نتایح جستجو

  1. hd_memar

    معرفی یاران امام حسین در کربلا تا محرم

    در هر حال ممنون:gol:
  2. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بچه ها گرسنمه
  3. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    یاد لالای مامانم افتادم یکی بود که خیلی دوسش داشتم چیزی ازش یادم نیست یه تیکش این بود بزرگت کردم و خوابت کنم من مامانم خیلی با لحن جالبی می خوند برام
  4. hd_memar

    معرفی یاران امام حسین در کربلا تا محرم

    چند جا قبلا در مورد انس خوندم در موردش مطالب بیشتری هم داری؟
  5. hd_memar

    معرفی یاران امام حسین در کربلا تا محرم

    کاش معنیه رجز ها رو هم داشتی عربیم خرابه
  6. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    خواهش ولی به نظرم یه کمم لوس بود امشب انتخابم عجله ای شد
  7. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    چه علاقمند شدی
  8. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    اخیشششششش خدا رو شکر اگه باز زنده می شد تا صبح علاف بودیماا :biggrin:
  9. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    گرگ داخل سبد نشست روباه دهانه سبد را يواش يواش بافت تا اينكه ديگر دري براي سبد نماند آن وقت سبد را برداشت و برد از بالاي تپه اي انداخت به طرف دره . سبد از بالاي تپه غلطيد و آمد تا افتاد توي دره . چوپاني از آنجا رد ميشد چشمش به سبد افتاد . آنرا با خود به منزل برد و به مادرش گفت : مواظب اين عسل...
  10. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    صبح كه شد گرگ آمد روباه گفت : تمام نشده است زيره و رويه اش مانده برو يك گوسفند ديگر بياور. گرگ هم رفت و يك گوسفند ديگر آورد . همينطوري روباه هرروز او را ميفرستاد كه يك گوسفند بياورد و هر روز خودش را سير ميكرد تا اينكه عاقبت يكروز كار كفش تمام شد گرگ آنرا پوشيد و رفت . گرگ كه كفشهايش را پوشيده...
  11. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    باهم رفتند سر خمره رنگرزي . روباه به گرگ گفت : حالا خم شودست خودت را بكن توي خمره تا ياد بگيري گرگ قبول كرد همينكه خم شد داخل خمره روباه گرگ را هل داد گرگ افتاد توي خمره و روباه در خمره را گذاشت و فرار كرد . صبح فردا كه صاحب خمره دكان رنگرزي آمد درخمره را باز كرد ديد يك گرگ بزرگ داخل خمره است...
  12. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    روباه دمبه را به دندان گرفت و براه افتاد . گرگ از عقب داد زد آقا روباه دمبه را كجا ميبري ؟ روباه گفت : اين شام قسمت من است كه آورده اند وگذاشته اند اينجا . گرگ پرسيد پس قسمت مرا كي ميآورند ؟ روباه گفت وقتيكه باغبان به سراغت بيايد . صبح زود كه باغبان آمد ديد يك گرگ توي دام است بيل خودش را برداشت...
  13. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    متل روباه ك پادشاهي بود كه باغ قشنگي داشت . در اين باغ روباهي زندگي مي كرد اين روباه هر شب ميآمد تمام ميوه هايي كه دستش ميرسيد ميخورد و خراب ميكرد . باغبان در فكر چاره بود براي اينكه اگر چاره نميكرد شاه كه ميآمد و وضع باغ را به آن حال ميديد ناراحت ميشد و جزاي اورا ميداد . شب كه شد روباه آمد ديد...
  14. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    خوب من شروع کنم؟
  15. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    چشم ولی امشب دیره یه کوتاه تر میگم اون باشخه واسه سر شب
  16. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    تو بگو داداشی
  17. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلاااااااااااااااااااااام داداشییییییییییی هاا؟ چرا میگیم بچه ها قصه طولانیه بم؟ یا یه کوناهتر بگم؟ طولانیه ولی قشنگه حوصلشو دارین؟
بالا