نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    غزل و قصیده

    تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی مستانه ، عهد خویش فراموش می کنی آن شمع مهر را که به جان برفروختم از باد قهر ، یکسره خاموش می کنی هر دم مرا به بوی دلاویز موی خویش از دست می ربایی و مدهوش می کنی ترسم که همچو طبع تو سوداییم کند این طره ای که زیب بر و دوش می کنی راز نهان...
  2. محـسن ز

    كوي دوست

    چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید شبی رسید و حریف شبانه ای نرسید از نکه نام خوشش نقش لوح گردون بود به دست خاک نشینان ، نشانه ای نرسید چگونه ریخت شفق خون روشنایی را که پای صبح به هیچ آستانه ای نرسید چنان ز پنجه ی بیداد ، شور نغمه گریخت که بانگ چنگ به داد...
  3. محـسن ز

    به مناسبت نزدیکی روز مادر و زن, به این تاپیک سری بزنید.

    :heart:مادر! از عرش یقین آیت احسان داری :heart: پرتویی در دل خود از ره خوبان داری من در این وادی مستی به جوانی ماندم تو در این غفلت من عزت عرفان داری من ز خود خواهی خود سخت نمودم راهت تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری شامگه باز آمد لیک در این افکارم که به...
  4. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
  5. محـسن ز

    كوي دوست

    شب سیاه ، همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرومات من شکست سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد زار و علیل و کور بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف در بیکران دور افتاده بود ،‌ساکت و خاموش ، روی گور گوری کج و عبوس و تک افتاده و...
  6. محـسن ز

    فراق یار

    بی تو شوریدگی چنان سرد است که به بیزاریش نمی ارزد بی تو عمر آنچنان پر دردست که به بیماریش نمی ارزد بی تو ساغر بگردش آوردن نه سروری نه حال می بخشد بی تو مستی بجای بی خبری پای تا سر ملال می بخشد بی تو سیر وسفر بباغ بهشت خیمه بردن بشوره زارست بی تو در بین جمع بنشستن سر نهادن بکوهسارا نست بی تو...
  7. محـسن ز

    كوي دوست

    ماه ، دل افسرده ، در سکوت ِ شبانگاه بوسه ی غم زد به کوهسار و فرو رفت چهره ی او بود گوئیا که غم آلود رفت و ندانم چها که بر سر ِ او رفت سایه فزونی گرفت و دامن ِ پندار رفت بدانجا که بی نشان و کران بود رفت بدانجا که خنده مستی ِ غم داشت رفت بدانجا که اشک بود و خزان...
  8. محـسن ز

    سلام باران اولا معذرت من یه دفعه قطع شدم تا اومدم دیر شد واقعا شعر قشنگ و پرمعنایی است فقط اینکه...

    سلام باران اولا معذرت من یه دفعه قطع شدم تا اومدم دیر شد واقعا شعر قشنگ و پرمعنایی است فقط اینکه منظور از کوچیک شدن چیه حقارت و یا با لحظات کودکی بودن و اگر از پروانه ها به جای زنبورها استفاده می کردید بهتر نبود ببخشید من نظر خودم رو گفتم شما هرچه دلتان میخواد بذارید
  9. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    جانی که خلاص از شب هجران تو کردم در روز وصال تو به قربان تو کردم
  10. محـسن ز

    سلام کیوت خوبی بابا چه خبر میایی ولی نیستی دلم تنگ شده برات ببخش که بهت سر نمی زنم

    سلام کیوت خوبی بابا چه خبر میایی ولی نیستی دلم تنگ شده برات ببخش که بهت سر نمی زنم
  11. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    بگو برق بلا خیزی بسوزد خرمن عمرم بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر
  12. محـسن ز

    فراق یار

    آهی ز فرط حسرت دیدار می کشم تیغ فغان به دامن پندار می کشم در آرزوی دیدن دلبر به روی دل تصویر ناز چهره اش این بار می کشم بر رود پاک سینه خود از ضمیر دوست دستی به رنگ آبی ایثار می کشم در فکر خویش ماتم او را ز باغ یاس در رنگ سیاه پس دیوار می کشم چون دلشدگان...
  13. محـسن ز

    فراق یار

    آن دم که مِهر صبح به افق دیدار می شود از خواب ناز روی تو بیدار می شود شب های رخوت جان را هرگز سحر نبود با یاد هیاهوی تو هر بار می شود این زخم های گران در فراق یار با مرهم دستان تو تیمار می شود وین راز های سربه مُهر قلب من تنها به پیش گوش تو گفتار می شود...
  14. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تنها ره صحرای جنون عقده گشا بود مجنون خبراز سر بگریبانی ما داشت
  15. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
  16. محـسن ز

    شعر نو

    با هر چه روزگار به من داد با هر چه روزگار گرفت از من مثل شبی دراز در شط پاک زمزمه خویش می روم با من ستاره ها نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند و مثل ماهیان طلایی شهاب ها در برکه های ساکت چشمم سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند همراه با تپیدن قلبم پرنده ها از...
  17. محـسن ز

    فراق یار

    سپیده که سر بزند نخستین روز روزهای بی تو آغاز می شود آفتاب سرگشته وپرسان تا مرا کنار کدام سنگ تنها باید به تماشای سوسنی نوزاد به نخستین دره سرگشتی هام در اندیشه تو ام که زنبقی به جگر می پروری و نسترنی به گریبان که انگشت اشاره ات به تهدید بازیگوشانه...
  18. محـسن ز

    كوي دوست

    فردا که چشم بگشایم از تپه روبرو سرازیر خواهی شد به آنسوی دامنه اما و پنجره ام برای ابد گشوده خواهد ماند سپیده دم زنبق ها بیدار می شوند غوطه ور در شبنم و بوی آویشن و بابونه از آغوشم خواهد گریخت کجای این دره پرسایه خوابیده بودیم که جز صدای تیهوها...
  19. محـسن ز

    فراق یار

    باز گرد ای مهر تابان روشن این کاشانه کن زنده شوق پر فشاندن را در این پروانه کن باز گرد ای ساقی پر شور بزم عاشقی از می عشق و محبت لب به لب پیمانه کن باز گرد و این دل در سینه سرد افتاده را گرم کن آتش بزن دیوانه کن دیوانه کن باز گردو بار دیگر آن هیاهوی مرا آتشین تر دلنشین تر بر در میخانه کن باز گرد...
  20. محـسن ز

    نه طوری نیستمزندگی با همه فراز و نشیب میگذره بخاطر تو گذشتم زیادگار گذشته تو هم گذشتی و حیران...

    نه طوری نیستمزندگی با همه فراز و نشیب میگذره بخاطر تو گذشتم زیادگار گذشته تو هم گذشتی و حیران شدم بکار گذشته گذشت عمر عزیز و ترا ندیده گذشتم زخاطرات غم انگیز انتظار گذشته بشوی از رخ زرد من ای سرشک خدا را غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
بالا