نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دردا و حسرتا كه عنانم زدست رفت دستم نميرسد كه بگيرم عنان دوست
  2. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجي نتوان شبه تو گفتن كه تو در وهم نيايي
  3. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    چنان عاشق چنان ديوونه حالم که مي خوام از تو و از دل بنالم هنوزم با همين ديوونه حاليم يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم
  4. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    من تشنه آن دو چشم مخمور تو ام عالم همه زين سبب به خونم تشنه
  5. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    لب بر لب كوزه بردم از غايت آز تا زو طلبم واسطه عمر دراز
  6. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    نا مد گان ورفتگان از دو كرانه زمان سوي تو مي دوند هان اي تو هميشه در ميان
  7. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    من نگويم كه به درد دل من گوش كنيد بهتر انست كه اين قصه فراموش كنيد عاشقان را بگذاريد بنالند همه مصلحت نيست كه اي زمزمه خاموش كنيد
  8. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    صفاي اشك آهم داده اين عشق دل دور از گنا هم داده اين عشق دو چشمونت يه شب آتش به جون زد خيال كردم پناهم داده اين عشق
  9. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    سوزم نگر شورم ببين وين آتش تورم ببين سيناي من سيناي دل سيناي عشق است و جنون
  10. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
  11. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    نشان تو در دل نهان مي كنم اگر جاي خود را نشانم دهي بگويم ترا آنچه دارم به دل به شز طي كه يكدم امانم دهي
  12. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دور از تو هر شب تا سحر گريان چو شمع محفلم تا خود چه باشد حاصلي از گريه هاي بي حاصلم
  13. محـسن ز

    كوي دوست

    خدا رو شكر كه هستيد البته زير سايه خدا باشيد هميشه خيلي وقت بود كه زيارتتون نكرده بوديم كم سعادتي ما بوده حتما
  14. محـسن ز

    كوي دوست

    بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور از آن قله پر برف آغوش کند باز همه مهر همه ناز سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا که نشاط است و...
  15. محـسن ز

    كوي دوست

    سلام باران احوال شما سال نو بر شما هم مبارك كم پيدا
  16. محـسن ز

    كوي دوست

    چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای این چنین طراریت با من مسلم کی شود عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی چون تو گویی یا کنی این عهد...
  17. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    يارب آن نو گل خندان كه سپردي بمنش مي سپارم به تو از دست حسود چمنش
  18. محـسن ز

    غزل و قصیده

    يك نظرمستانه كردي عاقبت عقل راديوانه كردي عاقبت باغم خودآشناكردي مرا ازخودم بيگانه كردي عاقبت دردل من گنج خودكردي نهان جاي درويرانه كردي عاقبت سوختي درشمع رويت جان من چاره پروانه كردي عاقبت قطره اشك مراكردي قبول قطره رادردانه كردي عاقبت كردي اندركل موجودات سير جان من كاشانه كردي عاقبت زلف...
  19. محـسن ز

    كوي دوست

    يك نظرمستانه كردي عاقبت عقل راديوانه كردي عاقبت باغم خودآشناكردي مرا ازخودم بيگانه كردي عاقبت دردل من گنج خودكردي نهان جاي درويرانه كردي عاقبت سوختي درشمع رويت جان من چاره پروانه كردي عاقبت قطره اشك مراكردي قبول قطره رادردانه كردي عاقبت كردي اندركل موجودات سير جان من كاشانه كردي عاقبت زلف...
  20. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    بود غم در دلم بسيار بسيار نمي پرسي كه چوني اي دل افگار اگر پرسي برايت مي شمارم غم دل را چو ني با ناله زار محمود شاهرخي
بالا