نامه بر گفت:«من از طمع كاري تو مي ترسم. تو آخر خودت را گرفتار مي كني. بيا و حرف مرا بشنو و از اين آزمايش صرف نظر كن.» هرزه گفت:«تو چه كار داري، تو ضامن من نيستي، من هم وكيل و قيم لازم ندارم. من مي روم اگر آمدم كه با هم مي رويم، اگر هم گير افتادم تو برو دنبال كارت، من خودم بلدم چگونه خودم را نجات...