حسن را تكيه گه آن طرف كلاهست امروز
ناز را خوابگه آن چشم سياهست امروز
تا زبالاي قدش در زند آتش به جهان
فتنه در رهگذرش چشم به راهست امروز
بود بي زلفت يوسف حسني در چاه
به مدد كاري او بر لب چاهست امروز
كو دل و تاب كز آن زلف و خط و خال سياه
حسن را دغدغه عرض سپاهست امروز
دوش عشق من از او بود نهان واي...