نتایح جستجو

  1. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شهاب خیلی زیباتر از طاها شده بود اما به نظر من طاها تودل بروتر و جذاب تر از او می نمود. شهروز هیچ وقت با هیچ دختری دست نمیداد حتی با من که خیلی با او صمیمی بودم اما شهاب راچه می کردم به سرعت با عمو و زن عمو روبروسی کردم، شهاب مشغول احوالپرسی با دانیال بود به سرعت به او سلام کردم و به سمت مادر...
  2. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    تو عروس خودمی ! خوب من و دانیال اون وقت مثل خواهر و بردار می موندیم مثل تو و شهروز که خیلی با هم صمیمی هستید با این تفاوت که فاصله سنی من و دانیال کمه و مال شما زیاد شیرین با شنیدن حرف مامانت با خنده گفت: تو امتیاز بیشتری داری ، دانیال باهات صمیمی است و مامانش هم اعلام کرد که تو عروسشی ، خندیدم...
  3. abdolghani

    سلا مملیساجان من یه خواهشی داشتم ممکنه کمکم کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من یه رمان دارم عکس گرفته...

    سلا مملیساجان من یه خواهشی داشتم ممکنه کمکم کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من یه رمان دارم عکس گرفته شده است ممکنه کمکم کنی برای تایپ فکر کنم 286 صفحه باشه اسمش هم سلام عاشقونه ست اگه می تونی برای پیغام بفرست امشب یه سرمی زنم
  4. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فصل دهم و اما پا گذاشتن من به مرحله جدیدی از زندگیم .... بعد از سیزده سالگیم به یکباره قد کشیدم و از دوران کودکیم فاصله گرفتم . اولین خواستگارم در سن چهارده سالگی پا به زندگی من گذاشت . با چه فرم به یاد ماندنی برای عید دیدنی به منزل عمو علیرضا رفته بودیم من درست بعد از یک سال پا به خانه آنها...
  5. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم . دوست نداشتم نزدیکی که بین من و او ایجاد شده بود از بین برود او به من اعتماد کرده بود و حرف هایش را زده بود. می دانستم اگر زبان باز کنم و مثل دنیا شروع به نصیحت کنم او از من فاصله گرفته و دیواری مابیین مان خواهد کشید که دیگر هرگز نخواهم توانست به او نزدیک شوم...
  6. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    هر شب اندیشه دیگر کنم ورای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر بامدادان که برون می نهم از منزل پای خست عهدم نگذارد که غم پای دگر هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی است ...................................... دانیال که نازه متوجه او شده بود ، دست دراز کرد و ضبط را خاموش کرد و گفت : کاری داری دنیا...
  7. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فصل نهم دنیا وطاهر روز دوم مرداد سال 71 با هم ازدواج کردند ویک هفته بعد از ان شیرین به عقد دانیال در امد . دنیا در طبقه سوم خانه عمو علیرضا زندگی اش را شروع کرد، خانه ای بسیار بزرگ وزیبا بود شیرین و دانیال هم که در دوران نامزدی بخاطر امتحانات شیرین نمیتوانستند زیاد با هم باشند حالا مثل آهن و...
  8. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    من فردا امتحان ریاضی دارم ! پیش ثلث متعجب گفت: امتحان ریاضی هم گریه داره یادداشت مادر را به دستش دادم آن را خواند و نگاهی به گونی باقالی ها انداخت وبعد در حالی که چشمانش گرد شده بود لبخندی زد و گفت: اشکال نداره من و شهاب و صدرا هم هستیم . نهارت رو خوردی گفتم : نه لبخندی زد و گفت: برو لباسهات...
  9. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    واقعا بهت تبریک میگم پیشانی ام را بوسید و گفت: چه خوشگل شدی زن عمو ریحانه گفت: ما شا الله بس که خوشگله هرچی می پوشه بهش می اد .می خواستم از خجالت سرخ شده ام ، شیرین را هم بوسیدم و بهش تبریک گفتم . شیرین با لبخندی برلب گفت: ایشا الله قسمت خودت مادر گفت: این مال خودمه ! نمی خوام شوهرش بدم ! شاه...
  10. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    خوشت اومد نفس عمیقی کشیدم و گفتم : فوق العاده بود ! نمی تونستم ازش چشم بردارم لبخندی زد و گفت : خوشحالم ! عید که می آی شمال با خستگی گفتم : اره بابا ! امتحانها پدرم رو در آورده به یک سفر احتیاج دارم در چشمانم نگریست و نفس عمیقی کشید و گفت: داشتم با خودم فکر می کردم که شاید به بهانه همین کلاس...
