نتایح جستجو

  1. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    نه بابا، فقط تعطیلات عید رو می رم و برمی گردم. البته اگه باز بیرونم نکردن و راهم دادن. سهند- غزال واقعا تو دیوانه ای. اون بیچاره ها مرتب تلفن می کنند و دورا دور از اوضاع و احوالت باخبر میشن. حالا می آن و بیرونت کنن؟ تو یه تخته کم داری. آخه می دونی وجه اشتراک تو و عمو چیه، اینکه هر دوتون یه دنده...
  2. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسمت 48 طلا- مامی این اقا کیه که باهاش جرف می زنی و گریه می کنی؟ -این نامردیه که به خاطرش اواره دیار غربت شدم، همونیه که به خاطرش از همه کسم بریدم، از بابام، مامانم، خواهرم و همه عزیزانم، همونیه که دلمو شکوند. طلا- مامی؟ -جانم. -همونی که سرتو هم شکوند. به یاد چند ماه پیش افتادم که طلا علت...
  3. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    پیام- جدی؟ داشتن همسایه خوب نعمته. مخصوصا با شما که حساس و زودرنج هستید. -راستی آقای احتشام تا یادم نرفته بهتون بگم اگه زمانی پدرمو دیدید از من حرفی نزنید. -چشم قبول ولی به شرطی که این پولو از من قبول کنید. به اصرار و خواهش بیش از حد پیام، مجبور شدم که پول را قبول کنم. این مبلغ قابل توجه،...
  4. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    با یادآوری روزهای گذشته و پدربزرگ و خان عمو هاله ای از غم، صورتم را پوشاند. و حالم را دگرگون کرد یک لحظه نگاهم به سهند افتاد که دیدم او هم مثل من در گذشته سیر می کند. کسری برای اینکه جو را عوض کند، آکاردیونش را که در نواختن مهارت خاصی داشت، برداشت و شروع به نواختن کرد. پدر و مادر کسری لز آذری...
  5. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    چون با کسری رابطه ای صمیمی و دوستانه داشتم، زیاد سر به سر هم گذاشته و شوخی می کردیم. می خواست در را ببندد که پایم را لای در گذاشتم و گفتم: بی معرفت اول سال اینطوری ازم پذیرائی می کنی. چشمانش را تنگ کرد و گفت: آخ آخ ببخشید خانم مهندس که به جا نیاوردمتون، شما همونی نیستید که موتورش یه خورده عیب...
  6. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    چون تعطیلات کریسمس در راه بود، رامین برای دیدن خانواده اش به ایران رفت. مسافرتش حدود یک ماه طول کشید. در نبود رامین دست تنها شده بودم، و معنی حرفهای خانم احتشام را می فهمیدم. با اینکه رامین همسرم نبود در بسیاری از کارها، کمک حالم بود. رامین بعد از امدن دوباره در مورد ازدواجمان حرف پیش کشید و چون...
  7. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسمت 46 خیلی اصرار کرد تا من هم با او بروم و در عروسی اش شرکت کنم. ولی من کجا باید می رفتم، طلا را چیکار می کردم؟ هرچند افسانه حاضر بود در غیاب من از طلا نگهداری کند ولی چون می دانستم به محض رسیدن به ایران برگشتن در کار نیست، قبول نکردم. مطمئن بودم بابا نمی گذارد دوباره به پاریس برگردم. شب...
  8. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    روزی که مرخص شد و به خانه رفتیم، احساس می کردم دوباره متولد شدم. اول یک دوش آب گرم گرفته و سپس به رختخواب رفتم و ساعتی را استراحت کرده و خوابیدم. چون لیزا هم برگشته بود از بابت طلا هم خیالم آسوده بود و با، باز شدن گچ دست و پایش به مراتب نیاز به مراقبت زیادی نداشت. بعدازظهر که از خواب بیدار شدم،...
  9. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    خدایا شکرت که زنده موند. یه کمک افسانه بلند شدم و به طرف اتاقی که طلا آنجا بود رفتیم. عزیز دبم با سر و دست و پای باند پیچی شده روی تخت خوابیده بود. طاقت دیدنش را نداشتم و از اتاق بیرون آمدم، چرا باید من صحیح و سالم سرپا باشم و دخترم با آن سر و وضع گوشه بیمارستان افتاده باشد. با دیدن سهند که...
  10. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    چون حوصله غذا پختن نداشتم به رستوران تلفن کرده و سفارش غذا دادم. ساعت هشت و نیم بود که پویا و افسانه آمدند. قبل از افسانه پویا گفت: خاله غزال مژده بده که به زودی صاحب برادر یا خواهر میشم. از خوشحالی بغلش کردم و دور خودم چرخاندم و افسانه خنده کنان می گفت: غزال تو رو خدا بس کن، سرم گیج رفت. چرخ و...
