چند خم از شراب پر كرد و روي خرش گذاشت و عصر راه افتاد و از جلو قصر عبور كرد هنوز به در قصر نرسيده با صداي بلند به الاغش هي زد و گفت:«هين... هين شراب ها ترش شد.» حكيم باشي ها از بالاي قصر پيرمرد را ديدند و او را صدا زدند و گفتند:«بابا پيرمرد شراب هات را بيار بالا» ولي پيرمرد گفت:«اي آقا من از كجا...