  11. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    صدای عمه مرا به خودآورد . ببخشید . زحمت دادیم ! دستت درد نکنه مریم جون ، شما هم فرصت کردید بیایید اون طرفا بعد از رفتن آنها و خلوت شدن خانه مادر دانیال را صدا کرد وگفت: که همراه او و پدر به اتاق انها برود. دنیا نگاه پرسشگری به من انداخت و گفت: چی شده نگاهی به صدرا انداختم و شب بخیر گفتم و بعد...
  12. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    زفراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم گل من قسم به عشقت نه شب و روز دارم به دو گونه لطیفت به دو چشم اشک ریزم که به را عاشقی ها زبلا نمی گریزم به تو ای فرشته من گل من ترانه من که جدایی از تو باشد غم جاودانه من چون تو در برم نباشی غم بیشمار دارم تو بدان که با غم تو غم بیشمار دارم بعد از خواندن...
  13. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    اندامم خراب میشه و بعد بین خنده اش با دست محکم روی سینه اش زد و گفت: الهی خاله قربونت بشه ! وای نمی دونید چه حس ماهیه خاله شدن! الهی که خاله دورت ... صدای دانیال او را از ادامه صحبتش کرد : « چی چی شدن؟ » نگاه همه مان به سمت او که هر دو دستش را به چهارچوب در آشپزخانه زده بود و داشت داخل اشپزخانه...
  14. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    پاشوعزیزم شیرین بلند شد و به سمت اتاقش رفت تا روسری به سر کند و لباسش را عوض کند . پیراهن آستین بلند سفیدی به تن کرد وروسری آبی زیبایی به سرش ! چقدر به او میامد . دست به چادر گلدارش برد و چادر به سر کشید . گونه هایش گل انداخته بود ، زن عمو با دیدنش لبخند زد اما لب از لب نجنباند . شهاب همان طور...
  15. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فصل هفتم بعد از آن تمام زندگی ام خلاصه شد در نقاشی و درس و خط! روزهای جمعه که تنها روز تعطیل پدر و بچه ها بود خانه نبودم . به خاطرهمین از رفت و آمد فامیلی به کنار بودم ، چند ماهی میشد که عموعلیرضا و خانواده اش روندیده بودم .طاهر اکثر اوقات شب ها در منزل ما اتراق می کرد و تنها عضو خانواده...
  16. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    عمو علیرضا خانه ای بزرگ با سه طبقه مجزا و لوکس خرید .عمه مهرانگیز هم هم یک آپارتمان بزرگ و زیبا در نزدیکی خودمان گرفت. عمو غلامرضا وخانواده اش به ساختمان دو طبقه نقل مکان کردند و ما به ساختمان سه طبقه ، با نقل مکان کردن عمو علیرضا دیدارهایمان کمتر شد و من آرام آرام صمیمیتم را با طاها از دست دادم...
  17. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    بی طاقت گفت: خب؟ گفتم : گفتش که شما رو دوست داره وصبر میکنه تا شما و خودش به شرایط ازدواج برسید خندید و گفت: راست می گی با رنجیدگی گفتم : مگه شما از زبون من حرف دروغ شنیدید ؟ گفت: نه قربونت برم ، دیگه چی گفت روی صندلی کنار میز تلفن نشستم وگفتم : راستش رو بخواهید بیشتر سربه سر دنیا گذاشت ...
  18. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    که مدام هم کهریر بزنی گونه های شیرین سرخ شد و گفت: منظورت چیه ؟ دنیا با طعنه گفت: آره جون خودت ! نفهمیدی منظورم چیه شیرین د رحالی که سر به زیرانداخته بود گفت: میدونی چیه ؟ من هنوز آمادگی ازدواج رو ندارم کلی برنامه از جمله دانشگاه رفتن و درس خوندن رو جلوی روم دارم ، نمی تونم به صرف علاقه به...
  19. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    من مطمئنم شیرین شما رو دوست داره ! چشماش وقتی با شما حرف میزنه همون برقی رو داره که چشمای دنیا موقع صحبت با آقا طاهر داره ! دانیال لبخند پر مهری به من زد وگفت: نیت کردم چشمم را بستم واین شعر بر زبانم جاری شد دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم لیک از لطف لبت صورت جان میبستم عشق من با خط مشکین تو...
  20. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    البته مادر دوباره نگاهی به من که مشغول نوشتن و سیاه کردن ورق بودم انداخت و آرام گفت: وقتی داره خط کار میکنه انگار نه گوشش حرفی رو میشنوه نه حواسش به چیزی جز نوشتن است مادر اشتباه میکرد ، حواس من همه جا بود بجز قلم و خطاطی و نوشتن! پدر گفت: خیلی کم حرفه! دنیا تو سن و سال این به قدری حرف میزد که...
بالا