  11. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    از تاخیرش عصبانی شدم و گفتم: سهند زودتر جون بکن و خلاصم کن. سهند- چشم اگه کاری نداری بیام اونجا و جون بکنم. -منتظرتم. و تا سهند بیاید، دل تو دلم نبود. تا از در، تو اومد گفتم: -خوب من آماده ام بگو. سهند- ای بابا، اول یه چایی بدین بعد. بعد از خوردن چایی دیگه طاقتم طاق شده بود گفت: امروز شیدا...
  12. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسنت 44 دوباره چشمانم مثل ابر بهاری شروع به باریدن کرد. با گریه گفتم: -کسری جدایی از مامان اینا خیلیبرام سخته، مثل مرگ می مونه، یه مرگ بی صدا. کسری به زور جلوی ریزش اشک هایش را گرفت و شروع به دلداری دادن کرد: می دونم خیلی سخته ولی چاره چیه، تو به خاطر طلا هم که شده باید تحمل کنی. اون به تو...
  13. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    لحظات سختی بود چون آرزوی هر زنی است که در موقع زایمانش عزیزانش در کنارش باشند و در شادی او سهیم شوند. ولی من بدون شوهر، پدر و مادر در این وضعیت حساس بودم. غمی که در دلم لانه کرد، دقایقی بعد با ورود پرستار جایش را به شادی داد. از اینکه مادر شده بودم خوشحال شدم و دلم برای دیدنش پر می کشید. پرستار...
  14. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسمت 43 -چشم. از اینکه مجبور به فیلم بازی کردن بودم، خجالت می کشیدم ولی چاره ای جز این نداشتم. سه روز بعد از مسافرت دروغین من عمو پاریس را ترک کرد. چون دو ماه و نیم بود که به خاطر من دست از کار و زندگیش کشیده بود و در پاریس ماندگار شده بود. طبق برنامه ریزی که با سهند کرده بودیم، صبح ها به...
  15. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    هر چیزی هم که تغییر کنه نظر من در مورد همسرم تغییر نمی کنه و دیگه هم حاضر نیستم با اون زیر یک سقف زندگی کنم. دکتر- کسی هم نمی خواد شما رو به خونه همسرتون برگردونه. چون حکم طلاقتون صادر شده. قصد من فقط کمک به شماست. شما نباید ناامید بشید و دست به کارهای احمقانه بزنید و خودتونو نابود کنید. باید...
  16. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسمت 42 بعد بلند شدم و به عمو گفتم: ببخشید عمو جون من میرم یه آبی به صورتم بزنم و برگردم. هوا خیلی گرمه و نفس آدم بند می یاد. و بلافاصله از آنها جدا شدم و به طرف دستشویی رفتم، چون هر وقت تنم می سوخت پس از آن بلافاصله لرزه می آمد. نمی خواستم در فرودگاه دچار این حالت شوم و مورد ترحم و دلسوزی...
  17. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    نه حرفی نزدم، تازه باهاشون قرار گذاشتم که فردا ساعت ده سپهر بیاد و صحبت کنیم. یاشار نگاهی بهم کرد و گفت: غزال مطمئنی اشتباه نمی کنی و تصمیم درستی گرفتی؟ با دلی آکنده از درد جواب دادم: چی رو یاشار؟ از اینکه سپهر با کس دیگه ای رابطه داره و می خواد با اون عروسی کنه. اینو گفتم تا شما همفکر نکنید...
  18. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    و آهسته زیر لب زمزمه کرد: غزال ببخشید! دیگه تکرار نمی کنم. دستش را پس زدم و گفتم: کثافت! هر چی میکشم از دست توئه، فقط زودتر برگه آزادی منو امضا کن. و بلند شدم و به طرف در رفتم که عمو هم بلند شد و به دنبالم آمد و گفت: بیا بریم دخترم! هنوز عموت نمرده، می برمت خونه خودم و روی تخم چشام نگهت می...
  19. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    هوا را به درونم ریه هایم کشیدم و گفتم: آقا درد من یکی نیست که شما دارید از تورم و بی پولی و نداری می نالید. من حاضرم تو یه خونه کوچک زندگی کنم ولی یکی بچه های شما مال من باشه. هرچند که همسرم دختر دوست نداره. همه این عوامل باعث شده زندگیم، جهنمه بشه و تنها چاره کارم جدا شدنه. چون هوا کاملا روشن...
  20. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسمت 41 مامان همان طور یک ریز حرف می زد و من شنونده بودم، اما انگار قلبم را لای منگنه گذاشته بودند و فشار می دادند. شکر خدا به خاطر آرامش بخشی که خورده بودم، کم کم خواب چشمانم را ربود. یک بار بیدار شدم و دیدم چراغ ها خاموش هستند و مامان و بابا خوابیدند و دوباره خوابیدم که دیدم سپهر و شراره...
بالا