نتایح جستجو

  1. hd_memar

    سلام داداشی ببخش بابت یهو امدنو یهو رفتنم یه کم قاطی کردم

    سلام داداشی ببخش بابت یهو امدنو یهو رفتنم یه کم قاطی کردم
  2. hd_memar

    >><< عرض تسلیت>><<

    خوشحال شدم دیدمت خیلی دلم می خواست بتونم چیزی بگم ولی اینجور وقتها همیشه زبونم قفل میشه روزهای سختیه عزیزای ادم هیچ وقت فراموش نمیشن ولی زمان بهترین پرستاره
  3. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بچه ها من زیاد سر حال نیستم با اجازه برم کم کم شب خوش
  4. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام محمد صادق خوبی؟
  5. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام سکرت جون
  6. hd_memar

    سلامممممممممممممم خوبی؟ خوشحال شدم دیدم برگشتی جات خالی بود

    سلامممممممممممممم خوبی؟ خوشحال شدم دیدم برگشتی جات خالی بود
  7. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    :(سلام حالم گرفته شد نمی دونم اصلا چرا بلد نیستم تسلیت بگم
  8. hd_memar

    >><< عرض تسلیت>><<

    تسلیت میگم نسیم جان
  9. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بچه ها دیره با اجازتون من کم کم برم
  10. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    :biggrin::biggrin::biggrin: quot:biggrin:e] اره اصلا ممکنه که دلیل کما رفتنش همون بوده نمی دونم فقط میشه دعا کرد خواهش داداشی
  11. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    حاتم از او هم خداحافظي كرد سوار قاليچه شد و به نزد گلچهره آمد و سر هر سه مرد را تعريف كرد و با او ازدواج كرد. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
  12. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    روزي در يك كوه يك خزانه پيدا كرديم من به حسين گفتم شما برو و آنها را با طناب بالا بفرست بعد تو را بالا مي كشم و طلا ها را قسمت مي كنيم ولي من او را بالا نكشيدم بلكه شيطان بر دلم خيمه زد و يك سنگ بزرگي را به سرش انداختم و او مرد و من هم فوري كور شدم. از آن زمان به همه مي گويم انصاف نگهدار. حاتم...
  13. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    چند روزي به اين گونه گذشت تا اينكه مثل دفعه اول دم حياط ايستاده بوديم كه دو تا كبوتر روي ديوار نشستند و بعد از گفتگوي زياد گفتند اولا ما يك دعا مي خوانيم كه آن را حفظ كني و بخواني و به روي دختر عمويت پف كني او به صورت يك قاطر در مي آيد و در ثاني ما يك عدد از پر پريان را به زمين مي اندازيم اگر...
  14. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    موقعي كه از خوردن صبحانه فارغ شديم گفتم عزيزم تو شبها كجا مي روي كه مرا تنها مي گذاري؟ گفت هيچ جا. من زياد گفتم او كم شنيد تا اين كه با هم دعواي سختي به راه انداختيم نگو آن مردي كه ارباب اين ها بود به او جادوئي ياد داده كه انسان را به صورت حيوانات در مي آورد. دختر عمويم دعايي خواند و من تبديل به...
  15. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    حاتم گفت مهمان نمي خواهي؟ مرد گفت مهمان خوش آمده. حاتم داخل حياط شد و پس از شستن دست و رويش به اتاق رفت و پس از كمي استراحت موقع شام شد و شام را آوردند. حاتم گفت من آمده ام از رازت با خبر شوم تا آن نگفته اي من از نان و نمكت نخواهم خورد. مرد گفت خيلي خوب حالا غذايت را بخور بعد از خوردن غذا برايت...
  16. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    پس از هفت ماه راه پيمايي نزديكي هاي ظهر بود كه ديد سه تا ديو با هم دعواي سختي مي كنند جلو رفت و از آنها خواست كه كمي راحت باشند موقعي آنها ساكت شدند حاتم گفت چرا دعوا مي كنيد؟ گفتند ما سه تا از بهترين ارثيه هاي حضرت سليمان را بدست آورده ايم كه مي خواهيم آنها را ميان خودمان قسمت كنيم ولي هيچ كدام...
  17. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    حاتم مدت هجده ماه راهپيمايي كرد. از شهري مي گذشت ديد يك نفر يك نفري خيلي آه و زاري مي كند به پيش آمد و يك درهم پول به دستش گذاشت ديد مرد گفت آقا لطفاً انصاف نگهدار حاتم از شنيدن اين حرف خيلي شاد شد و گفت آقا مي تواني براي بنده مهمان بشوي؟ مرد گفت چرا آقا لطف كرده ايد اگر چنين كاري بكنيد. حاتم...
  18. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    روز سوم در كنار دريا نشسته بود و به صداي امواج آن گوش مي داد كه ناگهان ديد ماهي بزرگي سرش را از آب بيرون آورد و به حاتم گفت حاتم اگر به ما يك خوبي بكني هر چه بخواهي برايت خواهم داد حاتم گفت مگر شما كاري داريد، ماهي گفت در يك فرسخي اين دريا يك ماهيگير پير با پسرش زندگي مي كند و حالا سه روز است كه...
  19. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ولي اين را هم بدان حالا بيست سال است كه من اينجا نشسته ام و جوانهائي با شهامت تر از شما هم آمده اند و عقب همين سخن رفته اند ولي برنگشته اند شما هم جوان حيفي هستي نرو چون برنخواهي گشت. حاتم گفت گلچهره خانم كسي كه ماهي بخواهد بايد در آب سرد رود، من هم قبول دارم. حاتم از گلچهره خداحافظي كرد و رو به...
  20. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    گل چهره خانم در زمان قديم در يكي از شهرها مردي زندگي ميكرد كه نامش حاتم بود و يك ساختمان داشت كه چهل در داشت و هر كس كه به آن شهر وارد ميشد حتماً مهمان حاتم ميشد و از يك در ميرفت بعد از خوردن و آشاميدن با يك سيني طلا و يك اسب از آنجا خارج ميشد. يك روز مردي مهمان حاتم شد و از يك در وارد شد و...
بالا