بلند شدم وبه حرف کتی که می گفت « نگو خجالت می کشم» توجهی نکردم. خطاب به بقیه که دور میز جمع شده بودند با صدای نسبتا بلندی گفتم: مژده، مژده، مامان کتی جون حامله است.این خبر همه را به وجد آورده بود. همگی به پدرام تبریک می گفتند و پیش کتی رفتند. به نوبت صورت کتی را می بوسیدند و کتی به من چشم غره می...