نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    شعر نو

    تهی شده ام از مرزهای پر از تکرار و تنها اینجا در خویشتن سکوت میکنم و ... گریستم در خود و نگریستم به آنچه که از تو دارم تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده علی محمدی
  2. محـسن ز

    غزل و قصیده

    هوای عشق تو از سر به در نمی‌آید ترا ز سوز دل ما خبر نمی‌آید به محرمان سرا پرده وصال بگوی که بردباری از این بیشتر نمی‌آید دلم گرفت ازیرا به وقت هجران باز ز خشک چشمی ما دیده تر نمی‌آید شب دراز غم و داستان سوز فراق حدیث آن به تو کوته نظر نمی‌آید کجاست هم نفسی...
  3. محـسن ز

    >>>نسیم جان تولدت مبارک<<<

    نسیم جان تولدت مبارک امیدوارم توی این سال نو زندگی هیچ وقت دست خزان به زندگی تو خانوادعزیزت نرسه و همیشه خوشحال و سرزنده باشی:gol::gol:
  4. محـسن ز

    شعر نو

    ( الف لام میم ) و کودک خسته و گرسنه در آغوش مادر می آرامد و خواب خــــــدا می بیند .... ( حا میم ) و مادر زیر سنگ ریزه های عدالت پرچم سفید در دست دارد.... ( طا ها ) و پدر دستانش را آویزان از طناب خشم روی گردن یارانش می بیند .....
  5. محـسن ز

    غزل و قصیده

    مرا عهدیست با یاری که او شیرین دهن باشد بگویم راز دل با او نهانی صد سخن باشد لبش شکر به مستان داد و چشمش می به میخواران مرا در ده قدح ساقی که زیبای ختن باشد اگرچه لب نه بگشاید که کارم را گشاد آخر ولی آن غنچه لب دانم که بس شیرین سخن باشد خیال چنبر زلفش رباید دین و دل هر دم مرا کفرست زان گیسو...
  6. محـسن ز

    كوي دوست

    همراه شو عزیز تنها نمان به درد کین درد مشترک هر گز جدا درمان نمیشود دشوار زندگی هرگز برای ما بی رزم مشترک آسان نمیشود تنها نمان به درد همراه شو عزیز همراه شو همراه شو همراه
  7. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست گله سر کن که میدونم گله هات یکی دوتا نیست
  8. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دیدم آن چشم در خشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
  9. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    یار کسی شو که قدرت بداند خاک رهت را به مژگان نشاند
  10. محـسن ز

    سلام رسول جان واسه تولد شعر خواسته بودی ببین اینجا چیزی به دردت میخوره...

    سلام رسول جان واسه تولد شعر خواسته بودی ببین اینجا چیزی به دردت میخوره http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=87513
  11. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت
  12. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    یکسو بردم عارف یکسو کشدم عامی بازیچه هر دستی طفلانه چنین باید
  13. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    من و شب و پروانه من و دل دیوانه به اشک و آتش خرسند تو حال من کی دانی که خود نباشی چون من به عشق رویی پا بند
  14. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    الا ای پیر فرزانه مکن عیبم زمیخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
  15. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما رابس
  16. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    در دیر می زدم من زدرون ندا در آمد که درا درا عراقی که تو آشنای مایی
  17. محـسن ز

    كوي دوست

    نازار دلی را که تو در میانش باشی معشوقه پیدا و نهانش باشی زان می ترسم که از دل آزردن تو دل خون شود و تو در میانش باشی
  18. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    زدست محبوب ندانم چون کنم وز هجر رویش دیده جیحون کنم
  19. محـسن ز

    آره حمید جان کار یه شب دو شب نیست پدر این اعتیاد نتی رو بسوزه

    آره حمید جان کار یه شب دو شب نیست پدر این اعتیاد نتی رو بسوزه
  20. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    مو کز سوته دلانم چون ننالم مو کز بی حاصلانم چون ننالم
بالا