت کشیدم یک پرنده روی دیوار کنار رد پای خاطراتت * کشیدم بغض های دیشب خود زدم رنگ قشنگی بر لب خود نیاز با تو بودن را چو دیدم شکستم باز هم...
  16. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    کابوس من از پشت بام های حسود پریدم به پایین ترین پرتگاه من از ظلمت این همه راه سخت رسیدم سرانجام به یک شاهراه * چه دیوار ها کاگلی ،خشت ها، خانه ها جسد ها که دیدم همه سوخته چه نفرت برانگیز بود چهره ها چه چشمان و لبها همه دوخته * صدا ،گر صدا بود مرا گفت نام یکی کودکی بود روی درخت که می رفت تا حس...
  17. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    آخرین برگ آخرین برگ درختی در باد بوی پیراهن یوسف می داد و افق رنگ فراموشی داشت وقتی آهسته دلم جان می داد * فکر اشعار فراموش شده رو به یک وسعت آبی می رفت آخرین شعر کبود دل من بوی یک جمعه عریان می داد * سفر خستگی راه و سکوت انتظار و همه ی هق هق من و زمان گیج شد از چرخش باد همه جا بوی بیابان می...
  18. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    زیر پای خاطرات چهره پاییزی و زرد حیاط برگ های خشک و نارنجی و سرخ خش خش تکرار اسمت بر لبم زیر پای خاطرات * می دوم با هر چه عشق می دوم با هر چه اشک باز همرنگ سکوت زیر پای خاطرات * ماهها در انتظار پنجره تب کرد و مرد بوی باران می رسد زیر پای خاطرات * حرفها بیرنگ و مات دستهایم می رود می رسد تا دست...
  19. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    مهمان من در تو شکوفایم ای گریه چشمانم با خواب شب پیشین من مست و خرامانم * در خواب تو پوشیدی یک جامه نو بر تن آهسته مرا خواندی یک بوسه زدی بر من * در خواب تو می گفتی یک بار دگر بنگر مهمان تو ام اکنون آهسته زدی بر در * من نیز به تو گفتم ای عشق چه زیبایی سبز است قدم هایت مهمان فریبایی ...
  20. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    نا دیده ها ندیدی چه مظلوم آمد دلم به خانه ولی از دبستان تو * نزد سنگ را بر سر راه خود به گنجشک آزاد و خندان تو * کف دست آورد و آنگه نگاه به مشق شب و درس بی نان تو * کمی خنده کرد ، روی کرسی پرید ز سرمای دی در زمستان تو * گهی دست ها را به هم می زد و سپس لب گزیده به دندان تو * فرو رفت در فکر...
بالا