از در در آمدي و من از خود بدر شدم
گويي كه از اين جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا كه خبر مي دهد زدوست
صاحب خبر بيا مدو من بي خبر شدم
گفتم ببينمش مگر درد اشتياق
ساكن شود بديدم و مشتاق تر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب
مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي به...