نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دلا از دست تنهایی به جونم ز آه ناله خود در فغونم شبان تار از درد جدائی کنه فریاد مغز استخونم
  2. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی
  3. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    از باده دوشین قدحی بیش نماند از عمر ندانم که چه باقی مانده است
  4. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    نا زار دلی را که تو جانش باشی معشوقه پیدا و نهانش باشی ببخشید من تشکر ندارم
  5. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    نوای چنگ و می و شراب ساقی ست هر شب به مجلس عرفا نطق عاشقی ست هر شب نه! به ترکان و رومیان و حوریان بهشت نبروم،که دل به هوای روی تو باقی ست هر شب عماد سمعیی
  6. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد دوستی کی آخر امد دوستداران را چه شد
  7. محـسن ز

    سلام حمید جان تو خوب تو متاهلی هم درس میخونی کارت درسته یکم هم به ما یاد بده خوبه این جوری خوابت...

    سلام حمید جان تو خوب تو متاهلی هم درس میخونی کارت درسته یکم هم به ما یاد بده خوبه این جوری خوابت هم نمی گیره
  8. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    جانم من سنگدلی دل به تو دادن غلط است رفتن و لات به کوی تو فتادن غلط است
  9. محـسن ز

    سلام حمید جان تو خواب نداری این موقع شب بیداری

    سلام حمید جان تو خواب نداری این موقع شب بیداری
  10. محـسن ز

    سلام بابا امید وارم هرچه زود تر مشکلت حل بشه چشم حتما سلامت رو میرسونم

    سلام بابا امید وارم هرچه زود تر مشکلت حل بشه چشم حتما سلامت رو میرسونم
  11. محـسن ز

    سلام ممنون زندگیت به گرمی آفتاب تموز [IMG]

    سلام ممنون زندگیت به گرمی آفتاب تموز [IMG]
  12. محـسن ز

    غزل و قصیده

    از در یار گذر نتوان کرد رخ سوی یار دگر نتوان کرد ناگذشته ز سر هر دو جهان بر سر کوش گذر نتوان کرد زان چنان رخ، که تمنای دل است صبر ازین بیش مگر نتوان کرد با چنین دیده، که پرخوناب است به چنان روی نظر نتوان کرد چون حدیث لب شیرینش رود یاد حلوا و شکر نتوان کرد...
  13. محـسن ز

    بیا بیا، که نسیم بهار می‌گذرد بیا، که گل ز رخت شرمسار می‌گذرد بیا، که وقت بهار است و موسم...

    بیا بیا، که نسیم بهار می‌گذرد بیا، که گل ز رخت شرمسار می‌گذرد بیا، که وقت بهار است و موسم شادی مدار منتظرم، وقت کار می‌گذرد ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی که عیش تازه کنم، چون بهار می‌گذرد نسیم لطف تو از کوی می‌برد هر دم غمی که بر دل این جان فگار می‌گذرد ز جام وصل...
  14. محـسن ز

    فراق یار

    آه، به یک‌بارگی یار کم ما گرفت! چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذر نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دل غم چه کند در دلی کان همه سودا گرفت؟ دیده‌ی گریان مگر بر جگر آبی زند؟ کاتش سودای او در دل شیدا گرفت...
  15. محـسن ز

    كوي دوست

    باز هجر یار دامانم گرفت باز دست غم گریبانم گرفت چنگ در دامان وصلش می‌زدم هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت جان ز تن از غصه بیرون خواست شد محنت آمد، دامن جانم گرفت در جهان یک دم نبودم شادمان زان زمان کاندوه جانانم گرفت آتش سوداش ناگه شعله زد در دل غمگین حیرانم...
  16. محـسن ز

    [IMG]

    [IMG]
  17. محـسن ز

    [IMG]

    [IMG]
  18. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    در دل جمعم و عمری دل من تنها سوخت ای خوش آن لاله که چندی بدل صحرا سوخت
  19. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    در لباس گوهری سودا گران سودا کنند سنگ و گوهر را به یک مقدار در این اجتماع
  20. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بالا